معنی تاج الدین در لغت نامه دهخدا

    معنی کلمه تاج الدین در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) نام پادشاه هفتم از اتابکان لرستان کوچک. اجداد این حکمران تابع مغول بودند، و از این رو ابقاخان وی را، بعد از وفات عمش بدرالدین مسعود بسال 658 هَ. ق. بحکمرانی منصوب کرد. و پس از 17 سال فرمانروائی وی را معزول نمود و دو پسرش فلک الدین حسن و عزالدین حسین را بجای وی معین کرد. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) رئیس خراسان، معاصر مجدالدین ابوالبرکات از شعرای خراسان (بیهق) بود (قرن ششم) ابوالبرکات قصیده ای در مدح وی گفته که مطلعش این است: آمد گه وداع بچشم آن مه ختن دو جزع پرفتور و دو یاقوت پرفتن.. رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 2 ص 318 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (رئیس...) از بزرگان ارکان دولت امیرشیخ ابواسحاق اینجو بود که پس از شکست امیر شیخ به دست امیر مبارزالدین محمد مظفر اسیر و کشته شد:... مقارن آن حال امیر علی سهل ولد امیر شیخ که در سن ده سالگی بود و به حسن خط وجودت طبع اشتهار داشت بدست ملازمان جناب مبارزی افتاد و با جمعی از ارکان دولت پدر خود مثل نیکچار و رئیس تاج الدین و کلوفخرالدین مقید شد و هم در آن ایام شاه شجاع به ایالت ولایت کرمان سرافراز گشته امیر علی سهل را همراه برد و در منزل رودان و رقتجان آن گل نوشکفته را بصرصر بیداد بر خاک هلاک انداخت و گفت که باجل طبیعی فوت گشت و سایر گرفتاران نیز بحکم مبارزی راه سفر آخرت پیش گرفتند... (حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 288- 289). حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده نام او را سید تاج الدین واعظ آرد:... در آن وقت که امیر شیخ از شیراز بیرون میرفت پسر او علی سهل که در سن ده سالگی بوداو را نتوانست برد، در خانه ٔسید تاج الدین واعظ پنهان کردند جمعی از مفسدان نشان دادند طفلک را بدر آوردند و با امیر بیکجکاز و کلوفخرالدین مقید ساخته همراه شاه شجاع روانه ٔ کرمان گردانید امیر بیکجکاز را در آب کرمان انداختند.... و علی سهل بکرمان آوردند... و علی سهل را گفتند بجانب اصفهان پیش پدر می برند در روذان و رفسنجان آن طفل را شهید کردند... (تاریخ گزیده چ برون ص 659). رجوع به تاریخ عصر حافظ ص 104 و رجوع به تاج الدین واعظ شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند، 8 هزارگزی شمال باختری در میان، 3 هزارگزی جنوب شوسه ٔ عمومی بیرجند به درج، جلگه معتدل دارای 14 تن سکنه می باشد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) دهی از دهستان تکاب بخش نوخندان شهرستان دهستان تکاب بخش نوخندان شهرستان دره گز. یازده هزارگزی جنوب باختری نوخندان، گرمسیر دارای 566 تن سکنه می باشد. آب آن از چشمه، محصول آن غلات، کشمش و شغل اهالی زراعت، مالداری و راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) نام محلی کنار راه قوچان بلطف آباد میان ددانلو و سعیدآباد در 63000 گزی قوچان., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) آبی ازشعرای خراسان است و عوفی در لباب الالباب در ترجمه ٔ احوال وی چنین آرد: الصدر الاجل فخر الرؤساء تاج الدین الاَّبی دام رفیعاً تاج الدین آبی از روساء سرخس و فضلای خراسان است نگارخانه ٔ طبع او رونق خورنق شکسته و تصاویر خط موزون او از ارتنگ ننگ داشته متاع اشعار اورا در اطراف جهان بازرگانان فضایل سفته می کنند و خریداران هنر طلب بجان می خرند و آن چه از اشعار او در حفظ است تحریر کرده آمد، بخدمت دوستی نویسد: قطعه ای صدر دین ز درد فراق جمال تو چشم ودلم قرار گه آب و آتش است از چشم و دل که منزل وصل تو بود دی امروز بی تو بارگه آب وآتش است از دیده چون گلاب گل از دل چرا چکد گر چشم و دل نه کار گه آب و آتش است وله ایضاً بخدایی که ذوق توحیدش در جهان خوشتر از شکر باشد که چو من دور باشم از در تو عیشم از زهر تلختر باشد گر تو صاحب دلی ز روی وفا بایدت زین سخن اثر باشد در حدیث آمده ست کز دل دوست بدل دوست رهگذر باشد پیش خاک درت نثار کنم گر بخروارها درر باشد دل و جان پیش خدمت وصلت تحفه ای سخت مختصر باشد این تفاخر نه بس مرا که مرا هر کجا پای تست سر باشد در جفاهات صبر خواهم کرد سخت نیکوست صبر اگر باشد بندگی میکنم بطاقت خویش نه همانا که بی اثر باشد قطعه گر زمانه وفا کند با من عذر تقصیرهای خود خواهم ورنه مجرم مدان مرا زیراک من زتقصیر خویش آگاهم با ملکشه جهان نکرد وفا تو چنان داد که خودملکشاهم مهر و مه را کسوف [و] نقصانست خود گرفتم که مهر یا ماهم در غم و رنج این زمانه ٔ دون ازفلک بگذرد همی آهم وله ایضاً راد طبعی که در غمی افتاد جز به رادان مباد پیوندش زآنک گر التجا کند به لئیم نگشاید ز سعی او بندش گه برحمت همی کند یادش که بحکمت همی کند پندش آخر الامر چون فرونگری زهر باشد نهفته در قندش این مثل سایر است و نیست شگفت گر نویسد به زر خردمندش پیل چون در وحل فروماند جز به پیلان برون نیارندش و این رباعیات که بنزدیک لطیف طبعان مقبولست از وی منقولست، می گوید: رباعی لطف تو جفاء چرخ را مانع شد حسن تو دلیل قدرت صانع شد نه از سر عجزی که نکونامی را از دور بدیدارتو دل قانع شد رباعی مپسند نگارا ز خود این جور و جفا ناید زرخ خوب بجز مهر و وفا داد من مستمند دادی ورنه اشکوک الی من هوحسبی و کفی [در وفات یکی از عمال این رباعی را به مطایبه گفته] رباعی درماتمت آن قوم که خون می بارند مرگ تو حیات خویش میپندارند غمناک از آنند که تا دوزخیان جاوید چگونه با تو صحبت دارند و بخط او دیدم در سفینه ٔ نجیب الدین الابیوردی نوشته بود، بیت: دی خواجه نجیب احمد باوردی گفتا چو تو از باغ هنر با وردی اوراق سفینه ٔ مرا تزیین ده زآن غنچه که از گلبن طبع آوردی (لباب الالباب چ گیب ج 1 ص 145)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) آوجی از علماء دوران سلطنت الجایتو بود: ... در میان اشخاص معروفی که در عهد الجایتو مقتول شدند... تاج الدین آوجی است که شیعه ٔ متعصبی بود و کوشش بسیار می نمود که الجایتو را بطریق حقه ٔ امامیه وارد سازد، لکن آنچه تاج الدین بدبخت در طلبش کوشش می نمود بطریقه ٔ دیگر حاصل شد... (از سعدی تا جامی ص 54)... در ثالث ذی الحجه ٔ سال مذکور (711 هَ. ق.) سید تاج الدین آوجی را که پیشوای اهل شیعه بود و در رفض غلوی عظیم داشت و الجایتوسلطان بمذهب شیعه محرص بود با پسرش وجمعی دیگر بسبب اتفاق خواجه سعدالدین بکشتند... (تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 597). رجوع بذیل جامعالتواریخ رشیدی چ بیانی ص 43 و 46 و 48 و 51 و دستورالوزراء چ سعید نفیسی ص 314 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابراهیم. رجوع به ابن استاد شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابراهیم بن حمزه. رجوع به ابراهیم بن حمزه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابراهیم بن روشن امیربن بابیل بن شیخ پندار الکردی السنجابی معروف به شیخ زاهد گیلانی ازپیشوایان طریقت و مراد شیخ صفی الدین اردبیلی است: ... شیخ صفی الدین اولیاء شیراز را وداع فرموده و بجانب اردبیل باز گشت و نوبت دیگر شرف خدمت والده دریافته و تفحص حال شیخ زاهد اشتغال نموده و شیخ زاهد ولد شیخ روشن امیربن بابل بن شیخ بندار الکردی سنجابی بوده و تاج الدین ابراهیم نام داشت و ارشاد از سید جمال الدین گیلانی رحمه اﷲ یافته بود و نسبت خرقه ٔ سید جمال الدین چنانکه در کتاب صفوه الصفا مسطور است به سید الطایفه ابوالقاسم جنید بغدادی می پیوندد و سلسله ٔ مشایخ شیخ جنید قدس سره به امیرالمؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب علیه السلام میرسد... و شیخ زاهد با وجود آنکه فرزندان صاحب کمال داشت منصب سجاده نشینی و ارشاد خلایق را رجوع بدان حضرت (شیخ صفی الدین اردبیلی) نمود... و شیخ زاهد در سنه ٔ سبعمائه بموضع سور مرده که از توابع شروانست مریض شده عازم ریاض رضوان گشت... شیخ صفی الدین آن حضرت را بساورد گیلان برد و بعد از وصول بچهارده روز آن سر حلقه ٔارباب یقین ودیعت حیات بمقضای اجل موعود سپرد. (حبیب السیر چ خیام ج 4 صص 414- 417) ... نام شیخ زاهد بنحوی که در صفوه الصفا مسطور است تاج الدین ابراهیم بن روشن امیربن بابیل بن شیخ بندار (یا پندار) الکردی السنجابی است و گویند مادر جدش بابیل از جن بوده (!) لقب زاهد را پیرش سیدجمال الدین به جهاتی که در آن اختلاف است به او عطاکرد... بنابر قول صاحب سلسلهالنسب که گوید: شیخ زاهد 35 سال از شیخ صفی بزرگتر بود و هر دو در سن 85 سالگی رحلت یافتند، همچنین وفات شیخ صفی را در سنه ٔ 735 هَ. ق. می نویسد پس می توان سال وفات شیخ زاهد را 700 هَ. ق. دانست (تاریخ ادبیات برون ج 4 ترجمه ٔ رشید یاسمی ص 33) مزار شیخ در قریه ٔ شیخان ور یاشیخانه ور در 3 هزارگزی خاورلاهیجان بر دامنه ٔ کوهی قرار دارد که بقعتی خوش و نزه و زیارتگاه مردم و در عین حال تفرجگاه تابستانی اهالی اطراف است. رجوع بشدالازارفی حط الاوزار عن زوار المزار ص 312 و 313 و زاهد گیلانی (شیخ) شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابراهیم قرمانی یکی از مشایخ زینیه و نخستین شیخ تکیه ای است که در بروسه برای زینیها بنا کردند وی بسال 872 هَ. ق. درگذشت، و آرامگاهش در شهر مزبور زیارتگاهست. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (القاضی... مکی) (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم بن تاج الدین بن محمد متوفی بسال 1066 هَ. ق. قاضی ادیب از اهالی مکه واصلش از مدینه بود اشعار و منشآتش لطیف است و او راست: «فتاوی فقهیه» که پسرش احمد در مجموعه ای بنام «تاج المجامیع» گرد آورده و نیز او راست: «دیوان انشاء» و رساله ای بنام «العقاید» و جز آن. (الاعلام زرکلی ج 1 ص 161). در نامه ٔ دانشوران آمده: قاضی تاج الدین مکی: اصلاً از مردم مدینه الرسول است ولی ولادت واشتهار و اعتبارش در مکه ٔ معظمه بود و در آن خطه ٔ مبارکه مدتی منصب قضاء مالکیه و فیصل خصومات آن فرقه با وی اختصاص داشت و در انشاء خطب و نظم شعر و افاده ٔ ادبیه و فتاوی فقهیه مشارالیه بود و از اکابر مدرسین و اجله ٔ علماء و مشاهیر خطباء و اساتید ادباءمعدود میگردید. ابن فهد در ذیل خویش نژاد او را چنین رانده است: هو تاج الدین بن احمد بن ابراهیم بن تاج الدین بن محمدبن محمدبن تاج الدین ابی نصر عبدالوهاب بن اقضی القضات جمال الدین محمدبن یعقوب بن یحیی بن یحیی بن عبدالوهاب مالکی مدنی مکّی. وی را ابن یعقوب نیز خوانند. علامه ٔ محبی صاحب معجم خلاصه الاثر وی را بالقاب و اوصافی که شایسته بوده است یاد نموده میفرماید: کان بمکه من صدور الخطباء و المدرسین و من اکابر العلماءالمحققین و ممن شید ربوع الادب و کان بها ترجمان لسان العرب غذته الفضائل بدرها و کللت تاجه بدرّها مع طیب محاوره تسکر منها العقول و تهزه بالشمول و جاه عندالدوله ظاهر و کلمه مسموعه عندالبادی و الحاضر ولد بمکه و بها نشاء واخذ عن اکابر شیوخ عصره کالعلامه عبدالقاهر الطبری و عبدالملک العصامی و خالدالمالکی و غیر هم و اجازه عامه شیوخه و تصدر للتدریس بالمسجد الحرام و طارصیته عندالخاص ّ و العام و کان امام الانشاء فی عصره و مفرد سمط المکاتبات فی دهره فلابرح یتفجرّ ینبوع البلاغه من بنانه و یتلاعب باسالیب البراعه علی طرف لسانه یعنی، قاضی تاج الدین در مکه معظمه از صدور خطیبان و مدرسان بود و از بزرگان محققین علماء بشمار میرفت. قواعد فن ادب را استوار میساخت و بترزبانی لغت عرب میپرداخت مادر فضل و هنر او را به پستان خود شیرداده و گوهر کلمات درافسرش بکار برده بود. از خوشی گفتار وی عقلها مست میشد و در این تأثیر بر صهبا استهزاء می آورد. جاه و جلالتش نزد اهل دیوان و اعیان دولت آشکار و قولش نزد جمله ٔ اهل وَبَر و مَدَر مطاع بود. وی در مکه متولد شد و در همان سرزمین مقدس نشو نمود، و از اکابر مشایخ عهد خویش انواع فضائل فرا گرفت، مثل عبدالقاهر طبری و عبدالملک عصامی و خالدمالکی و غیر هم و جمهور اساتید عصر او را اجازه دادند و در مسجد الحرام بر دست تدریس مصدر نشست و آوازه اش در نزد خواص و عوام انتشار یافت و تاج الدین مذکوردر فن انشاء رسایل پیشوای عهد بود و در نگارش مضامین بدیع و ایجاد معانی عجیب یگانه ٔ زمانه محسوب میگردید و همواره چشمه ٔ بلاغت از سرانگشت وی میجوشید و بر سر زبان با فنون فصاحت بازی می کرد. بالجمله از آثار این دانشور هنر پرور یکی شرح قصیده ٔ عفیف تلمسانی است که در مطلع گفته: اذا کنت بعدالصحو فی المحو سیدا.نام این شرح را تطبیق المحو بعد الصحو علی قواعد الشریعه و النحو گذاشته و دیگر رساله ای در استغفار مسماه بفصوص الادله المحققه فی نصوص الاستغفار المطلقه، ودیگر رساله ای است در جواب سئوالاتی که در باب وحدانیت از بلاد جاوه نزد وی فرستاده بودند نام این رساله را الجاده القویمه الی تحقیق مسئله الوجود و تعلق القدره القدیمه گذارده است. و دیگر رساله ای در عقاید مسماه بیان التصدیق و این رساله برای کسی که در فن عقاید و کلام مبتدی است بسیار مفید می باشد، و دیگر دیوان منشآتی است که از مکاتبات بدیعه و مراسلات بارعه آنچه انتخاب و اختیار کرده است در آنجا فراهم ساخته، و دیگر مجموعه ٔ فتاوی فقهیه ٔ اوست که فرزندش احمدبن تاج الدین در یکجا جمع کرده و نامش تاج المجامیع نهاده است، و دیگر مجموع مستقل مشتمل بر خطب جمعات و اعیاد و استسقاء است، و دیگر دو رساله ٔ کبیر و صغیر است که در شرح این دو شعر نوشته که: من قصراللیل اذا زرتنی اشکو و تشکین من الطول عدوّ عینیک و شانیهما اصبح مشغولاً بمشغول یعنی شبی که بدیدن و زیارت من می آئی من از کوتاهی شب شکایت میکنم وتو از درازی آن، دشمن چشمهای تو مشغول است بمشغول دیگری شیخ تاج الدین در شرح این دو شعر و حل تعمیه و توضیح اشکال و اعضال آن ها مقصود از دشمن محبوبه را و این که به چه مشغول است که آن مشغول بخود نیز بدیگری اشتغال دارد روشن ساخته است اما اشعار قاضی تاج الدین بسیار است از جمله این قصیده را در مدح شریف مسعود بن ادریس از اشراف مکه ساخته و باقصیده ٔ شیخ احمدبن عیسی مرشدی حنفی مکی که هم در ستایش شریف مسعودبن ادریس مزبور است معارضه کرده چنانکه جمعی دیگر نیز معارضه ٔ مرشدی مذکور را در آن قصیده ٔ مشهور نموده اند مثل سید احمدبن مسعود و محمدبن احمدحکیم الملک (میفرماید): غذیت در التصابی قبل میلادی فلا ترم یا عذولی فیه ارشادی غی التصابی رشاد و العذاب به عذب لدی ّ کبرد المآء للصادی و عاذل الصب فی شرع الهوی حرج یروم تبدیل اصلاح بافساد لیت العذول حوی قلبی فیعذرنی او لیت قلب عذولی بین اکبادی لو شام برق الثنایا و التثنی من تلک القدود ثنی عطف لاسعادی و لو رأی هادی الجیداء کان دری ان اشتقاق الهدی من ذلک الهادی کم بات عقداً علیه ساعدی و یدی نطاق مجتمع المخفی و البادی اذاعین الغید لاتنفک ظامئهً لورد ماء شبابی دون اندادی فیا زمان الصبا حییت من زمن اوقاته لم نرع فیها بانکادِ و یا احبتنا روّی معاهدکم من العهاد هتون رائح غادِ معاهدکن مصطافی و مرتبعی و کم بها طال بل کم طاب تردادی یا راحلین و قلبی اثرظعنهم و نازحین و هم ذکری و اورادی ان تطلبوا شرح ما ایدی النوی صنعت بمغرم حلف ایحاش و ایحاد فقابلوا الریح ان هبت شآمتهً تروی حدیثی لکم موصول اسناد والهف نفسی علی مغنی به سفلت ساعات انس لنا کانت کاعیاد کانها و ادام اﷲ مشبهها ایام دوله صدر الدست و النادی ذوالجود مسعود المسعود طالعه لازال فی برج اقبال و اسعاد عادت بدولته الایام مشرقهً تهز مختاله اعطاف میاد و قلد الملک لما ان تقلده فخراً علی مرّ ازمان و آباد و قام باﷲ فی تدبیره فغدا موفقاً حال اصدار و ایراد حق له الحمدبعداﷲ مفترض فی کل آونه من کل حماد انقذتهم من یدالاعداء متخذاً عند الاله یداً فیهم بانجاد دارکتهم سهداً رمقی فعاد لهم غمض بجفن و ارواح لاجساد بشراک یا دهر حاز الملک کافله بشراک یا دهر اخری بشرها باد عادت نجوم بنی الزهراء لاافلت بعوده الدوله الزهرا لمعتاد واخضر روض الامانی حین اصبحت الاجواد عقداً علی اجیاد اجیاد و اصبح الدین و الدنیا و اهلهما فی ظل ملک لظل العدل مداد یفضی میمم جدوی راحتیه الی طلق المحیا کریم الکف جواد بذل الرغائب لایعتده کرماً ما لم یکن غیر مسبوق بمیعاد والعفو عن قدره اشهی لمهجمه (صینت) و اشفی من استیفاء ایعاد مآثر کالدراری رفعهً و سناً و کثره فهی لاتحصی باعداد فانت من معشر ان غارهٌ عرضت خفوا الیها و فی النادی کاطواد کم هجمه لک و الابطال محجمهً و وقفه اوقفت لیث الشری العادی بکل مجتمعالاطراف معتدل لدن لعرق نجیعالقرن فصاد فخرالملوک الالی تزهو مناقبهم دم حائزاًملک آباء و اجداد ولیهن حلته اذ راح یلبسها فاصبحت خیر اثواب و اَبراد و استجل ابکار افکار مخدره قد طال تعنیسها من فقد انداد کم رد خُطّابها حتی رأتک و قد اتتک خاطبه یا نسل امجاد افرغت فی غالب الالفاظ جوهرها سبکا بذهن و ری الزند وقاد وصاغها فی معالیکم و اخلصها ود ضمیرک فیه عدل اشهاد یحدد بها العیس حادیها اذا رزمت من طول و خد و ارقال و اساد کانها الرّاح بالالباب لاعبه اذا شدا بین سمار بها شادی بفضلها فضلاء العصر شاهده والفضل ما کان عن تسلیم اضداد فلو غدت من حبیب فی مسامعه او الصفی استحلا بغض حساد واستنزلا عن مطایا القوم رحلهما واستوقفا العیس لایحدو بها الحادی و حسبها فی التسامی و التقدم فی عدّالمفاخر اذ تعدو لتعداد تقریضها عند ما جائت معارضه عوجاً قلیلاً کذا عن ایمن الوادی خلاصه ترجمه ٔ اشعارقصیده ٔ تاجیه: آن که به پستان عشق و شیر هوا تغذی کردم پیش از آنکه از مادر بزایم پس ای آنکه مرا درعشقبازی و شاهد پرستی ملامت میکنی قصد دلالت و نیت هدایت من مفرمای که سودنخواهی نمود. ضلالت عشق عین هدایت است و عذاب آن بمذاق من شیرین است آنچنانکه خنکی آب و سردی شراب در مذاق مرد تشنه کام در شریعت هوا پرستی و آئین عشقبازی کسی که بر عاشق نکوهش کند کاری ناسزا و گناهی ناروا نموده چه وی بر حسب قانون آن طریقت قصد دارد که صلاحی بفساد تبدیل کند و حقی را بباطل آیل سازد. ای کاش ملامتگر من دارای دل من بود تا مرامعذور میداشت و یا من دارای دل وی بودم، اگر وی آن درخشیدن دندانها و چمیدن قامتها را میدید و برای اعانت و یاری من روی می گردانید و اگر ملامتگوی گردن و بناگوش معشوقه را میدید میدانست که راه راست و طریقه ٔ حق همان است که بسمت آن بناگوش سپرده شود چه شبها که بسر بردم و بال خود را بسان گردن بند طوق گردن او ساخته و دست دیگر را مثل کمربند بر میانش که محل فراهم آمدن نیمه ٔ بالا و پایان قامت است پیچیده بودم، و این بیتوته ها در عین جوانی من که چشمهای نازک بدنان پیوسته بچشمه ٔ آب شباب من تشنه بود اتفاق افتاد، الا ای عهد خرد سالی و روزگار گذشته تحیت گفته شوی که تو زمانی و اوانی بودی که ما در تو از مکروهی و ناملایمی نترسیدیم، و ای دوستان ما منازل و مواقف شما را بارانهای ریزان بامدادی و شبانگاهی سیراب کناد آن منازل مقام توقف تابستان و بهاری است و چه دراز کشید و خوش بود آمد و شد و ترددات من به آنجاها، ای همراهان یار و کاروان کوچ کرده که دل من در دنبال ایشان است وای کسانی که دور شده اند و باوصف دوری ذکرها و دردهای من منحصر بیاد ایشان است، اگر از احوال و مجاری امور من باز پرسید و تفصیل آنچه را که دستهای هجران با این عاشقی که قریب وحشت زدگی و تنها شدگی است بجای آورده سؤال نمائید روباروی بادی که از سمت شام میوزدبایستید تا حدیث حال و وصف مآل مرا بعد از دوری شمابسند متصل نماید، ای افسوس از آن منازل و مواقعی که در آنها ساعاتی گذرانیدیم که هر یک مثل عیدی و روز جشن جدیدی بود آنچنان که آن ایام و آن ساعات که خدای تعالی نظایر آن ها را بسیار کناد گوئیا ایام دولت صدرنشین دست و محفل بزرگی خداوند وجود حضرت شریف مسعود بود، همان بزرگواری که اختر میلاد و طالع زمان زادش نیک و همی در برج اقبال قرین سعادت و دور از وبال است بدولت و حکمرانی وی عهد رخشندگی امام و تابندگی روزگار عود نمود و زمانه از اثر دولت و فرمانگزاری او همی بخود میبالد و همی نازد، وقتی که این شریف قلاده ٔ تکفل امور مملکت از دوش و گردن خود بیاویخت و مباشرت تکالیف مرزبانی بفرمود بر دوش و بر مملکت پیرایه ٔ افتخاری و مباهاتی بیاویخت که همی در ازای زمانه جاودانه خواهد بود به تأییدات الهیه و قوه ٔ ربانیه بتدبیر امرملک قیام نمود، فلاجرم در مواقع ورود و صدور کافه ٔ امور جمهوری موفق و مؤید گردید. بعد از سپاس و ستایش پروردگار بر هر ستایشگر فرض و لازم است که بر سپاس و ستایش او ترزبان گردد که تو ایشان را از دست دشمنان خلاص و نجات دادی و به یاری ایشان در نزد خدا نعمتی از بابت ایشان ثابت کردی و بگرفتی این گروه را دریافتی بر حالی که از خوف همه بیخواب و از بیم جمله نیم جان بودند، پس بهمت و اقدام تو راحت و خواب بچشم ایشان عود کرد و حیات و روان بجسم ایشان مراجعت نمود، ای روزگار ترا مژده باد که کشور را کفیل آن و مملکت را مرزبانش بچنگ آورد ترا بار دیگر بشارت و تبریکی باد که خرسندی و خرم دلی و مسرت آن آشکار و هوید است، از بازگشت و معاودت دولت تابنده و سلطنت درخشنده ٔ ستارگان آل فاطمه که خدایشان از افول و زوال مصون دارد بعادت موروث و مجد اثیل و خلق کریم و حالت قدیم خویش باز گردیدند وقتی که این جماعت شرفاء که صاحبان جودند برنشستند و بر گردنهای یکرانهای تازی ممتازپیرایه ٔ افتخار گردیدند باغ آرزوها و کشت امیدها و هوسها خرم و سرسبز و شاداب شد و دین و دنیا بسایه ٔ پادشاهی که سایه ٔ عدل و داد همی کشیده میدارد پناهیدند. کسی که قصد عطای دست های او را و رسیدن بخشش وصله ٔاو را دارد بحضور شخص بزرگوار گشاده روی گشوده دست میرسد. بخشیدن عطایا و صلات را وقتی از آثار کرم و مآثیر شرف می شمارد که فی المجلس و بنقد بوده باشد نه آنکه وعده به آن سبقت جسته باشد. گذشت و اغماض و عفو از روی قدرت و استیلا در قلب مصون و خاطر محروس وی لذیذتر است از استیفاء لوازم خشم و غضب. صفاتی که او دارای آنهاست مفاخر و مکارمی میباشد که در بلندی و روشنی مانند در غلطان و لؤلؤ درخشان است و از کثرت بحدی که شمار نمیتوان داد. تو ای شریف مسعود از گروهی میباشی که اگر پیکاری و تاراجی اتفاق افتد بنهایت چالاکی و چستی هستند ولی در محافل و مجالس مثل کوه ثابت و سنگین می باشند چه هجومها بدشمنان آوردی و حال آنکه دلاوران از معرکه واپس میدویدند و چه ایستادگیها درمیدان کارزار کردی که شیران شرزه را زهره ٔ آن نبود، و این حملات و هجمات با نیزه های راست نرم بود که برای زدن رگهای دشمنان و ریختن خونهای تازه ٔایشان است. ای مفخر ملوک و حکمدارانی که در مدایح و منقبتهای ایشان بر خود مینازید و همواره و جاوید بپای بهر حالی که مملکت موروث پدران و نیاکان را حیازت و جمع آوری فرموده باشی پوشش و لباس او را خوش باد که چون آن بزرگوار آن را در بر میکند بهترین جامه ها و بردها میگردد باین فکرهای بکرو عروسان خاطر و بنات قلب و نتایج خیال که در مطاوی این مدیح و مضامین این قصیده بکاررفته است به بین که از روزگار دیرین در پرده ٔ اختفاء پوشیده و در حذر عفاف بر جای مانده بود که کفوی و همالی نداشت و هر کس بخواستاری و خطبه ٔ آن پیش آمد یکایک را رد کرد تا تو را دید همین که دیده اش بجمال کمال تو افتاد خود قصد تو کرد و خواستار تو گردید، گوهر این افکار و مضامین را به دستیاری خاطر افروخته در قوالب الفاظ بریختم این زیورها و پیرایه ها را در بلندی های مقام بزرگیهای شان شما اخلاص و ودادی بساخته است که خود ضمیر تو گواه عدل صدق آن اخلاص و صفاء آن وداد می باشد. استران سپید موی چون از فرط سیر و کثرت اسفار از رفتار باز مانند و کوفته گردند ساربان آنها باین قصیده برای آنها خوانندگی میکند و باین اشعارخوش اشتران را سرود میگوید: اگر در شبانه هنگام قصه گوئی در میان یاران باین ابیات آواز برکشد و فروخواند همه را از تأثیر این اشعار باده کردار سرمست می سازد و این مضامین بسان صهبا با عقلهای ایشان بازی می کند. فضلاء عصر همه بفضل و فزونی و لطف و مزیت این سخن گواهند و فضل و تقدم آن است که اعداء را به آن شهادت دهند و مسلم شمارند اگر این نظم بلیغ و نسج بدیع را ابو تمام حبیب بن اوس طائی و یا ابوالسرایا صفی الدین حلی استماع کند بغض حسادت و غیظ رقابت را روا داشته بر صاحب آن رشک برند و غیوری کنند و برای شنودن این شعر و نیوشیدن این مدیح اگر بر سر گذر و آهنگ سفر باشند عزیمت رحیل را باقامت بدل کنند و راحله ٔ خویش از اشتران کاروانی فرو آورند و رواحل را از راندن و ساربانرا از خواندن باز دارند و چون این ستایش غرّا بمقام شمارش مزایا و مفاخر خود بر آید از جهت براعت اقران و تقدیم دیگر مدایح سخن سنجان آنرا همین کافی است که با قصیده ٔ فریده ٔ ادیب اریب فاضل کامل احمدبن عیسی مرشدی معارضه مینماید و بر سبک و اسلوب و وزن و قافیه و روی آن پرداخته شده همان قصیده که مطلع آن این مصراع است که (عوجاً قلیلاً کذا عن ایمن الوادی) از جمله ٔ فواید و تحریرات قاضی تاج الدین بن یعقوب مذکور آن است که او را از معنی مصراع ثانی از مصاریع اربعه ٔ این دو شعر شیخ صفی الدین ابوالسرایاء حلی پرسیدند که گفته: فلئن سطت ایدی الفراق وابعدت بدراً تحجب نصفه بنصیف فلقد نعمت بوصله فی منزل قدطاب فیه مربعی و مصیفی: یعنی اگر دست هجران حمله آورد و آن بدرتابان را که نیم آن بنصیف پوشیده است از من دور ساخت، باکی نیست چه در منزلی که بتمام فصلهای سال بمن در آن خوش گذشته بود بوصال و دیدار جمال آن یار فایزشدم و باین نعمت بزرگ فرا رسیدم قاضی تاج الدین در جواب این عبارت را نوشت که: لایخفی ان النصیف هوالخمار فکان الشاعر تخیل ان الجبین بدر تام کامل الاستداره سترالخمار نصفه علی فلما تخیل ذلک قال: بدر تعجب نصفه بنصیف. یعنی پوشیده نماند که نصیف بمعنی معجر است و این شاعر همانا در متخیله ٔ خویش چنین تصویر نموده که پیشانی محبوبه ماه مستدیر تمام است که نیمه ٔ بالای آن بمعجز پوشیده شده، چون در ضمیر خویش این خیال را نموده است از روی این توهم و تصور و تخیل گفته ماه چهارده شبه را که نصف اعلای آن بپوشش سر مستور گردیده. پس قاضی تاج الدین برای توضیح این معنی مصراع مزبور را تضمین کرده گفته است: افدی الذی جلب الغرام جبینها تحت الخمار لقلبی المشغوف فصبا له لما تحقق انه بدر تحجب نصفه بنصیف یعنی برخی ِ محبوبه گردم که پیشانی او را دست عشق برای رنجه داشتن و متأثر ساختن دل شیفته ٔ من در زیر معجر کشیده، چون دل شیفته ٔ آن صورت را ماهی تمام که نیمش بمعجر پوشیده باشد پنداشت بسمت آن حرکت کرد و پرواز نمود. علامه محمد بن محی الدین دمشقی میگوید: امام جلیل زین العابدین طبری حسینی پیشنماز مقام ابراهیم را از معنی این دو شعر سؤال کردند، باین عبارت جواب نوشت که: النصیف الخمار وکل مایغطی به الرأس والوجه هوالبدر فی التشبیه، فمراد الشاعر انّها تلثمت ببعض النصیف الذی علی رأسها، فصارت بذلک ساتره لنصف وجهها الاسفل المشبه بالبدر فصار نصیفاً و نقاباً والنقاب ماتنقب به المراه کما فی القاموس و هو شامل لما کان مستقلاً و بعض شی ٔ آخر کما یقال مثله ایضاً فی النصیف فهو نصیف و ان غطی رأس الرأس مع الرأس و هذا الذی ذکرناه هو عاده غالب النساء الحسان فی قطر العرب فان الواحده منهن تنقب بفاضل خمارها فتفتن العقول بما ظهر من لواحظها واسحارها - انتهی. حاصل معنی امام مذکور از شعر مزبور آنکه مراد بنصیف معجر است و هر چیزی که سر را بپوشاند وتمام روی و گرده ٔ رخسار محبوبه را تشبیه کرده است بماه شب چهارده نه انکه پیشانی را فقط بماه تمام مانند کرده باشد و مقصود شاعر آن است که این محبوبه بفاضل معجر خویش دهان بربسته و آنرا لثام قرارداده پس منظر و روی وی ماه تمامی است که نیمه ٔ پائین و نصف اسفل آن بنقاب مستور گردیده پس پوشش سرمحبوبه هم معجر است و هم نقاب چه نقاب بنص فیروز آبادی چیزی است که زن روی خود را به آن بپوشد و این اعم است از شی ٔ که مستقلاً برای پوشیدن روی باشد و یا جزء شی ٔ دیگر که هم روی را مستور سازد و هم در جهت مقصوده از آن شی ٔ دیگر بکار باشد چنانکه در مفهوم نصیف هم این معنی عام و شمول تمام را اخذ نموده و تصریح کرده اند که نصیف چیزی است که سر را بپوشاند خواه مستقلاً برای ستر نصف آماده شده باشد و خواه در ضمن ستر تمام سر، پس معجر را نصیف میخوانند اگر چند فرق و روی و تمام سر را بپوشاند و این معنی که بیان شد در تفسیر این مصراع که مراد از بدر تمام روی بود و بفاضل معجر لثام بسته و نصف اسفل آنرا پوشیده باشد نه آنکه مقصود از بدر پیشانی و نصف اعلی از آنرا به معجر پوشانیده باشد تفسیری است موافق آئین زنان عرب و رسم ایشان، چه عادت زنان خوش روی در کشور عربستان بر این است... سر را بمعجرو دهان را بزیادی آن می پوشند و بچشمهای جادوئی عقول صاحبان نظر و اهل دل را فریفته و مفتون خویش میسازند الحاصل قاضی تاج الدین را در فن نظم و سخن سنجی و بلاغت گستری آثاری است از آن جمله این سه شعر را در غزل بطرزی مطبوع سروده: غنبت بحله حسنها عن لبس اصناف الحلی و بدت بهیکلها البد یع تقول شاهد و اجتلی تجد المحاسن کلها قد جمعت فی هیکلی یعنی محبوبه به آرایش حسن خداداد خویش از پوشیدن انواع پیرایه ها بی نیاز گردید و باندام موزون وقامت قیامت نمون بر آمد بر حالی که میگفت مشاهده کن و نظاره نمای که ببینی هر گونه محاسن و خوبیها را درهیکل و وجود من به تنها فراهم گردید و غیر و احدی از شعراء و موزون طبعان حجاز را چون باین سه بیت نغز وقوف افتاد بسبک و طرز آن شعر بستند و با قاضی تاج الدین معارضه کردند مثل سید احمدبن مسعود و قاضی احمدبن عیسی مرشدی که قاضی تاج الدین در قصیده ٔ دالیه بمعارضه و جنگ او برخاسته و غیر هما و از جمله نتایج طبعو نسایج خاطر وی این دو شعر است که ببعض اصدقای خویش نوشته: من کان بالوادی الذی هو غیر ذی زرع و عز علیه ما یهدیه فلیهدین الفاظه العز التی تجلو فواکهها لکل نبیه یعنی کسی که در خطه ٔ مکه ٔ معظمه باشد که مراداز وادی غیر ذی زرع در قرآن آنجاست و از این جهت توانای فرستادن تحف و دارای مکنت هدایا برای دوستان نیست پس باید لامحاله سخنان سنجیده و مضامین گرانمایه که در مذاق بزرگان طعم شیرین دارد هدیه نماید و تحفه فرستد و هم او راست در صفت محبوبه که غربیه نام داشته: خالفت اهل العشق لما شرّقوا فجعلت نحو الغرب وحدی مذهبی قالوا عدلت عن الصواب وانشدوا شتان بین مشرق و مغرب فاجتبهم هذا دلیلی فانظروا للشمس هل تسعی لغیر المغرب یعنی با گروه عاشقان مخالفت ورزیدم و راه دیگر پیش گرفتم چه آن جماعت بسمت مشرق رفتند و شاهدان مشرق زمینی گزیدندو من تنها راه خود را بجانب مغرب قرار دادم ایشان از در اعتراض با من گفتند از راه راست و جاده ٔ مستقیم عشاق منحرف شدی. که ما بین مشرق نورد و مغرب سپار راه فرق بسیار است گفتم آری من این مخالفت را از روی این دلیل ارتکاب کردم که آفتاب همیشه بسمت مغرب سیر میکند پس من نیز همراهی خورشید کرده مغربیه را بر گزیدم وقتی این شعرها را در سؤال از دو فقره مسئله نحویه بحضور استاد خود عبدالملک عصامی نوشته که: ماذا یقول امام العصر سیدنا و من لدیه ینال القصد طالبه فی الدار هل جائز تذکیر عائدها فی قولنا مثلاً فی الدار صاحبه و من ابانه همز ابن اراد فهل یکون موصوفه اسماً یطالبه ُ ام کونه علماًکاف و لو لقباً او کنیه ان اراد الحذف کاتبه افد فما قد رأیناالحق منخفضاً الدو انت علی التمییز ناصبه یعنی پیشوای وقت و مولای ما و کسی که طالب هر مقصود بمطلب خویش در نزد او فرا میرسد چه میفرماید در این دو مسئله ٔ ادبیه یکی تذکیر ضمیر راجع بکلمه ٔ دار مثلا میتوان گفت فی الدار صاحبه یا آنکه باید صاحبها گفت لاغیر و دیگر حذف همزه ٔ این واقع مابین علمین در کتابت آیا این حکم منحصر است بصورتی که طرفین این هر دو اسم باشد و یا در لقبین و کنیتین و مرکب از کنیه و لقب مثلا هم باید همزه را در کتابت انداخت و دور ساخت جواب این دو مسئله را افادت فرمای که ما هر وقت در هر مسئله قول حق را که پست و فرود افتاده دیدیم تو را فرازنده ٔ آن بروجه تعیین و تشخیص یافتیم چون این شعر بخدمت شیخ عبدالملک عصامی رسد در جواب این شعرها را نوشت که: یا فاضلاً لم یزل یهدی الفرائد من علومه و تروینا سحائبه تأنیثک الدار حتم ّ لاسبیل الی التذکیر فامنع اذا فی الدار صاحبه و الابن موصوفه عمم فان لقبا او کنیه فارتکاب الحذف واجبه هذا جوابی فاعذر ان تری خللا فمصدر العجز و التقصیر کاتبه لازلت تاجاً لهامات الهدی علماً فی العلم یحوی بک التحقیق طالبه یعنی ای فاضلی که همواره از درهای دانشهای خویش مرواریدهای بزرگ قیمتین بهدیه میفرستد و به ابرهای فضایل خود ما تشنگان را سیراب میکند تأنیث ضمیر راجع بدار واجب است و بتذکیر عاید آن راهی نیست پس عبارت فی الدار صاحبه را منع بکن و روا مدار و اما از ابن واقع ما بین علمین همزه را بینداز وموصوف را تعمیم بده به اسم و لقب و کنیه و حذف همزه را در جمیع مقامات متصوره در این واقع ما بین العلمین واجب شناس این جواب من است اگر در این کلام نقصی وخللی ببینی شگفت مدار که کاتب این جواب خود مصدر زبونی و تقصیر است همیشه افسر مفارق هدایت بوده علم دانش باشی و طالبان تحقیق به وجود تو بمطلب و مقصد خویش در رسند. وقتی دو کس از دوستان قاضی تاج الدین او را دعوت کرده بودند و او را در وقت اجابت مانعی از ذهاب پیش آمده نتوانسته بود قبول دعوت نماید این قطعه را بایشان نوشته اعتذار نموده است که یا خلیلی دمتما فی سرور و نعیم و لذّه و تصافی لم یکن ترکی الاجابه لما ان اتانی رسولکم عن تجافی کیف و الشوق فی الحشاشه یقضی اننی نحوکم اجوب الفیافی غیر ان الزمان للحظّ منی لم یزل مولَعاً بحکم خلافی عارض المقتضی من الشوق بالما نع و الحکم عندکم لیس خافی فسلام علیکم و علی من فزتما من ثماره باقتطاف یعنی ای دو دوست من همواره در شادی و تن آسانی و خوشی و یک جهتی بر قرار باشید این که فرستاده ٔ شما از پی احضار من آمد ومن اجابت دعوت ننمودم از روی جفا و دوری نبود چگونه میشود که من نسبت بشما بر خلاف وفا و بقصد جفا باشم و حال آنکه شوق درونی حکم میکند که من برای دیدار شما بیابانها را طی کنم و منزلها بسپارم ولی روزگار همیشه مرا بحرص و ولعی تمام کسرو نقص میگذارد و بر خلاف میل خاطر من میگذرد مقتضی شوق بامانع عائقه بمعارضه و تدافع برخاستند و حکم در چنین قضیه که مانع و مقتضی تعارض کنند بر شما مستور نیست سلام و درود بر شما باد و بر کسانی که بچیدن بر و ثمر محاضره و مطارحه ٔ ایشان فایض میباشید. هم از اشعار قاضی تاج الدین بن یعقوب است در مقام معارضه ٔ سوزن و مقراض و مفاخره ٔ این دو آلت خیاطت: فاخرت ابره مقصاً فقالت لی فضل علیک باد مسلم شأنک القطع یا مقص و شأنی وصل قطع شتان ان کنت تعلم یعنی سوزنی بر مقراض مباهات و افتخار ورزید و گفت مرا بر توفضیلت آشکار است و فزونی مسلم است چه کار تو بریدن است و کار من پیوستن و اگر بدانی در میان این دو کار فرق بسیار است واصل این معنی را پیش از قاضی تاج الدین ابن یعقوب بطور نغزی باین عبارت منظوم بسته اند که: ان شأن المقص قطع وصال فلهذا یضیع بین الجلوس وتری الابره التی توصل القطع بعزّ مغروسه فی الرؤس مقصود این شاعر آن است که پیوستن و وصل بهتر از گسستن و فصل میباشد بدلیل این که مقراض قطاع وصال است و از این جهت همیشه بر سبیل ابتذال در میان حاضران برزمین افکنده شده و سوزن وصال متقاطعین است فلذا همواره از روی احترام بر سرها زده شده است. بالجمله قاضی تاج الدین بن یعقوب صاحب این ترجمه در هشتم ماه ربیع الاول از سال نهصد و شصت بشهر مکه وفات یافت و شیخ محب الدین بن منلاجامی فوت او را بدین وجه مورخ و منظوم ساخت که: لتاج الدین اصبح کل حُر حزین القلب باکی الطرف اوّاه ُ اقام یسوح باب اﷲ حتی دعاه ُ الیه اقبل ثم ّ لباه ُ فتاریخ اللقی لما اتاه ُ جنان الخلد منزله و مأواه ُ یعنی از برای قاضی تاج الدین هر آزاده مردی اندوهگین دل و گریان چشم و کثیر التاوه گردید آن بزرگوار همی بر آئین عباد سیاح مقیم درب مقدس الهی و مجاور بیت مبارک کعبه ببود تا خدایش بسوی خویش بخواند و او دعوت حق را لبیک اجابت گفت تاریخ لقای وی بارحمت پروردگار این مصراع است که جنان الخلد الخ یعنی بهشت جاودانی منزل وجایگاه اوست. (نامه ٔ دانشوران ج 4 صص 143- 153). و رجوع بکتاب سلافه العصر فی محاسن الشعراء بکل مصر صص 132- 158 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن احمد دمشقی. یکی از بزرگان بنی محاسن است در نامه ٔ دانشوران از وی چنین یاد شده است: تاج الدین پسر احمد دمشقی از بنی محاسن که در بلده ٔ دمشق طایفه ٔ مشهور میباشد و اعتقاد اهالی اینجا در حق این طایفه این است که نسب ایشان بفرعونی از فراعنه ٔ مملکت مصر میرسد. تاج الدین مذکور مولداً و مسکناً از شهر دمشق میباشد وی در عصر خود باآنکه از جمله ٔ معتبرین و متعینین آن صنف بشمار میرفت و بکثرت ثروت و مال و مکنت از اقران خویش امتیازی داشت در فنون عربیت و صناعات ادبیت استادی کامل محسوب میگردید و با اشتغال بکار بازرگانی آنی از مذاکره ٔعلمیه و مباحثه ٔ ادوات ادب فراغت نداشت ولادت وی در سال نهصد و نود هجری روی داد و تحصیل علم در موطن خویش نمود ولی برای تجارت بقطر مصر و اقلیم حجاز مسافرت کرد و از قبول خواص و وجاهت مابین ابناء جنس حظی عظیم و قسمتی وافر بهمرسانید و دختر عالم کامل ادیب متبحر حسن بورینی صاحب تصانیف و اشعار را که از فحول افاضل آن عصر بود و از نامش کتب رجال مابعد الالف و تواریخ آن قرون مشحون است بحباله ٔ نکاح در آورد و این معنی بر اعتبار و اشتهار او در میان اجله ٔ علماء مائه ٔ حادی عشر هجری دلیلی است روشن. علامه ٔ محبی در خلاصه الاثر شرح احوال تاج الدین مذکور را مسطور ساخته میگوید: کان احد اعیان التجار المیاسیر و کان مع ثروته لاینفک عن المذاکره و میگوید تاج الدین شعر نیکوی مطبوع میگفت و در منظومات وی امارت تصنع و علامت تکلف نبود از جمله شعر او این سه بیت است که در زمان توقف قاهره ٔ مصر اظهار تشوق بدمشق شام نموده فرموده است: منذ فارقت جلقاً و رباها لم تذق مقلتی لذیذ کراها و لسکانها الاحبّه عندی فرط شوق بحیث لایتناهی فسقی اﷲ ربعها کل غیث وحمی اﷲ اهلها و حماها یعنی از وقتی که من از دمشق شام و پشته های سبزه زارهای آن جدا شده ام دیده ام خواب لذیذ و راحت و خوش نچشیده است ساکنان آن شهر را که دوستان من میباشند شوق مفرط دارم که برای آن شوق نهایت و پایانی نیست خداوند تعالی به سر منزل آن موطن مبارک هر باران رحمت را بریزاندو اهل آنرا با خود از هر مکروه نگاه دارد و هم از منظومات مطبوعه ٔ تاج الدین است که بیکی از دوستان نوشته: یا احبای والمحب ذکور هل لایام وصلنا من رجوع و تری العین منکم جمع شمل مثل ماکان حاله التودیع یعنی ای دوستان من دوست بسیار یاد آورنده است آیا زمان وصال را رجعتی و بازگشتی خواهد بود و آیا چشم دیگر باره تفرق و پراکندگی شما را فراهم و مجتمع خواهد دید مثل آن اجتماعی که در وقت وداع من حاصل بود. وقتی برای یکی از علماء سجاده ای برسبیل هدیت فرستاده این دو شعر را بوی نوشته بود: مولای قد ارسلت سجاده هدیه من بعض انعامکم فلتقبلوها اذ مرادی بان تنوب فی تقبیل اقدامکم یعنی ای مولای من سجاده فرستادم بعنوان تحفه و ارمغانی که در حقیقت خود از انعام شماست که بشما باز گردانیده ام این هدیه را بپذیرید چه مراد من آن است که در بوسیدن قدمهای مبارک شما نایب من بوده باشد. و این دو شعر را در مقام تقریظ دیوان ابوبکر جوهری نوشته: طالعت هذا السفر فی لیله سامرت فیها البدر و المشتری رأیته عقداً ثمیناً ولا یستنکر العقد من الجوهری یعنی این کتاب را در شبی مطالعه کردم که در آن شب با ماه تمام و ستاره ٔ مشتری همسخن بودم و با کواکب آسمان بیتوته بجای آوردم و این کتاب را رشته ای از گوهر قیمتین و سلکی از احجار کریمه یافتم و از جوهری که لقب خداوند این دیوانست عقد پر گوهر و رشته ٔ جواهر بدیع و بعید نیست. وهم از منظومات تاج الدین مذکور است که در صدر مکتوبی از مصر بفرزند دانشمندش محمدبن احمد که منصب خطابت جامع بنی امیه داشته نگاشته ابداً الیک تشوقی یتزاید ولدیک من صدق المحبه شاهد و آلیته ان البعاد لمتلفی ان دام ما یبدی النوی واکابد کم ذا اعلل حر قلبی با لمنی فیعیده من طول نایک عاید جار الزمان علی فی احکامه ولطالما شکت الزمان اساود والدهر حاول ان یصدع شملنا فامتدمنه للتفرق ساعد یا لیت شعری هل یرق و طالما الفیته لاولی الکمال یعاند اشکوه للمولی الذی الطافه تزوی الخطوب اذا اتت و تساعد یعنی شوق من بسوی تو همی در تزاید است ومرا خود نزد تو بر صدق دعوی دوستی و محبت گواه حاضراست سوگند یاد میکنم که دوری و هجران مرا تلف خواهدساخت اگر آنچه از دست فراق بصدور میرسد و من از سختی هجر میکشم دوام پیدا کند تا چند سوزش دل را بامانی و آمال مشغول سازم و تاب شعله ٔ درونی را به آب تعلل تسکین بدهم و همی درازی زمان هجران عود کند و آن آتش سوزان را دیگر باره بدل عود دهد روزگار در حکم خویش که بمن رانده است جور و ستم نموده و در حق من از میزان معدلت روی تافته ای بسا بزرگان که از جور و ظلم زمانه شاکی بوده اند همچو چرخ همیخواست تا اجتماع ما را بسنگ تفرقه پراکنده سازد لاجرم بازوی فراق بر افراخت و ما دوستان را هر یک بجائی انداخت ای کاش میدانستم که آیا چرخ بما رحم خواهد کرد و رقت خواهد نمود واز روزگاران دراز است که دیده ام چرخ با خداوندان کمال در میاندازد و دشمنی میورزد و شکایت او را بحضور بزرگواری میکنم که لطفهای وی حوادث و مکاره را در هنگام طروق و نزول جمع مینماید و کسانی را که بسوانح دهر و بلیات چرخ گرفتارند مساعدت میفرماید همانا از اینجا بمدیح فرزند خویش تخلص کرده و بنظم ستایش او پرداخته است تاج الدین مزبور را پسری دیگر بود موسوم بعبدالرحیم که او هم نظیر برادرش محمد از علمای دمشق محسوب میگردید و برادر زاده اش یحیی نیز از فضلای قرن یازدهم است این هر دو پسر تاج الدین و برادرزاده اش را باجمعهم علامه ٔ محبی در خلاصه الاثر ترجمه فرموده هم اومیگوید که در یکی از مجامیع بنظر رسید که آل محاسن از نسل یکی از فراعنه ٔ مصر میباشند و صاحب آن مجموع نوشته بود که از جمله دلایل ظهور این انتساب شعر فاضل متبحر ابوالمعالی درویش محمد طالویست که چون تاج الدین بن احمد صاحب این عنوان دختر علامه ٔ جلیل استاد ادباء العصر حسن بورینی را بعقد خویش درآورد این دو شعرانشاد فرمود: بارک اﷲ للحسن و لبورین فی الختن یابن فرعون قد ظفر- ت َ و لکن ببنت من یعنی خدا بحسن این وصلت را و ببورین این داماد را مبارک کندای پسر فرعون دست یافتی اما بدخترچه کسی شاهد در خطاب تاج الدین است به یابن فرعون پس معلوم میشود که نسبت بنی محاسن بفرعون در آن عهد معروف بوده است و ابوالمعالی درویش محمد طالوی در این دو شعر هنری سخت شگفت ظاهر ساخته است چه وی در دو شعر محمدبن حازم باهلی تصرفی در کمال لطف نموده و بحال این مصاهرت مطابق ساخته است و قول محمدبن حازم چنین است که در فقره ٔ تزویج مأمون ببوران دختر حسن بن سهل گفت: بارک اﷲ للحسن ولبوران فی الختن بابن هرون قد ظفر- ت و لکن ببنت من ابوالمعالی بوران را بورین کرده که همانا اسم جد علامه ٔ مذکور است و ابن هرون را ابن فرعون ساخته و از حسن علامه ٔ بورینی را اراده نموده و از اینجا امر مصاهرت تاج الدین را با بورینی و بر وجهی مذکور داشته که نه در مدح ظهور دارد و نه در هجا چنانکه از عبداﷲ مأمون خلیفه منقول است و چون بعد از تزویج بوران این دو شعر ابن حازم را شنید گفت: «واﷲ ماتدری خیراً اراد أم شراً». یعنی بخدا نمیدانم این شاعر ما را بوصلت حسن ستوده است و یا هجو نموده چه از لفظ (بنت من) هر دو معنی را میتوان اراده کرد قصه ٔ تزویج مامون ببوران اگرچه از مستفیضات و مشهورات است اما مناسبت مقام را محض انتعاش قلوب مطالعه کنندگان سطری چند از آن قصه در ذیل این دو بیت ملیح بازمینمائیم مولانا احمد شهید تتوی الشهیر به قاضی زاده میگوید سال دویستم از رحلت را که سنه ٔ عشرومأتین از هجرت بوده باشد سنه العروس یعنی سال عروسی خواندندی چرا که مأمون در این سال دختر خود ام الفضل را بامام محمد تقی جواد خلف امام رضا علیه السلام داد و بوران دختر حسن بن سهل را بنکاح خود در آورد آنگاه تفصیل اراده ٔ مأمون را در باب تزویج ام الفضل بحضرت جواد و انکار عباسیان و تبانی طرفین بر مناظره ٔ یحیی بن اکثم با آن بزرگوار و غلبه ٔ وی بر ابن اکثم در حضور مامون و جمیع حاضران عباسیه نقل میکند و در آخر میفرماید و در همین مجلس بود که مأمون دختر حسن بن سهل را بعقد خویش در آورد و حسن جشنی آراست که در آن زمان جاهلیت و اسلام آنرا کسی نشان نمیداده و از جمله ٔ تکلفات یکی آن بود که حسن فرمود تابنادق مشک که مشتمل بود بر کاغذ پاره هائی که در آن اسامی ضیاع و نامهای کنیزان و غلامان نوشته بودند بر بنی هاشم و اعیان و امراء بپاشند و هر بندقی که بحسب طالع نصیب شخص شد آن مرد بوکیل حسن رجوع نموده آنچه در آن رقعه بود از وی میگرفت و همچنین بر سایرمردم نافه های مشک و بیضه های عنبر نثار میکرد و در شب زفاف هزار دانه مروارید که هر یکی برابر و شبیه تخم گنجشک بوده در بارکشی زرین نهاده در وقتی که بوران را بخدمت مأمون آوردند بر سر وی یعنی خلیفه ریختندو مأمون بر بساط زربفت نشسته بود چون نظرش بر آن مروارید افتاد گفت قاتل اﷲ ابانواس گویا در این مجلس حاضر بوده است که گفته: کان کبری و صغری من فواقعها حصباء درعلی ارض من الذهب یعنی گویا بزرگ و خرد از حبابهای شراب که بر روی جام برجسته اند سنگریزه های مروارید است که بر زمینه ٔ زرین ریخته و پاشیده شده باشد بعد از آن گفت که آن مرواریدها را جمع کرده در آن خانه نهادند گفتند ای خلیفه اینها را برای آن نثار کردیم که کنیزان و مشاطگان برچینند مأمون گفت من بهای آن را به ایشان میدهم آنگاه تمام آن مرواریدها را در دامن بوران ریخت که این از آن تو است و هر حاجتی که داری بخواه بوران از شرمندگی سر در پیش انداخته بود آخرالامر جده ٔ بوران که همراه او بود و زبیده خاتون مادر امین گفتند ای دختر از سید خود آنچه حاجت داری بخواه بوران گفت که حاجت من آن است که خلیفه عم خود ابراهیم بن مهدی را بمقام عنایت در آورده بمرتبه ٔ ارجمند رساند مأمون گفت چنین کردم باز سوءالی که داری بگو گفت ای امیر حاجت دیگر آنکه زبیده خاتون را رخصت زیارت حرمین ارزانی فرمای گفت رخصت دادم گویند در شب عروسی شمعی معنبر به وزن چهل من در شمعدان زرین به وزن ده من نهاده بودندو بمجلس مأمون در آوردند مأمون بر آن انکار کرده گفت این اسراف است و هفده روز مأمون در آنجا بود که حسن جمیع مایحتاج لشکر او از طعام و علیق الدواب مرتب میداشت حتی کاربانان و ملاحان در آن ایام از فکر خود و کاروان فارغ بودند چون مأمون از آنجا متوجه بغداد گشت فرمود که خراج یکساله ٔ فارس و اهواز را نقد کرده بخزانه دار حسن سپارند - انتهی. بالجمله تاج الدین بن محاسن صاحب این ترجمه هفتاد سال عمر یافت چه ولادت او در نهصد و نود هَ. ق. اتفاق افتاد و در سال یکهزار و شصت هَ. ق. در گذشت و در مقبره ٔ باب الصغیر بخاک سپرده شد. (نامه ٔ دانشوران ج 5 صص 1- 4), تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن امین الدین رازی کاتب و وزیر ممدوح خاقانی. خاقانی در قصیده ای تاج الدین را چنین مدح کند: ...من بری مکرمی دگر دارم بکر افلاک و حاصل ادوار صدر مشروح صدر، تاج الدین کوست تاج صدور و فخر کبار چون خط جودخوانی، از اشراف چون دم زهد رانی، از اخیار تاج راطوقدار و مملوکند مالک طوق و مالک دینار تیر گردون دهان گشاده بماند پیش تیغ زبانش چون سوفار خلف صالح امین صالح که سلف را بذات اوست فخار حبر اکرم هم اسطقس کرم نیر اعظم آیت دادار هو روح الوری و لا تعجب فالیواقیت مهجه الاحجار دل پاکش محل مهر منست مهر کتف نبی است جای مهار مهر او تازیم ز مصحف دل چون ده آیت نیفکنم بکنار تاج دین جعفر و امین یحیی است این بهین درج و آن مهینه شمار تاج دین صاعد و امین عالی است سر کتّاب و افسر نظار (دیوان خاقانی چ عبدالرسولی ص 207 و 208) و درقصیده ٔ دیگر آرد: ... آفتاب کرم کجاست به ری اهل همت کراست ز اهل عجم سروری دارد آنکه قالب جود کند احیا چو عیسی مریم گوهر تاج ملک، تاج الدین کوست سردار گوهر آدم حاسد خاک پای او کعبه تشنه ٔ آب دست او زمزم.. (دیوان خاقانی ایضاً ص 661)., تاج الدین.[جُدْ دی] (اِخ) (ابوالفتح...) ابن دارست شیرازی از وزراء سلجوقیان است و چند بار وزارت سلطان مسعودبن محمدبن ملکشاه (526- 547 هَ. ق.) را داشت و در جنگی که بین سلطان مسعود و سنجر روی داد مسعود شکست خورد و تاج الدین اسیر گشت:... و حملت میسره السلطان سنجر علی میمنه الملک مسعود و ثبت السلطان سنجر مع ابطال ممالیکه، و قراجا الساقی و الملک مسعود فی القلب.فزحف السلطان سنجر الی قراجا، فقاتل اشد قتال حتی اسروا سرمعه یوسف الجاوش صاحبه و أسر تاج الدین [بن] دارست وزیر الملک مسعود و انهزم الملک مسعود... (اخبارالدوله السلجوقیه ص 101). و رجوع به صفحات 118 و122 و 123 همین کتاب شود. و صاحب کتاب شدالازار فی حظ الاوزار عن زوار المزار در ذکر احوال اتابک سنقربن مودود چنین آورده است: اول الملوک السلغریه کان ملکارحیماً عادلا بین البرایا مشفقاً علی جمیع الرعایا قد ولی امور شیراز و اطرافها ثلاث عشره سنه فبسط العدل و نشر الخیر و لم الشعث و استوزر الصاحب تاج الدین وکان قبل ذالک وزیراً للسلطان مسعودبن محمود [صح: مسعودبن محمد]. (شدالازار چ محمد قزوینی صص 256- 258).علامه محمد قزوینی در حاشیه ٔ صص 257- 258 چنین آورده است: مقصود ابوالفتح تاج الدین بن دارست شیرازی است از مشاهیر عمال و وزراء سلجوقیان، وی چندین نوبت به وزارت سلطان مسعودبن محمدبن ملکشاه (526- 547 هَ. ق.) نایل آمد و در سنه ٔ 526 در جنگی که مابین سلطان سنجر و سلطان مسعود مزبور در حوالی دینور روی داد و سنجر غالب گردید از جمله ٔ کسانی که بدست سپاهیان سنجر اسیر شدند یکی همین تاج الدین بن دارست بود که در آن وقت وزیر مسعود بود (تاریخ سلجوقیه ٔ عماد کاتب ص 159. وزبده التواریخ ص 101) و پس از آن در عهد حکومت امیربوزابه برفارس یعنی مابین سنوات 542532 هَ. ق. بوزارت امیر مزبور ارتقاء جست ولی علی التحقیق معلوم نیست در چه سالی. در سنه ٔ 540 که سه نفر از اکابر امراء مسعود یعنی امیر بوزابه ٔ مزبور و عبدالرحمن بن طغایرک و عباس والی ری با یکدیگر عقد اتفاقی بسته و اموردولت را در دست گرفتند و بر سلطان مسعودکاملا مسلط گردیدند سلطان را مجبور نمودند که وزارت خود را بصاحب ترجمه تفویض نماید (عماد کاتب ص 214 و ابن الاثیر 11:40 وزبده التواریخ 118). و عماد کاتب که باصاحب ترجمه معاصر بوده در این موقع در تاریخ سلجوقیه در حق وی چنین نویسد: «ذکر وزاره تاج الدین ابن دارست الفارسی قال کان ابن دارست وزیر «بوزابه » صاحب فارس، فرتبه فی وزاره السلطان [مسعود] لیصدر الامور علی مراده ویورد علی وفق ایراده و کان هذا الوزیر رفیع القدر وسیع الصدر محباً للخیر مبغضاً للشر فما فعل امرا ینقم علیه و لا احال حالا یتوجه لاجلها اللائمه علیه. و نائبه امین الدین ابوالحسن الکازرونی ذوالدین المتین و الحلم الرزین و الاستهتار باعمال البر و الاشتهار بافعال الخیر». در سنه ٔ 541 هَ. ق. که امیر عباس والی ری مذکور در فوق بتدبیر سلطان مسعود در بغداد کشته شد سپاهیان عباس در کوچه های بغداد بنای شورش گذاردند و عوام و اوباش بقصد غارت سرای تاج الدین وزیر مزبور هجوم آوردند سلطان در حال جماعتی سواران فرستاد تا خانه ٔ او را از نهب و تاراج محفوظ داشتند، و اندکی پس از این واقعه بخواهش خود صاحب ترجمه سلطان او را از وزارت خود منفصل نمود و با اعزاز و اکرام تمام بفارس نزد مخدوم قدیمی خود بوزابه فرستاد تا در جلب رضای او نسبت بسلطان و کف شر او بقدر امکان کوتاهی ننماید. (عماد کاتب 217- 218، و ابن الاثیر 11:44). در سنه ٔ 549 سلطان محمدبن محمودبن محمدبن ملکشاه (547- 554 هَ. ق.) او را از فارس باصفهان طلبید تا وزارت خود را بدو دهد و او باصفهان آمد و مدتی نیز در آنجا توقف نمود ولی بالاخره سلطان از آن خیال منصرف گردید و وزارت خود را به شمس الدین ابوالنجیب درگزینی داد عمادکاتب (ص 245) و از این فقره ٔ اخیر معلوم می شود که صاحب ترجمه بنحو قدر متیقن تا حدود 500 هَ. ق. در حیات بوده است و از این ببعد معلوم نشد چه مقدار دیگر زیسته است و از کتاب حاضر چنانکه در متن ملاحظه می شودو صریحاً بر می آید که تاج الدین صاحب ترجمه بوزارت اتابک سنقربن مودود اولین پادشاه از سلسله ٔ سلغریان فارس (543- 558 هَ. ق.) نیز نایل آمده بوده است و درشیرازنامه صص 147- 148 گوید که: وی بوزارت ملکشاه بن محمود [بن محمد ملکشاه سلجوقی] در شیراز نیز منتصب شده بوده است ولی چون در این فصول فترت مابین دیالمه و سلغریان، شیرازنامه ٔ مطبوع مشحون از اغلاط و اوهام و اشتباهات تاریخی است این سخن او نیز با نهایت احتیاط باید تلقی شود. و در ختام این نکته را نیز ناگفته نگذاریم که صاحب ترجمه بتصریح عماد کاتب ص 512 خواهرزاده ٔ تاج الملک ابوالغنائم مرزبان بن خسرو فیروز معروف به ابن دارست وزیر ترکان خاتون زوجه ٔ ملکشاه و رقیب بزرگ نظام الملک طوسی که بنا بر مشهور قتل نظام الملک باغوای او بوده می باشد و بهمین علت بوده که غلامان نظام الملک چنانکه در کتب تواریخ مشروحاً مذکور است بانتقام خون مخدوم خود ناگهان بر سر او ریخته اعضای او را از هم قطعه قطعه کردند (عماد کاتب صص 61- 63، 215 و عموم کتب تواریخ در شرح احوال نظام الملک).رجوع به کتاب شدالازار چ محمد قزوینی ص 348 و 349 و تجارب السلف چ عباس اقبال ص 282 و حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 560 و دستور الوزراء چ سعید نفیسی ص 237 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن دریهم علی بن محمد الموصلی الشافعی متوفی بسال 762 هجری قمری. او راست: کنز الدرر فی حروف اوائل السور. (کشف الظنون چ 1 استانبول ج 2 ص 333)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (شیخ...) ابن زکریابن سلطان هندی نقشبندی، از بزرگان طریقت نقشبندی. در نامه ٔ دانشوران آمده: شیخ تاج الدین ابن زکریابن سلطان عثمانی نقشبندی هندی شیخ طریقت فرقه ٔ نقشبندیه از سلاسل صوفیه بود و در عصر خویش رابطه ٔ ارشاد اهل طلب و اصحاب فقر و واسطه ٔ نیل فیوض و امدادات نشأه غیب محسوب میگردید صحبت جمعی کثیر از مشایخ طریقت را دریافته ولی تربیت و تکمیلش در خدمت شیخ اجل اﷲ بخش هندی صورت تحقق پذیرفته است وی مصنفات نغز و رسایل لطیف دارد از آنجمله است رساله ای در طریق سادات و اساتید فرقه ٔ نقشبندیه در آن رساله آداب و دستور العمل این طایفه را شرح داده و کلمات قدسیه ٔ مأثوره ازحضرت خواجه عبدالخالق غجدوانی را جمع نموده و بر آنها بیان و شرح نگاشته و کیفیت سلوک نقشبندیان را که خواجه عبدالخالق در طی آن سخنان اشاره آورده و تشریح و تصریح فرموده است و دیگر صراط مستقیم و نفخات الهیه در موعظه ٔ نفس زکیه و دیگر تعریب نفحات الانس از تصانیف مولی عبدالرحمن عارف جامی و تعریب رشحات این دو کتاب شریف را از لغت پارسی بعربی نقل نموده است. شیخ تاج الدین مریدان بسیار و شاگردان بیشمار داشت خلقی وافر حلقه ٔ ارادت او را بگوش افکندند و حاشیه ٔ متابعت و اقتفاء وی بدوش کشیدند و در طریقه ٔ فرقه ٔ نقشبندیه بدستگیری او پای گذاردند و قدم زدند از مشهورین ملازمان او و معاریف عرفای زمان او که تلمذ وی اختیار کردند استاد احمد ابوالوفاست که از افاضل قرن یازدهم هجرت بود و شیخ موسی پسر استاد احمد مزبور و شیخ محمد میرزا و امیر یحیی بن علی پاشا و جمع کثیر دیگر که همه از معتبرین و متعینین آن عصر بودند شرح احوال و ترجمه ٔ سیره ٔ وی را شاگرد رشیدش سیدمحمدبن اشرف حسینی در رساله ٔ مخصوصه شرح داده است مسماء بتحفهالسالکین فی ذکر تاج العارفین سید در آن رساله میگوید خوداز حضرت شیخ تاج الدین شنیدم که میفرمود من در اوایل حال و بدایت امر بعد از آنکه بواسطه ٔ حضرت خضر علیه السلام بسعادت توبه رسیدم چون هنگام غلبه ٔ ذوق و استیلای جذبات بود از پی ادراک صحبت پیری کامل و استادی مکمل بسیاحت برآمدم و به هر دیار که احتمال نجاح و ظفر مطلوب میدادم عبور مینمودم و در خلال آن احوال بنای کار من بر حسب التزام عهدی اکید بر اموری که در کتب مشایخ و نوشتجات مرشدان بزرگ مضبوط گردیده است بود که فرموده اند تا مرید بشیخی و پیری نرسیده است بنای معامله و سلوکش باید بر این امور بوده باشد و چون باستادی کامل و پیری مکمل و مرشدی واصل برسید آنچه او دستورالعمل میدهد باید معمول دارد و تخطی روا ندارد و در این اوقات ارواح مشایخ و روانهای مقدس بزرگان برای من نمودار میگردیدند و کشف صحیح حاصل می آمد پس در طی زمان سیاحت ببلده ٔ اجمیر که تربت مطهر قطب العصر شیخ معین الدین چشتی آنجاست در آمدم روح مقدس معین الدین نزد من حاضر گردید مرا طریق نفی و اثبات بر کیفیتی که مخصوص سلسله ٔ چشتیه است و آنرا حبس الانفاس مینامند تعلیم و تلقین فرموده گفت بر همین وتیره جلوس میکن و استعمال ذکر مینمای و این کار را باید در بلده ٔ باکور که مزار شیخ حمیدالدین باکوری از جمله ٔ شاگردان من آنجاست مجری داری و هم روح پاک آن شیخ بزرگ بامن فرمود که من پس از مدتی مدید محض خاطر تو اینجاآمدم و گرنه خود در مکه ٔ معظمه میباشم و از جهت بدعتهای شنیع که بر سدّ مزار و تربت من بظهور میرسانند بدین مقام گذرنمیکنم و توقف نمی آرم پس من بموجب فرمان حضرت شیخ معین الدین جشتی بسمت بلده ٔ باکور روانه گردیدم و آنجا بمعامله و ریاضت مشغول شدم و احیاناً قبر شیخ حمیدالدین را زیارت میکردم و از روحانیت وی آداب طریق می آموختم پس انوار و تجلیات و احوال موافق مشی و سلوک فرقه ٔ جشتیه بر من نمودار میگردید و در آن سال برای اربعین و ریاضت و اذکار بخلوتی می نشستم که داخل سه خانه ٔ تاریک بود و با این وصف نوری برای من طالع میگردید که فروغ آن از خورشید نمیماند و در میان شب تار درمیان چنان خلوتی تاریک بر حالی که درهای هر سه خانه را بسته بودم بسان روز روشنی میداد که من بر تابش و پرتو آن قرآن تلاوت میکردم و از برای من انسی بدان نور بهمرسید پس روزی بر راهی میگذشتم مردی را دیدم که رساله ای در نزد اوست چون در آن رساله نظر نمودم دیدم نوشته است که: ان بعض الناس یحصل لهم فی اوان الذکر نور فیغترون به، یعنی برخی از مردم رادر حال ذکر نوری نمودار میشود و ایشان بدان نور مغرور میگردند که همانا بدرجه ٔ کاملین و رتبه ٔ واصلین فایز شدیم همینکه من این عبارت را خواندم آن شخص در حال آن رساله را بگرفت و از نظر غایب شد من ملتفت شدم که این ارشادی بود مرا از جانب آن شخص آنگاه یک روزنزدیک مزار شیخ حمیدالدین نشسته بودم ناگاه روان مقدس آن بزرگوار حاضر گردید و خواست تا مرا خرقه ٔ اجازت عطا فرماید و میخواست که این اراده ٔ او بدست یکی از کسانی که سند خلافت او را داشتند واقع شود من عرض کردم نمی خواهم باین کرامت فرا رسیده باشم مگر خود از دست مبارکت. فرمود این خواهش بر خلاف سنت جاریه ٔ پروردگار است که من از نشاءه برزخی بر عالم ناسوت چنین تصرف بظهور رسانم ناگزیر باید این تشریف بفرمان و اشارت من بدست یکی از احیاء خلفاء من جاری گردد پس من دستوری یافته در طلب پیری کامل و مرشدی واصل شدم و دردشت و کوهسار و هر پست و بلند بتکاپو در آمدم و بسیاری از مشایخ را میدیدم و معتقد نمی گردیدم از جمله شیخ نظام الدین باکوری که از مشایخ جشتیه بود میخواست که مرا دستگیری کند اتفاق نیفتاد تا آنکه بشیخ جلیل اﷲ بخش رسیدم و دیدم او را کسی که میطلبیدم نهایت اعتقاد و کمال ارادت به ملازمان آن بزرگوار حاصل گردید و شیخ نیز مرا بحسن قبول تلقی فرمود و مرا بشاگردی ومریدی بپذیرفت و گفت من از دیرگاهی است که انتظار تو را میبرم و از طریقه ٔ شیخ اﷲ بخش آن بود که تامریدرا در خدمات ناهموار و ریاضات سنگین که برطبع خودبین و نفس سرکش ملایم نیست بکار نمیفرمود تلقین ذکر نمینمود و دستور عمل نمیداد چرا که در طریقت مشایخ نقشبندیه تصفیه بر تزکیه مقدم است بر خلاف اکثر مشایخ طریقت که تزکیه را بر تصفیه مقدم میدارند پیران نقشبندیه میفرمایند بعد از آنکه انسان بتوجه کامل و حضور صادق بتصفیه پرداخت در اندک زمانی بمدد جذبه ٔ رحمانی اورا چندان تزکیه حاصل میشود که از ریاضات و سیاسات بسالها میسر نمیگردد و چه نزد مشایخ این طریقه جذبه بر سلوک مقدم است و مشی سلوک و سلوک ایشان مستدیر میباشد نه مستطیل و میگویند اول قدم سالک در حیرت و فناء است خواجه بهاءالدین نقشبندی میفرماید بدایت ما نهایت دیگران است و هم وی گفته شناسائی حق و مقام معرفت بر بهاءالدین حرام است چنانکه آغاز و انجام بایزیدبسطامی نباشد و خواجه عبیداﷲ احرار فرموده است که اعتقاد پیشینیان و بکلمات ایشان شاید بعضی را براه انکار این گفتار برد و رفتار دوری و سلوک مستدیر ما راقبول نکند تا آنکه از طریق شرع و لسان رسول و راه سمع چیزی که منافی این سخن باشد به ما نرسیده است بلکه حدیث مثل امتی مثل المطر لایدری اوله خیر ام آخره دلیل صحت این دعوی و مؤید صدق این کلام میباشد. باری شیخ تاج الدین بشرحی که سید محمودبن اشرف حسنی در رساله تحفه السالکین آورده میگوید: پس من بر حسب دستور شیخ اﷲ بخش که فرمود یا شیخ تاج، روش ما آن است که تا مرید هیزم و آب از برای مطبخ ما نکشد بتلقین ذکر نخواهد رسید تو نیز تا سه ماه مشغول این کار میباش. مشغول هیزم کشی و آب آوری بودم راوی میگوید: مردم آن بلد میگفتند زمانی که شیخ تاج الدین بریاضت خدمت مطبخ مشغول بود از وی کارها برخلاف معهود نوع بشر و افعال خارق طبیعت عالم مشاهده میگردید مثلاً بار گران بمراتب فزونتر از اندازه ٔ توان خویش بدوش می آورد و کوزه ٔآب که بر سر میگذاشت همه میدیدیم که مقدار یک ذراع از سروی بالاتر است و بر سر او متصل نیست اما این کرامت انفصال جره ٔ آب را خود از وی پرسیدم گفت من ملتفت نبودم شاید راست باشد الحاصل چون سه ماه بروی چنین گذشت و زمان خدمت مطبخ بسر آمد شیخ اﷲ بخش باوی خطاب کرد که قد تم امرک بسم اﷲ اشتغل بالذکر یعنی کار خدمت تو بانجام رسید اینک بنام خدا مشغول یاد الهی باش امر شیخ بخدمت مطبخ در باطن بود و حکم او باشتغال ذکر در ظاهر پس ذکر عشقیه را با وی تلقین کرد و او مشغول بوده تا در خدمت شیخ اﷲ بخش برتبه ٔ کمال و مقام تکمیل نایل گردید. سیدمحمودبن اشرف نوشته است که سیدو مولای من شیخ تاج الدین ده سال خدمتی بشیخ اﷲ بخش کرد که از حد طاقت بشر بیرون بود پس شیخ مذکور او را اجازه ٔ ارشاد مریدان داد و تاج الدین خود میفرمود آنچه را که شیخ اﷲ بخش بامن بشارت داده بود حاصل گردید ولی حصول آن بتدریج و بعد از انتظار امور می بود و هم خود فرموده است که خدمت کردن شیخ برای من بیشتر سودمیبخشید تا ذکر نمودن و آنچه یافتم و به هر چه رسیدم از احوال در حین خدمت و مقارن آن بود بالجمله شیخ تاج الدین در میان مریدان شیخ اﷲ بخش باعلی درجه ٔ اشتهار و اعتبار واصل گردید و رتبه ٔ صدور خوارق و ظهور کرامات برای او حاصل آمد از جمله ٔ کرامات و خوارق عادت که در حق او دیده و نوشته اند یکی آن است که یک روز در شهر امروهه بمراقبت نشسته بود پس سر برداشت و از وی نوری درخشید و بر درخت اناری که در آن مکان بودبتافت از آن وقت باز آن درخت با بر وبرگش یکجا تریاقی بود مجرب که مردم از بیماریها و ناخوشیها بدان استشفاء میکردند و این معنی در آن درخت ظاهر بود تا ازبیخ برافتاد و هم گویند که حضرت شیخ تاج الدین یک روز بگاه قیلوله داخل در سرای خود گردید و بر سریری که داشت بخفت و یاران او بیرون آمدند و بعد از ساعتی که برای ادراک حضور شیخ وارد سرا گردیدند وی را ندیدند و متحیر شدند و زمانی نگذشت که دیدند شیخ در جای خویش حاضر است و بر سریر خفته پس در پیش روی همه حاضران از فراز تخت برخاست و مشغول نماز گردید و کسی را استطاعت سؤال از سرّ آن غیبت و حضور نشد صاحب رساله ٔ تحفه السالکین میگوید شنیدم که شیخ تاج الدین را دختری بود خرد سال وقتی آن کودک بیمار شد و در ایام مرض یک روز شیخ وضو میساخت خدای تعالی آن صغیره را ملهم نمود که از آب غساله ٔ پاهای پدر خویش بنوشد پس چنین کرد و در وقت عافیت یافت و هم شنیدم که وقتی حضرت شیخ تاج الدین با اصحاب و احباب نشسته بود و در معارف و حقایق سخن میفرمود و در اثناء مطارحه و محاورت باحاضران مزاح و مطایبه میکرد پس بر خاطر یکی از حاضران خلجان کرد که مرشد کامل را خوش منشی شوخ وشی شایسته نیست شیخ بمجرد خطور این اعتراض بر ضمیر آن مرید روی خطاب با وی داشت و گفت طیبت و مزاح از سنت و سیرت سید المرسلین صلی اﷲ علیه و آله است آن بزرگوار با یاران مزاح میفرمودند آنگاه قصه ٔ ابن ام مکتوم و خندیدن صحابه را در نماز باز نمود و این اطلاع بر ضمایر و اشراف بر خطرات خود اطراز دلائل کشف و امارات مقام صدور کرامات است و گویند یکی از ارباب مکاشفه مریدی از تبعه ٔ شیخ تاج الدین را باموری بشارت داده بود و آن مرید در وقتی که شیخ تاج الدین بمکه ٔ معظمه مشرف گردید همراه وی بود پس یکروز از قلب او خطور کرد که ازبشارات آن مرد مکاشف اثری پیدا نیست بمحض عبور این خاطر بر ضمیر او متوجه جناب شیخ تاج الدین گردید که سرّ تخلف بشارات آن شخص مکاشف از وی بپرسد شیخ تاج الدین پیش از آنکه وی اظهار چیزی کند فرمود اگر یکی از اولیای حق یکی را به چیزی نویددهد البته راست خواهدبود و صدق. و صدق بشارت حکما بظهور خواهد رسید هر چندبعد از ده سال یا دوازده سال بوده باشد آن مرد چون اشراف و اطلاع شیخ را احساس کرد خاطرش بیارمید و شک از دلش زایل گردید هم سید محمودبن اشرف میفرماید که من خود از حضرت شیخ تاج الدین شنیدم که گفت در یکی از سفرها به منزلی رسیده با اصحاب نشسته مشغول مراقبه بودم که شخصی ناشناس داخل حلقه ٔ حاضران گردید و نزدیک من شده بر دست و پای من بوسه داد و گفت من شخصی از جماعت جنیان میباشم و سکنای مادر این مکان است و ما چون طریقه ٔ شما را دیدیم شما را دوست داشتیم اینک می خواهم که بر طریقت خویش مرا ارشاد فرمائی پس من بر حسب استدعای او طریقه ٔ نقشبندیه را تلقین او کردم و او همه روزه حاضر حلقه میگردید ولی جز من احدی ویرا ابصار و مشاهدت نمی کرد و او میگفت هر وقت مرا بخواهیدکه حاضر شوم اسم مرا بر ورقه بنگارید و در زیر پاهای خود بگذارید که در ساعت حاضر میگردم و هم از آن شیخ جلیل استماع افتاد که میفرمود در سفری که بسمت کشمیر میرفتیم یکی از جنیان نزد من حاضر شده اخذ طریقت نمود و می خواست تا خاصیت نباتات و عقاقیر و اعشاب برمن عرضه دارد من نخواستم گویند آن جنی همواره ملازم خدمت و صحبت شیخ تاج الدین بود ولی شیخ را از حضور وی نفرتی در طبع لطیف حاصل می آمد و میفرمود جزء ناری بر مزاج این جنس غالب است همراهی و اختلاط اینها از اوصاف رذیله و اخلاق ردیه آنچه را که متولد از جزء ناری می شود مثل غضب و تکبر و امثالهما موجب می شود پس من خواستم حیلتی کنم که او را از خویشتن دور سازم گفتم از جنس جنیان زنی برای من بخواه گفت من خود خواهری دارم خوش روی و بی نظیر الا آن که نخست حکایتی معروض دارم آنگاه رای رای حضرت شیخ است همانا الفت و انس میان آدمی و پری در نهایت تعسر و اشکال است چرا که از جماعت جن بر حسب خلقت ایشان حرکات و افعالی صادر می شود که انسان حقیقت آنها را نمیداند و صبر نمی تواند کرد لاجرم اسباب نزاع و جدال لایزال مابین ایشان قایم خواهد بود در این مکانی که ما می باشیم یکی از صلحاء واولیاء بود از ما دختری خواست و فرزندی از ایشان پدید آمد یک روز آن شخص آتش میافروخت همینکه مشتعل شد جنیه فرزند را در آتش افکند آن شخص صبوری نموده و چیزی نگفت تا آنکه فرزندی دیگر ایشان را بهمرسید او رانیز بسگ داد پدر باز صبوری کرد و اعتراض نیاورد فرزند ثالث را نیز بروجه دیگر که به خاطر ندارم در نظر پدر نابود نمود آن شخص را دیگر توان تحمل نماند و سخت خشم گرفت و بانگ بر وی زد که سه فرزند مرا هلاک ساختی جنیه در حال هر سه فرزند او را حاضر کرد و گفت اینها را هلاک نکردم بلکه برای تربیت ببعضی از برادران سپرده بودم اینک فرزندان خویشتن بگیر و بیارام که مرا دیگر با تو نشستن امکان نخواهد پذیرفت این بگفت و از نزد شوی بپرید و با اینگونه ماجریات حضرت شیخ را چگونه رغبت همسری پریان در خاطر خواهد خلید هم سیدمحمودبن اشرف میگوید شنیدم که زمانی که شیخ تاج الدین در امروهه بود یکی از زنان صالحه از اهالی مشرق زمین که بشیخ معتقد بود مریض گردید و به حضرت شیخ التجا کرد که برای بهبودی وی توجهی فرماید شیخ بعیادت آن زن رفت و بر حال او رقت آورد که دید برموت مشرف است پس او را در ضمن خویش گرفت و در حال شفا یافت و این عمل را که اخذ فی الضمن میگویند کاری است در میان مشایخ نقشبندیان معمول که بیمار را در ضمن خویشتن گرفته بهبودی میرسانند و شرط این عمل در نزد این جماعت آن است که قبل از نزول ملک الموت متقبل شود چه اگر ملک الموت نزول فرموده باشد باید لامحاله قبض روحی بفرماید پس اگر آن بیمار را بعد از نزول ملک در ضمن بگیرد بایدبموت بدل و عوضی بجای او توطین کنند چنانکه مشهور است و مسلم که خواجه خاموش قدس اﷲ سره یکی از علما را در ضمن خویش بگرفت و در ساعت شفا یافت شیخ تاج الدین میفرموده است در یکی از ساعات و اوقاتی که دعا درآنها رد نمی شود خدا را بسه حاجت خوانده ام و هر سه مستجاب شده است یکی آنکه کسی را از جانب من گزندی نرسد اگرچه بر اقتضای طبیعت بشریه بروی خشم گیرم دوم آنکه کشف را از من زایل نماید سیم آنکه هر که را از اهل طریقت که اخذ دستور عمل از من گرفته و مرید من گردیده باشد عاقبت نیک نصیب نماید و بمقامی از درجات بزرگان نایل فرماید مگر آنکه آن کس را منکر من سازد و از اعتقاد واردات بمن رویش بگرداند که در این تقدیر هر چه در حق او خواسته باشد بظهور رساند. سید مذکور در رساله ٔ خویش میگوید همانا از این کلام شیخ تاج الدین ظاهر می شود که او را کشف و شهود حاصل نبود و خود نیز میفرمود که شیخ و مرشد هر طالب یا صاحب مقام کشف است و یا نیست اگرخداوند شهود و کشف بوده باشد مرید را چون حالی پیش آید لازم نیست که شیخ اظهار نماید چه او خود بمقتضای دارائی مقام کشف از حالات مریدان مستحضر است و هر که هر چه لازم باشد خواهد فرمود در این صورت اگر مرید عرض حال کند سوء ادبی مرتکب شده است واگر صاحب کشف نیست باید مرید حال خویش که پیش آید اظهار و عرض نماید و شیخ خود نیز از احوال ایشان پرسان بوده باشد این سخن را شیخ تاج الدین با مریدان میگفت محض اشعار لزوم بر اظهار احوال و از اینجا نیز مستفاد میشود که او را کشف و شهود نبوده لکن آنچه از کیفیت سلوک او با مریدان و اخبار از احوال ایشان محقق میشود آن است که او را اشرافی تام و اطلاعی عظیم بر خواطر و احوال بود خود مرا با آن بزرگوار ماجریاتی افتاد که هر یک دلیل صدق این دعوی تواند شد و گویا این وقایع و اموری که من خود از اطلاع و اشراف او مشاهدت کردم از عالم فراست بود که اقوی وارفع از مقام کشف است بالجمله شیخ تاج الدین در انواع علوم و فنون صناعات زحمت ها کشیده بود و متون بسیار خوانده لکن بعد ازغلبه ٔ جذبه بروی چندان از عالم صورت و رسوم و علوم آن زایل گردید که تمام آن صور علمیه از لوح خاطرش محو گشت و پس از تصفیه ٔ کامل عکوس علمیه و اشراقات صناعیه بر مرآت خاطر قابلش تابیدن گرفت بحدی که علمی نیست که او را بر دقایق آن وقوف کامل حاصل نباشد حتی اساتید هر علم چون مقام او را در لطائف و نکات فن خویشتن مینگرند متحیر میمانند و هکذا در سایر مدرکات غیر علمیه و صناعات متعارفه مثلاً او را رساله ای است مخصوص در انواع اطعمه و الوان خورشها و کیفیت طبخ آنهاو رساله ای است در علم فلاحت و چگونگی غرس اشجار و رساله ای است در علم طب و معرفت خواص نباتات و در صناعات کتابت نیز دخلی تمام و ربطی کامل دارد وقتی یکی ازافاضل که در علم طب مهارتی تمام و حذقی زایدالوصف داشت بروی در آمده و در دقایق فن خویش و علم منطق و علوم عقلانیه با او سخن درپیوست و چون باستحضار و لیاقت تام و اطلاع کامل شیخ برخورد در حیرت افتاد و این معنی موجب سعادت وی گشت که داخل طریقت شد و بر روش مشایخ نقشبندیه بسلوک افتاد از جمله مشایخ و مرشدان شیخ تاج الدین سیدعلی بن قوام هندی نقشبندی است که مولد و مسکن مدفن او ملک جانپور بود از بلاد هند که در شرقی دهلی بمسافت یکماه راه افتاده است سید مزبور از اولیاء مشهور میباشد و ازتصرفات عجیب و قوت جذب وی اموری در میان جمهور مذکور میگردد و بعضی از صلحا گفته اند که در میان امت محمدیه صلی اﷲ علیه و آله و سلم بعد از قطب ربانی شیخ عبدالقادر گیلانی از احدی چندان خوارق عادت و غرائب کرامات و بدایع و تصرفات بظهور نرسید که از سید علی بن قوام جانپوری. از جمله شیخ تاج الدین صاحب این عنوان میگوید از مردی شنیدم که رسم سید علی بن قوام رحمهاﷲ علیه آن بود که در وقت ضحی خلوت میکرد و در آن هنگام بروی جذبه غالب می آمد فلذا احدی را در آن حال بنزد خویش راه نمیداد و مردم همه این رسم معروف را از سید علیه الرحمه شنیده و دیده بودند و در وقت ضحی داخل خلوت او نمیشدند پس یکروز شخصی از اعراب که همانا از اولاد استاد حضرت سید بوده است در وقت معهود بخلوت او ورود نمود و خادم خواست تا از دخول خلوت منع کند نتوانست چه اعرابی بر منع وی عنایت نیاورد همین که همهمه بسمع سید رسید از داخل خلوت ندا داد که کیستی اعرابی خویشتن را تعرفه کرد و نام برد سید بانگ بروی زد که هان بگریز و به پشت درختی که اینجاست پناه بر وگر نه خواهی سوختن آن شخص از بیم بگریخت و خود را در پناه آن درخت انداخت پس ناگاه آتشی از باطن سید زبانه کشید و در آن درخت بگرفت و تمام آن بسوخت و بجز ریشه چیزی در جای نگذاشت ولی اعرابی سالم ماند و این واقعه دلیل نهایت اقتدار و کمال تصرف اوست باری شیخ تاج الدین از شیخ اﷲ بخش بطریقت عشقیّه و طریقه ٔ قادریه و طریقه ٔ جشتیه و طریقه ٔ داریه جمیعاً مجاز بوده بلکه میگوید در باطن از جانب رئیس هر طریقت اجازه داشته است. صاحب تحفه السالکین میگوید خود از شیخ تاج الدین شنیدم که فرمود من طریقت کبرویه را از روحانیت شیخ نجم الدین کبری رضوان اﷲ علیه گرفته در ربع روزی سلوک ایشان را به سر بردم و درآداب سلوک کبرویه رساله ٔ مخصوص نگاشته و در آنجا چنین مسطور داشته که مشی و سلوک کبرویان بتمام اطوار سبعه تمام می گردد و در هر طوری ده هزار حجاب طی میشودکه سالک از آغاز تا انجام سلوک هفتاد هزار حجاب را درخواهد سپرد و به مقام واصلان الی اﷲ خواهد رسید. اگرچه شیخ تاج الدین از همه ٔ رؤسای طرائق در باطن مجازبوده است ولی مریدان را جز بسلوک نقشبندیه تسلیک نمیفرمود و ارشاد نمیداد در مکتوبی به یکی از اصحاب خویش نوشته بود که اکابر نقشبندیه خداوند غیرت میباشندو با این که مشایخ و مرشدان طریقت ایشان بغیر مشی وآداب نقشبندیه تسلیک نمایند رضا نمیدهند من خود پس از آنکه از جانب خواجه باقی بسلوک نقشبندیه مجاز گردیدم و بتربیت مریدان و تسلیک ایشان به طریقت نقشبندیه رخصت یافتم اگر کسی بنزد من می آمد و بر آئین عشقیّه و یا غیر هم دستور عمل میخواست من دریغ نمیداشتم ومقید نبودم که البته او را بطریق نقشبندیه تسلیک فرمایم بلکه به هر طریقه که مرید خود طالب میشد ارشاد میدادم و تربیت مینمودم تا آنکه روزی روحانیت غوث اعظم خواجه عبیداﷲ احرار بنزد خواجه محمد باقی حاضرگردیده با او فرموده بود که شیخ تاج از مطبخ ما می خورد و سپاس دیگران میگزارد ما او را از نسبت خود خارج ساختیم خواجه محمد باقی معروض داشته بود که این بار براو ببخشای که من او را بیاگاهانم آنگاه ماجری بمن نوشت و من دانستم که بزرگان نقشبندیه غیوراند و بر تسلیک و تربیت مریدان بغیر طریقت ایشان راضی نمیشوند علامه ٔ محبی در سیاقت انتساب شیخ تاج الدین بحضرت خواجه بهاءالدین و سند اتصال سلسله ٔ نقشبندیه در اخذ طریقت از حضرت رسالت پناه صلی اﷲ علیه و آله و سلم میگوید: فله طریق النقشبندیه من الخواجه محمد الباقی و له من الخواجه الا ملتکن و له من مولانا درویش محمد و له من مولانا محمد زاهد و له من الغوث الاعظم عبیداﷲ احرار و له من الشیخ یعقوب الجرخی و له من حضره الخواجهالکبیر بهاءالحق و الدین المعروف بنقشبند و له من امیر سید کلال و له من الخواجه عبدالخالق الغجدوانی و من قطب الاقطاب الخواجه محمد بابا السماسی و له من حضرهالخواجه علی الرامتینی و له من حضرهالخواجه محمد الجرنفوری و له من الخواجه عارف ریو کری و له من الشیخ یعقوب بن ایوب الهمدانی و له من الشیخ ابی علی الفارمدی و له من الشیخ ابی الحسن الخرقانی و من سلطان العارفین ابی یزید البسطامی و له من الامام جعفر صادق و له من قاسم بن محمدبن ابی بکرالصدیق رضی اﷲ عنه و من سلمان الفارسی و من ابی بکر الصدیق رضی اﷲ علیه و آله عنه و من سید الکائنات صلی اﷲ علیه و آله و سلم و النسبه الی الامام جعفر عن ابیه الی علی کرم اﷲ وجهه وفات شیخ تاج الدین قبل از غروب یوم چهارشنبه هیجدهم شهر جمادی الاولی ازسال یکهزار و پنجاه هَ. ق. در مکه اتفاق افتاد و صبح پنجشنبه در تربتی که در حیات خویش بدامنه ٔ کوه تعیقعان برای خود آماده ساخته بود مدفون گردید ضریحش در آنجا ظاهر است مردم برای زیارت و فاتحه قصد آن تربت میکنند. (نامه ٔ دانشوران ج 5 صص 5- 12). در کشف الظنون چ 1 استانبول ج 1 ص 542 رساله فی انواع الاطعمه و کیفیه طبخها و در ص 558 رساله فی غرس الاشجار و کیفیتها را بنام صاحب ترجمه نقل کرده است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن عربشاه عبدالوهاب بن احمد. رجوع به ابن عربشاه در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن عطاء اﷲ رجوع به ابن عطأاﷲ و تاج الدین ابوالفضل در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن محمودالعجمی الشافعی. او راست: شرحی بر کافیه فی النحو ابن الحاجب. (کشف الظنون چ اول استانبول ج 1 ص 235)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابن مسعودبن احمد. رجوع به تاج الدین عمربن مسعودبن احمد شود., تاج الدین. [ج ُ دی] (اِخ) ابوالغنائم. در تاریخ گزیده (ص 448) آرد: سلطان [ملکشاه] برنجید [از خواجه نظام الملک] و او را معزول کرد، و جایش به تاج الدین ابوالغنائم نائب ترکان خاتون داد... ابوالمعالی نحاص در این معنی گفت در حق سلطان: ز بوعلی مدد از بو رضا و ازبو سعد شها که شیر به پیش تو همچو میش آمد در آن زمانه ز هرچ آمدی بخدمت تو مبشر ظفر و فتح نامه بیش آمد زبوالغنائم و بوالفضل و بوالمعالی باز زمین مملکتت را ثبات پیش آمد...» نام و نسب وی از این قرار است: ابوالغنائم ابن دارست مرزبان بن خسرو و فیروز و لقب ویرا تاج الملک هم نوشته اند. رجوع به ابن دارست و ابوالغنائم تاج الملک. و تاج الملک ابوالغنایم در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالفضل احمد بن محمدبن عبدالکریم زاهد اسکندرانی متوفی بسال 709 هَ. ق. (کشف الظنون ج 1 چ 1 استانبول ص 211). معروف به ابن عطأاﷲ. آقای همائی نوشته اند: شیخ تاج الدین ابوالفضل احمدبن محمدبن عبدالکریم معروف به عطأاﷲ اسکندرانی شاذلی مالکی متوفی در قاهره بسال 709 هَ. ق. (مأخذ ما در تاریخ وفات حاشیه ٔ مرآه الجنان است ج 3 ص 330) از استادش ابوالعباس مرسی شاذلی، و او از استادش ابوالحسن شاذلی روایت می کند که بن حرز هم در بلاد مغرب فقیهی مطاع بود و فتوی بسوختن کتاب احیاء العلوم داد پادشاه وقت را برانگیخت... روز پنجشنبه ای بود که نسخه ها از همه جا جمع شد فقها بریاست ابن حرز همه اجتماع کردند و همگی باوی یار شدند که احیاء العلوم غزالی مخالف شریعت محمدی است و فتوی بسوختن نسخه ها دادند قرار شد که فردای آن روز پس از نماز آدینه کتابها را بسوزند ابن حرز هم گوید شب همان جمعه خواب دیدم که پیغمبر صلی اﷲ علیه و آله و سلم با شیخین نشسته اند و امام غزالی برابرشان ایستاده کتاب احیاء العلوم در دست داشتی و گفتی یارسول اﷲ اینک کتاب من و آنک دشمن من است اگر درین دفتر چیزی بر خلاف شریعت تو نبشته ام توبه ام بپذیر و گرنه داد من از خصم بستان... سپس پیغمبر (ص) فرمود تا مرا برهنه کردند و پنج تازیانه زدند... (غزالی نامه ٔ جلال همایی ص 377) زرکلی در ترجمه ٔ عطأاﷲ الاسکندرانی متوفی بسال 709 هَ. ق. از دانشمندان و متصوفه شاذلی است. او راست: «الحکم العطائیه » در تصوف و «تاج العروس » در پند و موعظه و «لطائف المنن فی مناقب المرسی و ابی الحسن ». (الاعلام زرکلی ج 1 ص 161). و رجوع به ابن عطاء اﷲ و احمدبن محمد... در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالفضل بن بهاءالدوله خلف بن ابوالفضل نصربن حمد. مؤلف تاریخ سیستان آرد: آمدن امیر مأمون ببرونج در ماه جمادی الاولی بسال چهارصدو نودوشش، آمدن امیر برغش سفهسالار سلطان سنجر به سیستان در آخر ماه صفر و شدن او بپای شارستان و صلح کردن بر آنک امیر بهاءالدوله خلف و امیر اجل تاج الدین ابوالفضل بدو فروشدند و امیر تاج الدین را بر خویشتن ببرد تا ببلخ و ترمد و آنجا ببود شش ماه تا ماه رمضان همین سال در اول ماه جمادی الاخر بسال چهار صدو نود و نه... و عاصی شدن امیراجل تاج الدین ابوالفضل بر پدر خود غره ٔ ماه رجب همین سال و خصومتها میرفت میان ایشان تا آخرالامر تاج الدین بشد و مرادق و سیستان بیشتر بر وی گشتند، و همه سالاران سیستان بروی گشتند و از اوق و پیش زِرِه و نواحیهاء دیگر، و بشدند در غره ٔ ماه رمضان، درِ شارستان بگرفتند، و جنگ آغاز کردند پیوسته تا روز دوشنبه بیست و دوم ماه رمضان همین سال بعاقبت امیر اجل تاج الدین ابوالفضل درشد در شارستان و بامیری بنشست بدین تاریخ و امیرشاهنشاه برادر وی بگریخت و عاصی شد بروی وحصار طاق بگرفت و کوتوال آنرا بکشت و تاختن ها می کردند بر یکدیگر، و امیر بهاءالدوله درین وقتها در شارستان بود آخرالامر بگریخت، بشد بحصار طاق برامیر شهنشاه یکی شد، و امیر قلمش را و لشکر وی را بکشید به سیستان و او را در ناحیت اسفزار بود. آمدن امیر قلمش به سیستان غرّه ماه ذی القعده بسال پانصد، اندر سیستان و در نواحی آن پیوسته بودند، تا نیمه ٔ ماه محرم بسال پانصد و یکی، امیر بهاء الدوله بشد بر لشکر قلمش تا برون وجول تا آخر الامر امیر اجل ملک مؤیدتاج الدین ابوالفضل با پدر خود صلح کرد بهاءالدوله، و او را بیاورد بر آنکه بیاید به سیستان و همه مرادهای او بحاصل، الاامیری او را ندهم، این من باشم... و شدن تاج الدین بسمرقند بسال پانصد و سی و پنج و آمدن از سمرقنددر شوال بسال پانصد و سی و هشت... (تاریخ سیستان چ بهار صص 389- 391). تاج الدین در سنه ٔ 536 و بقولی 535هَ. ق. در رکاب سلطان سنجر در جنگ معروف قطوان سمرقند با لشکر خطا حاضر بوده و شجاعت عجیبی بروز داده و همانجا اسیر شده و مدت یکسال باحترام تمام نزد خان خطا بوده و بعد آزاد شد. (کامل 11 ص 33) (راحه الصدور ص 183) (تاریخ سیستان چ بهار ص 391 ج 4). رجوع به راحه الصدور چ اقبال ص 169 و 173 و 174 شود. خوندمیر در حبیب السیر صاحب ترجمه را بنام تاج الدین ابوالفضل بن طاهربن محمد یاد کند و گوید:... چون سلطنت از آن خاندان (غزنویان) به سلجوقیان انتقال یافت در زمان سلطان سنجر، طاهربن محمد که بروایتی از اولاد طاهربن خلف بن احمد بود و بقولی در سلک احفاد ملوک عجم انتظام داشت در آن ولایت به نیابت سلطان سنجرلواء حکومت برافراشت و پس از فوت وی پسرش تاج الدین ابوالفضل در آن مملکت حاکم شد و او بصفت شجاعت و فضیلت و سخاوت موصوف بود و باصابت رای و تدبیر سرآمد حکام زمان می نمود بنابر آن در سلک مخصوصان سلطان سنجر انتظام یافت و درمعارک سلطان با مخالفان آثار جلادت بظهور رسانیده پرتو انوار عنایت سلطان بر وجنات حالش تافت. (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 627)... و لشکر سلطان سنجر بخلاف معهود و مقصود شکستی فاحش یافته قرب سی هزار کس کشته شدند و سلطان سنجرمتحیر گشته تاج الدین ابوالفضل که والی سیستان بود عرض نمود که ای خداوندجهد باید کرد که بسرعت هر چه تمامتر خود را از این گرداب مهلک بساحل نجات کشیم که زیاده از این ثبات و قرار مستلزم ازدیادنکال و خسارت خواهد بود و سلطان با سیصد سوار اسفندیار آثار بر صفوف کفار حمله کرده باده پانزده کس جان بکنار کشید وبحصار ترمذشتافت و تاج الدین ابوالفضل با منکوحه ٔ سلطان ترکان خاتون گرفتار گشت و گورخان اورا حریف مجلس بزم خود ساخت و سایر اسیران را رخصت انصراف داد. (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 509) و نیز مؤلف قاموس الاعلام ترکی نام وی را بدینسان آورده است: تاج الدین ابوالفضل بن طاهر یکی از حکمرانان سیستان بودو بسال 545 هَ. ق. از طرف سلطان سنجر سلجوقی به حکومت منصوب گشت و تا ظهور چنگیزخان این خاندان حکمرانی داشتند و هشتمین حکمران این سلاله موسوم به تاج الدین دو سال در مقابل لشکر مغول پایداری کرد اما آخر مغلوب گردید و اسامی امراء این طایفه بدین قرار است: 1- تاج الدین ابوجعفر 2-شمس الدین محمدبن تاج الدین 3- تاج الدین هرب بن عزّ الملک 4- بهرام شاه بن تاج الدین 5- نصیرالدین بن بهرام 6- رکن الدین بن بهرام 7- شهاب الدین محمدبن تاج الدین 8-تاج الدین رجوع به ابوالفضل تاج الدین بن طاهر در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالفضل احمد بن محمد معروف به ابن عطأاﷲ. رجوع به ابن عطأاﷲ و تاج الدین ابوالفضل در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالقاسم عبدالرحیم بن الشیخ رضی الدین محمدبن الشیخ عمادالدین ابی حامد. وی کتاب الوجیر غزالی را مختصر کرد و نامش را «التعجیز فی اختصار الوجیز» نهاد و نیز کتاب «المحصول فی اصول فقه » و طریقه ٔ رکن الدین طاوسی در خلاف را مختصر کرد. در موصل بسال 598 هَ. ق. متولد شدو چون قوم تاتار بر موصل استیلا یافتند در ماه رمضان سال 670 وارد بغداد گردید و در جمادی الاول سال 671 هَ. ق. وفات یافت. (از تاریخ ابن خلکان ج 2 ص 51)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالقاسم عبدالغفاربن محمدبن عبدالکافی السعدی الشافعی. سیوطی در کتاب حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج 1 ص 179 گوید: المحدث عن ابن عزون و النجیب وعده و خرج التساعیات (؟) و المسلسلات و تمیز و اتقن و ولی مشیخه الصالحیه وافتی، مات فی ربیع الاول سنه اثنین و ثلاثین و سبعمائه., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالملوک خسرو ملک. رجوع به خسرو ملک ابوالملوک شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوالیمین زیدبن حسن کندی. رجوع به تاج الدین کندی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوبکر عبدالرحمن بن ابی طالب الاسکندرانی. نزد فخربن عسا کر فقه آموخت تا در مذهب بارع گشت. تاج الدین بکار تدریس و فتوی اشتغال داشت و به سال 663 هَ. ق. وفات کرد. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره جزء 1 ص 179)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوسعید محمدبن ابی السعادات. رجوع به ابوسعید... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابوطالب شیرازی. رجوع به ابوطالب تاج الدین فارسی شیرازی در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سید...) ابوعبداﷲ محمدبن سید ابوجعفر قاسم بن حسین بن معیه الحلی الحسنی الدیباجی، و این نسبت بفروش دیبا (دیباج) است مثل زجاجی نسبت به زجاج. از مشاهیر علماء در طرق اجازات است و نظیر وی در کثرت اساتید و مشایخ دیده نشده و او از جمله ٔ سادات بنی حسن مجتبی از شعبه ٔ حسن مثنی از دوحه ٔ ابراهیم بن حسن ملقب به ابراهیم القمر از شجره ٔ امام زاده اسماعیل مشهور باسمعیل الدیباج از سلسله ٔ فرزند وی حسن شهید بفخ است. یکی از اجداد این خاندان ابوالقاسم علی است که معروف به ابن معیه بود و این نسبت بتمام افراد این خاندان اطلاق شود. معیه نام مادر ابوالقاسم علی است وی دختر محمدبن جاریه انصاریه کوفیه است. تاج الدین را شاگردش احمدبن علی در کتاب «عمده الطالب » درضمن اعقاب ابن معیه مذکور ترجمه کرده گوید پیرامن دوازده سال در خدمت وی بودم حدیث، نسب، فقه، حساب، ادب، تاریخ، شعر و جز آن نزد وی آموختم، و دختر خردسال وی را تزویج کردم ولی در کودکی در گذشت، او راست: «معرفه الرجال » در دو مجلد بزرگ و «نهایه الطالب فی نسب آل ابی طالب » در 12 مجلد و «الثمره الظاهره من الشجره الطاهره » در چهار مجلد «الفلک المشحون فی انساب القبائل والبطون » و «اخبار الامم » که بیست و یک جلد آن بیرون آمده و میخواست آنرا به صد جلد برساند که هر جلد چهارصد برگ باشد، و «سبک الذهب فی شبک النسب » و «الحده و الزینه » و «تذییل الاعقاب » و «کشف الالباس فی نسب بنی العباس » و «الابتهاج » در علم حساب و «منهاج العمال » وی متولی پوشاندن لباس فتوت بمردم بود و ایشان برای مرافعات به وی مراجعه میکردند و او حکم میکردو ایشان مراسیم وی را امتثال میکردند و این منصب درخاندان معیه از عهد ناصرالدین اﷲ ارثی بود، و برخی از خویشان وی درین منصب با وی معارض بودند. پوشانیدن خرقه ٔ تصوف نیز بدون منازع باوی بود. اما در نسب پنجاه سال پیشقدم این فن بود، و احفاد را باجداد میپیوست اما در حدیث و معرفت غوامض آن مسلم عندالکل بود وشعر وی را نیز یاد کرده گوید: از شاگردان علامه ٔ حلی و پسرش فخرالمحققین و پسر خواهرش سید عمیدالدین و امام نصیرالدین کاشانی بود و از مشایخ شهید اول و سه فرزندش محمد و علی وام الحسن فاطمه میباشد و از عده ٔبسیاری روایت دارد که خود ایشان را در اجازه یی که برای شهید نوشته یاد کرده است و صاحب معالم نسخه ٔ آنرا داشته و در اجازه ٔ کبیره ٔ خویش از آن یاد نموده است صاحب روضات قسمتی از اجازه ٔ صاحب معالم که در آن عبارات اجازه ٔ تاج الدین (مترجم) آمده است نقل کرده و اساتید تاج در آن یاد شده اند. صاحب امل الاَّمل نیز تاج الدین را یاد کرده گوید: شهید از وی روایت دارد و دراجازات خود وی را اعجوبه الزمان نامیده و من (صاحب امل الاَّمل) اجازه ٔ او را که برای شهید و پسران او محمد و علی و دخترش ست المشایخ ام الحسن فاطمه نوشته بخطخود وی دیده ام. سپس مقداری از اشعار او را آورده است. صاحب روضات گوید: تاج الدین محمدبن قاسم (صاحب ترجمه) از علمای عامه نیز روایت دارد وعده ای از عامه ازاشعار او در کتب خود آورده اند. و صاحب لؤلوءه نیز همین مطالب را درباره ٔ صاحب ترجمه آورده است. رجوع به روضات الجنات چ 1 صص 612- 614 و شدالازار ص 126 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابومحمد احمدبن عبدالقادربن احمدبن مکتوم قیسی. رجوع به ابن مکتوم و احمدبن عبدالقادر در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابومحمد جعبری رجوع به ابومحمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (ابن بنت الاعز...) ابومحمد عبدالوهاب بن خلف بن بدرالعلامی والاعز وزارت الکامل را داشت و بعلم و تقوی و پاکدامنی مذکور و معروف و منصب قضای مصر داشت و تدریس شافعی و صالحیه با او بود در 17 رجب سال 665 هَ. ق. وفات کرد او را دو پسر بود یکی صدرالدین عمر که فقیه و عارف در مذهب بود دیگری تقی الدین ابوالقاسم عبدالرحمن که او هم فقیه و امامی بارع و شاعر بود. رجوع به حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج 1 ص 189 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابومحمد علی بن عبداﷲبن ابی الحسن الاردبیلی تبریزی نزیل قاهره متوفی بسال 746 هَ. ق. او راست شرح بزرگی بر کافیه فی النحو ابن الحاجب مانند شرح رضی و از تألیف آن در بیست و هفتم محرم سنه 742 فراغت یافته است. (کشف الظنون چ 1 استانبول ج 2 ص 253)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ابونصر عبدالوهاب بن تقی الدین سبکی. رجوع به تاج الدین سبکی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن خطیب گنجه ای (ابن خطیب) از شعرای دوره ٔ غزنوی است وی از اهالی گنجه و شوی مهستی شاعره ٔ معروف ایران است امیر علیشیر نوائی در مجالس النفائس ص 327 چنین آورده است: ابن خطیب گنجه ای - نام او تاج الدین احمد است معاصر سلطان محمود غزنوی بوده و اشعار خوب دارد و از جمله ٔ اشعار او مناظره ای است که بازن خود مهستی کرده و گویند که پیش از نکاح مهستی رابمجامعت دعوت کرده مهستی در جواب این رباعی گفته: تن با تو بخواری ای صنم در ندهم با آنکه ز تو به است هم درندهم تاری ز سر زلف بخم برندهم بر آب بخسبم خوش و نم در ندهم بعد از آن پسر خطیب با مهستی حیله ای کرد و مکری نمود: کسی پیش او فرستاد نه بنام خود بلکه دیگری، و مهستی را بنام دیگری رام کرد چون مهستی شب پیش او بر آمد و ابن خطیب از او محظوظ گشت باو گفت: تن زود به خواری ای جلب در دادی وز گفته ٔ خویش زود بازاستادی گفتی خسبم بر آب و نم در ندهم بر خاک بخفتی و نم اندر دادی (مجالس النفائس چ علی اصغر حکمت). رجوع به احمدبن خطیب در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن شرف الدین سعیدبن محمدبن الاثیر الحلبی الکاتب المنشی که بعد از فوت فتح الدین عبدالظاهر ابتدا در دمشق و سپس در مصر مباشرت کتاب انشاء را داشت و مردی فاضل و نبیل بود و در نظم و نثر دستی تمام داشت و در سال 691 هَ. ق. درگذشت. (رجوع به کتاب حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره جزء اول ص 261 شود)., تاج الدین. [جُدْدی] (اِخ) احمدبن عبدالقادربن مکتوم قیسی حنفی. رجوع به احمدبن... و ابن مکتوم در همین لغت نامه شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن عثمان بن ابراهیم صبیح ترکمان... رجوع به احمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن عزالدین اسماعیل بن احمد. پدرش از صوفیان خوش منظر و خوش محضر بود خانواده ٔ او از مردم پرهیزکار و عابد بودند و در راه اصفهان خانقاهی چند داشتند که در آن مسافرین را پذیرائی می کردند. شیخ تاج الدین به تبریز و سلطانیه و غیرهما مسافرت کرد وسلاطین و امراء بر اثر برآورده شدن نذرهائی که برایش کرده بودند باو اعتقاد پیدا کردند. وی در سماع حرکات شگفتی آور میکرد که بینندگان را بهیجان می آورد. آنگاه به شیراز باز گشت و خانقاهی بنا کرد که از صوفیان پذیرائی میشد و مواجبی برای سماع در روزهای جمعه برقرار کرد و در سنه ٔ... هفتصد هَ. ق. وفات یافت و او را در جوار پدرش در خانقاهشان دفن کردند. (از شد الازار فی حط الاوزار عن زوار المزار چ قزوینی ص 267)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن محب الدین محمدبن الکمال الضریر العباسی وی از جد خود و ابن رواج والسبط روایت کرد، در جمادی الاول 721 در سن 79 سالگی در مصر وفات کرد. رجوع به کتاب حسن المحاضره فی الاخبار مصر و القاهره جزء اول ص 179 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن محمدبن عبدالکریم زاهد اسکندرانی مکنی به ابوالفضل. رجوع به احمدبن... و ابن عطااﷲ شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن محمدبن عبدالقادر بعضی نسب ابن مکتوم را احمدبن محمدبن عبدالقادر نوشته اند. رجوع به ابن مکتوم و احمدبن عبدالقادربن احمد شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) احمدبن محمدبن علی معروف به تاج الدین عراقی از وزرای امیر مبارزالدین محمد مظفر و یکی از ممدوحین خواجوی کرمانی. خواندمیر در دستور الوزراء آرد: خواجه تاج الدین عراقی از اکابر ولایت کرمان بود و به اصابت رأی و تدبیر محتاج الیه هر پیر و جوان می نمود و در آن اوان که ملک قطب الدین بیک روزی با امیر مبارزالدین محمد مظفر مخالفت کرده، در بلده ٔ کرمان متحصن شده جناب مبارزی بظاهر آن شهر آمده آغاز محاصره نمود خواجه تاج الدین خود را از مضیق حصار نجات داده بعز بساط بوسی امیر محمد رسانید و منظور نظر تربیت گشته پای بر مسند وزارت نهاده و در آن اوقات که مولانا شمس الدین صاین قاضی زمام اختیار ممالک امیر محمد را در قبضه ٔ اقتدار آورد خواجه تاج الدین از درجه ٔ اعتبار افتاده چنانکه سابقاً مذکور شد مولانا را [مولانا شمس الدین صاین را] بر آن داشت که برسم رسالت بجانب شیراز رفت و چون خدمت مولوی نقض عهد کرده بوزارت امیرشیخ ابواسحاق مشغول گشت و نزد امیر محمد مظفر بوضوح پیوست که توجه او بنابر اغوای خواجه تاج الدین بوده حکم کرد که خواجه را بسیاست رسانند. خواجه در بدیهه این بیت برزبان آورد: بر تاج عراقی ز سر لطف ببخش تا خسرو تاج بخش خوانند ترا وامیر مبارزالدین محمد رقم عفو بر جریده ٔ جریمه خواجه تاج الدین کشیده خواجه چند گاه دیگر بسر انجام اموروزارت اشتغال نمود اما بالاخره بموجب فرموده ٔ امیر محمد بعز شهادت فایز شد. (دستورالوزراء چ سعید نفیسی ص 247 و 249). کمال الدین ابوالعطا محمودبن علی کرمانی متخلص به خواجو... در کرمان متولد شده و در آن شهر بکسب کمال اشتغال ورزیده و مدّاحی تاج الدین عراقی (احمدبن محمدبن علی) وزیر امیر مبارزالدین مظفری را نمود و مثنوی «گل و نوروز» را بنام وی ساخته و درباره ٔوی قصاید و مدایح انشاه نموده و این وزیر نسبت به وی عنایت و توجه زیاد داشته و گروهی از نویسندگان را به جمع و تدوین دیوان وی وادار کرده و مجموعه ای که شامل 25000 بیت گردیده از آثار او مرتب و آنرا «صنایعالکمال » نامیده اند و در آخر دیباچه ٔ این دیوان تذکرداده شده که آنچه پس از این طبع وقاد وی تراوش نماید بنام «بدایع الجمال » نامیده خواهد شد... (فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ج 2 صص 512-513). بنابر آنچه گفته شد تاریخ قتل وزیر صاحب ترجمه بین سالهای 742 (سال تصنیف گل ونوروز خواجو) و 725 هَ. ق. سال وفات شیخ ابواسحاق است رجوع به تاریخ مغول تألیف اقبال ص 549 و حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 92 و 275 و 279 و 282 و تاریخ گزیده چ براون ج 1 ص 632 و 639 و 640 و تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ص 83 و 86 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (الشیخ...) احمدبن محمود نعمانی معروف به حرّ. از بزرگان و دانشمندان علم حدیث و تفسیر و حافظ قرآن کریم و ضابط قراآت هفتگانه ٔ آن بود پدر و جد او نیز از علماء بوده اند و نسبش به ابوحنیفه می رسد ابن القناد در سیره ٔ خود گفته است: جدم شمس الدین محمد نعمانی در مدرسه ٔ سلطان محمد شاه در ری درس می گفت و چون سلطان وفات کرد و اختلاف در میان مردم روی داد او ببغداد برگشت و سپس فرزندش نجم الدین محمود باصفهان آمد تا نامه ای را از طرف خلیفه به آنجا رساند و در این شهر با ملک دولتشاه مأنوس شد دولتشاه از او خواست در اصفهان سکونت گزیند محمود به وی وعده داد با استجازه ٔ خلیفه باصفهان بازگردد و ببغداد شد و از خلیفه اجازت گرفت و با خانواده ٔ خود باصفهان بازگشت و در این شهر خداوند فرزندی باو داد که او را احمد نام نهاد و چون تاج الدین احمد بزرگ شد قرآن را در کوتاه ترین مدت حفظ کرد و بعلم حدیث و تفسیر پرداخت و دوازده هزار حدیث صحیح و حسن و سه هزار موضوع دیگر حفظ کرد از مشایخ اویند ابوالفتوح عجلی و شیخ شهاب الدین سهروردی و امثالهم او راست کتابی در حدیث بنام «سبعه ابحرمن مؤلفات الحر». آنگاه خطیبی اصفهان و وعظ در محافل بدو واگذار شد سپس به شیراز رفت و در جامع عتیق هرروز جمعه و در جامع جدید ایام ماه رمضان وعظ کرد و در پوشیدن لباس طریق سلف صالح می پیمود... شیخ تاج الدین هشتاد و هشت سال عمر کرد و چون قاضی بیضاوی در گذشت روز ختمش تاج الدین وعظ کرد و در آخر وعظ ابیاتی چند بر خواند و گفت منهم تا روز پنجشنبه مهمان شمایم عصر پنجشنبه تب کرد و چون اذان عصر گفته وضو گرفت و نماز گزارد و در گذشت. (از شدالازار فی حط الاوزار عن زوار المزار چ قزوینی صص 304- 310). علامه ٔ فقید قزوینی در حاشیه ٔ صفحه ٔ 310 شدالازار آرد: چنانکه ملاحظه می شود وفات صاحب ترجمه ٔ حاضر یعنی شیخ تاج الدین احمدبن محمودبن محمد نعمانی معروف به حرّ فقط چند روزی بعداز وفات امام الدین عمر بیضاوی پدر قاضی بیضاوی معروف صاحب نظام التواریخ و تفسیرمشهور روی داده بوده است، و چون وفات قاضی امام الدین مذکور بتصریح مؤلف درترجمه ٔ او (ص 295) در ربیع الاول سنه ٔ 675 هَ. ق. بوده پس وفات صاحب ترجمه نیز بالضروره در همان سال وقوع یافته بوده است و چون باز بتصریح مؤلف در چند سطر قبل سن او در وقت وفات هشتاد و هشت سال بود پس بالنتیجه تولد او در حدود سنه ٔ 587 هَ. ق. بوده است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمدبن محمود عمر خجندی. رجوع به احمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) احمد وزیر. یکی از وزرای فارس. در سال 782 هَ. ق. جنگی از آثار دانشمندان و شعراترتیب داد که اکنون در کتابخانه ٔ شهرداری اصفهان موجود است. مرحوم غنی در مقدمه ٔ ص یزِ - لد تاریخ عصر حافظ آرد: در مجموعه ای که در سال 782 هَ. ق. یعنی ده سال قبل از وفات خواجه حافظ بامرتاج الدین احمد وزیر در شیراز بدست جماعتی از فضلا مرتب شده یعنی هر یک چند صفحه در آن بخط خود نوشته اند... و نیز در حاشیه ٔص 230 آرد: یکی از فراهم کنندگان جنگ تاج الدین احمد وزیر که بطوری که اشاره شد اصل نسخه مورخ بتاریخ هفتصد و هشتاد و دو در کتابخانه ٔ شهرداری اصفهان مضبوط و یک نسخه سواد آن نزد نگارنده است شخصی بنام عزالدین مطهر از شعرا و فضلای معاصر شاه شجاع که چهارده صفحه از این جنگ فراهم آورده ٔ اوست یعنی از صفحه ٔ 433 تا صفحه 447 نسخه ٔ متعلق بنگارنده و قسمت معظم این چهارده صفحه اشعار خود عزالدین مطهر است از غزل و قصیده و رباعی. در ابتدای این چهارده صفحه که به دست عزالدین مطهر فراهم شده نوشته شده است: «مما افصح عن لطایف المرتضی الاعظم صاحب جوامع الکلم فی نوابغ الحکم عزّ المله و الدین مطهر اعلی اﷲ شأنه ». و در آخر این قسمت این عبارت نوشته شده است: «حررّه العبد الاصغرافقر عباداﷲ الغنی مطهربن عبداﷲبن علی الحسنی احسن اﷲ حاله و حقق آماله تذکره لصاحبه الصاحب الاعظم مستجمع مکارم الاخلاق و محاسن الشیم خواجه تاج الدوله و الدین احمد عظم اﷲ قدره فی منتصف رجب المرجب لسنه اثنی و ثمانین و سبعمائه (782 هَ. ق.) حامداً ﷲ و مصلیاًلرسوله » از جمله ٔ اشعار این سید عزالدین مطهر قصیده ٔ مطولی است... در مدح شاه شجاع... اینک عین آن قصیده را در اینجا ثبت می کنیم... مطلع قصیده این است: حذر کن ای دل از آسیب روزگار حذر که چرخ شعبده باز است و دهر حیلت گر.. سال 782 هَ. ق. که سال تدوین این محموعه است و صاحب مجموعه در آن سال وزارت داشته است مقارن سلطنت شاه شجاع مظفری (760- 786 هَ. ق.) است و بنابراین باحتمال قوی صاحب ترجمه یکی از وزرای شاه شجاع بوده است. آقای حکمت در ذیل تاریخ ادبیات برون. (از سعدی تا جامی ص 246- 247 نام وزیر مذکور را تاج الدین علی نقل کرده اند، این چنین: نسخه ٔ مجموعه ٔ اشعار خطی در اصفهان - در کتابخانه ٔ شهرداری اصفهان جنگ نفیسی است که یکی از وزرای قرن هشتم هجری ساکن شیراز بنام تاج الدین علی بشکل بیاض ترتیب داده و بچند قسمت منقسم است و هر قسمت خاص یکی از شعرای همان عصر است و در ورق اول هر قسمت کاتبی بخط سرخ جلی بقلم ثلث نام و القاب آن شاعر را نوشته چهل و چهار تن از بزرگان زمان از وزراء و حکما و فقها و شعرا و عرفا و غیره هر یک چند صحیفه در آن ازمحفوظات خود یا از اشعار و آثار خویش چیزی نگاشته اند و آنان بتدریج از ماه صفر 782 هَ. ق. تا ماه شوال همان سال در آن سفینه یادداشتهائی ثبت و رقم و امضاکرده اند. سزاوار است این نسخه ٔ نفیس که از مآخذ ادبی این عصر و غزلی از حافظ و قطعاتی از ابن یمین و دیگران را متضمن است بعینه گراور و چاپ شود. (از سعدی تاجامی ج 1). در نام پدر وزیر مذکور خلط شده است، چه مرحوم غنی در تاریخ عصر حافظ مقدمه ٔ ص یز حاشیه نوشته اند:... و جنگ دیگر که باهتمام تاج الدین احمد وزیردر سنه ٔ 782 هَ. ق. فراهم آورده شده باین معنی که اغلب فضلا و علمای معاصر او بخواهش او چیزی بخط خود در آن جنگ نوشته اند و نسخه ٔ منحصر به فرد آن در کتابخانه بلدیه ٔ اصفهان محفوظ است. و آقای محمد علی معلم حبیب آبادی کتابدار کتابخانه ٔ شهرداری اصفهان در این باب یادداشتی برای ما فرستاده اند که ملخص آن چنین است:... درباره ٔ شرح احوال تاج الدین وزیر، جامع جنگ کتابخانه ٔ شهرداری باید بحضور مبارک عرض کنم که از قراری که این فقیر در سال 1359 باموانعی که برای اینکار در پیش داشتم فهرستی از آن در رساله یی مخصوص نوشتم... هفتادو شش نفر در این جنگ بیاض بخط خود چیزی نوشته اند... و در بسیاری از این شماره ها نام جامع برده شده ولی از چند شماره... قدری بیشتر از شماره های دیگر معرفی او شده و از همه چنین برآید که وی تاج الدین احمدبن محمدبن احمد و از وزراء مملکت فارس بوده و ظاهراً او غیر از تاج الدین عراقی احمدبن محمدبن علی است که در جلد دوم فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ سپهسالار نوشته و وی وزیر امیر مبارزالدین مظفری بوده و خواجوی کرمانی برخی از کتب خود را بنام او نموده... رجوع به تاریخ عصر حافظ ص 9 و 20 و 51 و 132 و 199 و 230 و 231 و... شود., تاج الدین. [جُدْدی] (اِخ) ارموی، محمدبن حسین. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء ج 2 ص 30 در شرح کتب فخرالدین خطیب آرد: الرساله الکمالیه فی الحقائق الالهیه، الفها، بالفارسیهلکمال الدین محمدبن میکائیل، و وجدت شیخنا الامام العالم تاج الدین محمد الارموی قد نقلها الی العربی فی سنه خمس و عشرین و ستمائه (625 هَ. ق.) بدمشق رجوع به تاج الدین محمد الارموی و رجوع به محمدبن حسین شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (شیخ...) استوی. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده نام او رادر زمره ٔ اکابر مشایخ آرد: در ذکر مشایخ از مسلمانان، هر که صحبت رسول علیه الصلوه و السلم دریافته بودایشانرا صحابه خوانند و هر که ایشان را دریافت تابعین گویند و هر که تابعین دریافت تبع تابعین لقب دادند لقب دراز می شد، اقوامی را که بعد از ایشان بودند مشایخ خطاب کردند اکنون ذکر بعضی از اکابرایشان ایرادکرده می شود... شیخ تاج الدین استوی... رجوع به تاریخ گزیده ج 1 فصل چهارم از باب پنجم صص 760- 792 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اسکندرانی ابوالفضل احمدبن محمدبن عبدالکریم زاهد اسکندرانی رجوع به احمد... و ابن عطأاﷲ شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اسکندرانی رجوع به تاج الدین ابوبکر عبدالرحمن بن ابی طالب الاسکندرانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اسکندری رجوع به احمدبن عطأاﷲ اسکندری شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اسماعیل الباخرزی از شعرای باخرز است و عوفی در لباب الالباب آرد: الاجل تاج الدین اسماعیل باخرزی که از اکابر و اعیان باخرز بود و ذات او مجمع فضایل و مفاخر هر جوهر نادری که از قعر بحر خاطر جوهری ضمیر او در سلک کلک کشیدی، لؤلؤ لالا بودی و هر معنی بکر که نتیجه ٔ بنات فکر او بودی بانگشت احتقار در دیده ٔ ابکار جنان و دلبران جهان زدی این غزل از لطف لفظ او نمونه ای است و از گل چمن فضل او گونه ای می گوید: غزل تا خبر وصل آن نگارنیاید گلبن امید من ببار نیاید تا که نیاید نگار من بکنارم حسرت و درد مرا کنار نیاید تا سر آن زلف بی قرار نگیرم در دل بی صبر من قرار نیاید تا که ورا در بر استوار نگیرم زندگی خویشم استوارنیاید جان وجوانی مرا ز بهر تو بایست بی تو کنون هر دوم بکار نیاید چشم ندارم بروزگار وصالت بخت من این روز و روزگار نیاید از تو و هجر تو زینهار نخواهم کز تو و هجر تو زینهار نیاید غزل تا بکوی تو ره گذر دارم کافرم گر ز خود خبر دارم دل ربودی و قصد جان داری رسم و آیین تو زبر دارم غمت از جان من نخواهد برد غمت از جان عزیز تر دارم جز غم عاشقی و تنهایی صد هزاران غم دگر دارم ابلهی بین که باضعیفی خویش دست با چرخ در کمر دارم نه باندازه ٔ سری که مراست بسر تو که درد سردارم من بیچاره می نیارم گفت آنچه زین چرخ چاره کر دارم در هنر گرچه عالمی دگرم عالمی خصم بی هنر دارم # و این قطعه در حق گران جانی گفته است: چونت بخوانم نیائی اینست حماقت چونت نخوانم بیایی اینست گرانی دعوی دانش کنی همیشه ولیکن هیچ ندانی همی که هیچ ندانی # چو روی خوب ترا بینداین دو چشم رهی پر آب گردد گویی همی سحاب شود که هست روی تو خورشید و هر که در خورشید نگه کند بزمان چشم او پر آب شود # و این چند رباعی از کارگاه ضمیر او ببارگاه تقریر رسیده است که میگوید: ای دوست اگر داد کنی ور بیداد تن درهمه کارهات در خواهم داد جانم نشود مگر بدیدار تو شاد روزی که ترا نبینم آن روز مباد # در عشق تو خون خوردن و غم سود نداشت در صبر گریختیم هم سود نداشت هر حیله که آدمی تواندکردن من با تو بکردم ای صنم سود نداشت # چاکر چو همه نقش خیال تو نگاشت این فرقت دردناک را چشم نداشت آسوده بدم با تو فلک نپسندید خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت # دل را چه دهم فریب چندین بسخن چون کار مرا نه سرپدید است و نه بن در سال نو از رفته قیاسی می کن سال نو و صد هزار اندوه کهن # چون دید مرا یار سراسیمه و سست وزجان و جهان هر دو برون آمده چست گفتا نه ز من شنیده بودی ز نخست کاندیشه ٔ چون منی نه اندازه ٔ تست # ابریست که جز بلا نبارد غم تو زهریست که تریاک ندارد غم تو در هر نفسی هزار محنت زده را بیدل کند و ز جان برآرد غم تو # چون دست اجل جان شکر آید غم تو چون پای قضا در بدر آید غم تو وآن روز که گویم بسر آید غم تو سر برزند از زمین بر آید غم تو # جان گر زغمت چو ابر بهمن گرید وزرنج بصد هزار شیون گرید کو دشمن من تا بمن اندر نگرد پس بنشیند بدرد و بر من گرید # نزدیک من ای راحت جانم که تویی تو آمده ای و من بدانم که تویی آخر بر من سوخته ٔ ساخته دل چندان بنشین که من بدانم که تویی و چون شهاب الدین ابوالحسن طلحه بعالم بقا رفت این رباعی در مر ثیت او گفته است: جانی که مرا بی تو به مرگ ارزانیست گر هست درین تنم ز بی فرمانیست دانی که مرا پس از تو، ای راحت جان با درد تو زیستن ز بی درمانیست (لباب الالباب چ گیب ج 2 صص 156159) آتشکده ٔ آذر در ترجمه ٔ احوال وی آرد: تاج الدین اسماعیل باخرزی از احوالش چیزی معلوم نشده و ازافکارش نیز شعری سوای این رباعی بنظر نرسیده اضطراراً نوشته شد و بسیار بد فرموده اند: ای دوست اگر داد کنی ور بیداد تن در همه شیوه هات در خواهم داد جانم نشود مگر بدیدار تو شاد روزی که ترا نبینم آنروز مباد رجوع به آتشکده ٔ آذر چ بمبئی ص 67 (ذیل شعرای جام) شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اصغر. شمس الدین احمدبن سلیمان مشهور به ابن کمال پاشا تعلیقه ای بر کتاب طهارت دارد و در آن تاج الدین اصغر را رد کرده است. رجوع به کشف الظنون چ 1 استانبول ج 1 ص 113 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اشنهی. مؤلف شدالازار فی حطالاوزار عن زوار المزار در ترجمه ٔ احوال خواجه امام الدین داودبن محمدبن روزبهان الفرید نام وی را در زمره ٔ کسانی آورده است که خواجه امام الدین تلقین ذکر و طریقه ٔ ارشاد و دعوه را از آنها آموخته است. رجوع به شد الازار... چ قزوینی ص 352 شود و مرحوم علامه ٔ قزوینی در حاشیه ٔ همین صفحه آرد: اطلاع درست روشنی از احوال این شخص در جایی بدست نیاوردیم ولی گمان می کنیم بظن بسیار قوی که این شیخ تاج الدین اشنهی باید پدر شیخ صدرالدین محمود اشنهی سابق الذکر در ص 307 حاشیه ٔ 8 باشد که بنقل از وصاف شمه ای از احوال او را در آنجا ذکر نمودیم. در کتاب «تحفه العرفان فی ذکر سیدالاقطاب روزبهان » در فصل مشایخی که معاصر با شیخ روزبهان بقلی (متوفی در سنه ٔ 606 هَ.ق.) بوده اند ولی با او ملاقات نکرده بوده اند حکایتی ممتع راجع به یکی از ایشان موسوم به شیخ الاسلام تاج الدین محمود اشنهی نقل می کند بروایت از پسر او شیخ صدرالدین محمد اشنهی که بواسطه ٔ طول حکایت از نقل آن صرفنظر گردید، این شیخ تاج الدین محمود اشنهی مذکور در تحفهالعرفان به احتمال بسیار قوی بمناسبت اتحاد لقب و نسبت و توافق عصر باید همین شیخ تاج الدین اشنهی مذکور در متن حاضر ما باشد و پسرش شیخ صدرالدین محمود اشنهی نیز بظن بسیار قوی باید همان شیخ صدرالدین محمود اشنهی مذکور سابقاً در ص 307 حاشیه ٔ 8 باشد بنقل از وصاف، منتهی در وصاف نام او را محمود نگاشته و در تحفه العرفان محمد و لابدیکی از این دو تحریف دیگری باید باشد- در مجمل فصیح خوافی در حوادث سنه ٔ 646 هَ. ق. در ترجمه ٔ احوال شیخ سیف الدین باخرزی متوفی در سنه ٔ 659 هَ. ق. گوید که: «وی خرفه ٔ تبرک از دست شیخ تاج الدین محمودبن حداد الاشنهی پوشیده است » که باز بواسطه ٔ توافق عصر و لقب و نسبت باظهر وجوه باید این شیخ تاج الدین محمود اشنهی مذکور در مجمل فصیح خوافی همین شیخ تاج الدین اشنهی مذکور در متن حاضر باشد., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) الهامی. رجوع به عبدالوهاب الهامی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) اندخودی. رجوع به تاج الدین حسن اندخودی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ایلدگز از امراء غزنین و زاولستان. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمه ٔ احوال سلطان محمودبن محمدبن سام بن حسین از پادشاهان غور (545- 609 هَ. ق.) آرد:... چون او [محمود]در گذشت غلامش شمس الدین بجای او پادشاه شد و سلطان لقب وی یافت مدتی سلاطین دهلی از نسل او بودند تا سلطان جلال الدین خلج آن تخمه برانداخت و تاج الدین ایلدگزبرغزنین و زاولستان مستولی شد... (تاریخ گزیده ج 1 ص 413). و نیز در ترجمه ٔ احوال سلطان قطب الدین محمد تکش خان بن ارسلان بن اتسز گوید. در سنه ٔ تسع و ستمائه غوریان بر افتادند و ملک ایشان محمد را مسلم شد. سلطان بعد از این بر ملک غزنین بسبب مرگ تاج الدین ایلدگز برملک غوریان مستولی شد... (تاریخ گزیده ج 1 ص 495)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ایلدوز. رجوع به تاج الدین یلدوز شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) باخرزی. رجوع به تاج الدین اسماعیل باخرزی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) بخاری یکی از خوشنویسان معروف بود و در عهد یاوز سلطان سلیم خان بقسطنطنیه آمده سبب اشتهار خط دیوانی شد. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) بخشی. رجوع به تاج الدین حسن عطار بدخشی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) بدخشی. رجوع به تاج الدین حسن عطار بدخشی شود., تاج الدین. [جُدْدی] (اِخ) بغدادی. رجوع به علی انجب بغدادی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) بلغاری طبیب و گیاه شناس معاصر ابن البیطار و استاد ابن البیطار و ابوالعباس النباتی. او راست: کتابی در ادویه ٔ مفرده که رشیدالدین بن صوری ردی برآن نوشته است. رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 219 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) بهاءالملک. رجوع به تاج الدین حسن بن شرف الملک... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) تبریزی. وی مفتاح العلوم علامه ٔ سراج الدین ابویعقوب یوسف بن محمدبن علی السکاکی را تنقیح کرده است. (کشف الظنون چ اول استانبول ج 2 ص 484)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) تبریزی. رجوع به تاج الدین علیشاه جیلانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) تبریزی. رجوع به تاج الدین ابومحمد علی بن عبداﷲبن ابی الحسن الاردبیلی تبریزی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) تکین تاش از ملوک لرستان بزمان امیر مبارزالدین مظفری... در اواخر محرم سنه ٔ سبع و خمسین و سبعمائه عزیمت بر استخلاص لرستان تصمیم یافت اما سرمابمرتبه ای بود که ارکان دولت بر فسخ عزیمت جازم بودند. در آن روز شاه شجاع به پدر ملحق شد عزیمت جزم گشت... عاقبت لشکر منهزم شدند و کیومرث کشته شد روز دیگر خلاصه ٔ ملوک مغرب... با ملوک عظام علاءالدین عطا و تاج الدین تکین تاش... با تمام اکابر و امرای آن مملکت بدستبوس آمدند... (تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 671)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) تمران شاه. عوفی در لباب الالباب در ترجمه ٔ حال او آرد: الملک المعظم تاج [الدین] تمران شاه شاهزاده و گوهر آزاده هم نسبتی عالی و هم کرمی متوالی داشت و با علّو نسب و سمو حسب شعری که شعری شعار آن سزیدی و نثره نثار آن شایستی - خال جمال کمال او آمده بود و اشعار آبدار او بسیار است وتمامت بر خاطر نبوده، فامارباعئی چند در قلم آمد: # لرزان تنم از باد ستیز غم تست سوزان دلم از آتش تیز غم تست مگذار بتا که خاک خواری گیرد صحرای دلم که آب خیز غم تست هم او راست: آیا بینم بخدمتت یاری در خود را بشروع خوشترین کاری در یکبار دگر نشسته با هم دوبدو بی هیچ سوم، بچار دیواری در و هم او گوید: هرگز چو منی عاشق و مدهوش که دید؟ آزاد چو بنده حلقه در گوش که دید؟ با دل گفتم کمی فراموشش کن دل گفت دلی ز جان فراموش که دید؟ و در معنی شکار سلطان غیاث الدنیا والدین تغمده اﷲ برحمته می گوید: هر روز چنین شهانه کاری میکن بر چهره ٔ ایام نگاری میکن بر تخت بخرّمی شرابی میخور در باغ بخوشدلی شکاری میکن (لباب الالباب چ براون ج 1 صص 50- 51) عوفی در ترجمه ٔ احوال ملک طغانشه بن محمد المؤید آرد:... میان او و میان ملک تاج الدین تمران مکاتبات و مشاعرات است... و او را ابیات و اشعار بسیار است و با ملک تاج الدین تمران مشاعره کرده اند و ابیات ایشان شهرتی دارد... (لباب الالباب چ براون ج 1 صص 46- 47). و در ترجمه ٔ احوال ظهیرالدین تاج الکتاب السرخسی آرد: شنیدم که بحضرت ملک کبیر تاج الدین تمران رحمهاﷲ قطعه ای فرستاد و از وی کنیزکی بکر التماس کرده وآن قطعه این است: صدرا! بذات پاک خداوند انس و جان کز جان و دل ثناء جلال تو گفته ام جانم ز خار حادثه هر چند خسته بود لیک از نسیم لطف تو چون گل شکفته ام از بحر طبع خویش گهرهای شب چراغ بهر ثنات در صدف دل نهفته ام دانی بزرگوارا کز جور روزگار شبها چو بخت تو نفسی من نخفته ام تا در جناب جاه و جلالت نرفته ام گرد محن ز ساحت سینه نرفته ام دارم طمع ز لطف تو ناسفته گوهری زیرا بسی گهر بمدیح تو سفته ام چون ملک تاج الدین رحمهاﷲ این قطعه بر خواند کنیزک بچه ٔ هندی بکر که زنگیان زلف او رومی روی آفتاب را طبانچه ٔ غیرت میزدند به نزدیک او فرستاد و این قطعه در عذر آن نبشت: چون بالماس طبع در سفتی در ناسفته ای فرستادم قوتت ده خدای عزّ وجل که زبی قوتی بفریادم و چون سید بافتضاض بکارت او داد قضاء شهوت داد... آن کنیزک رنجور شد و هم در آن زودی فوت گشت و چون ملک تاج الدین را ازین حال علم شد این دو بیت به نزدیک او فرستاد: علوی ! کافران هندی را زود ز اسلام سیر خواهی کرد پدرت غزو کردی ازشمشیر تو غزا هم به... خواهی کرد... (لباب الالباب چ برون ج 1 صص 137- 138) تمران ولایتی است از غور در شعاب کوه اشک که یکی از جبال خمسه ٔ غور است. (طب ص 39) و تاج الدین تمران از جانب سلاطین غوریه خصوصاً غیاث الدن غوری حکمران آن ولایت بوده است (ص 84) و دختر او ملکه ٔ معزّیه زوجه ٔ غیاث الدین محمودبن غیاث الدین غوری و مادر سلطانان بهاءالدین سام و شمس الدین محمد است. (تعلیقات علامه ٔ قزوینی در لباب الالباب چ برون ج 1 صص 303- 304)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) جعبری. رجوع به ابومحمد جعبری شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) جیلانی. رجوع به تاج الدین (خواجه...) علی شاه جیلانی شود., تاج الدین. [جُدْدی] (اِخ) چلبی. رجوع به تاج الدین حسن چلبی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) جیلان تبریزی. رجوع به تاج الدین علی شاه جیلانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حرب بن محمد بن عزالملک نبیره ٔ پسری تاج الدین ابوالفضل بزرگ که در سال 564 هَ. ق. پس از ملک شمس الدین محمد به امارت سیستان رسید: گرفتن پادشاهی امیر تاج الدین حرب، یازدهم شعبان بسال 564 هَ. ق. و آمدن عزالملوک از نیه هم بدین سال... (تاریخ سیستان چ بهار ص 391). وفات یافتن خداوند ملک معظم تاج الحق والدین حرب بن محمد نوراﷲ مرقده در سوم رجب سال بر ششصدوده (تاریخ سیستان ص 393). عوفی در لباب الالباب در ترجمه ٔ احوال امیر ناصرالدین عثمان بن حرب السجزی پسر تاج الدین حرب آرد: امیرناصر که... پسر ملک تاج الدین حرب که از عدل شامل او باز با تیهو صلح کرده بود و آتش در جوار پنبه قرار گرفته ملکی حلیم کریم ملک دنیا را او وسیلت حصول ملک عقبی ساخته بود و در تجمل پادشاهی بناء ملاهی و مناهی را تمام برانداخته: فلا هو فی الدنیا مضیع نصیبه و لا عرض الدنیا عن الدین شاغله و او را بیست پسر بود و ولیعهد او در آن عهد امیر ناصرالدین عثمان بود... و در آن وقت که مؤلف این ترتیب به سجستان بود امیر ناصرالدین به رحمت ایزدی پیوسته... (لباب الالباب چ براون ج 1 صص 5049)... یعنی ولی عهد ملک تاج الدین حرب زیرا که ابتدا ولیعهد او ناصرالدین عثمان بود و او هم در حیات پدر در گذشت پس از او پسر دیگرش یمین الدین بهرامشاه را ولیعهد نمود (طب b 117 F 189,26.ADD - س 2- 3) که این ساعت ممالک سجستان در ضبط اوست، مدت حکمرانی بهرامشاه 612- 618 هَ. ق. بوده است. (تعلیقات قزوینی بر لباب الالباب چ برون ج 1 ص 303 حاشیه ٔ ص 50 س 2). مؤلف تاریخ سیستان وفات «ناصرالدین عثمان بن حرب بن محمد» را بسال 604 هَ. ق. آرد و رجوع به تعلیقات مرحوم علامه ٔ قزوینی بر لباب الالباب چ براون ج 1 ص 363 حاشیه ٔ ص 284 س 6 و رجوع بروضه الصفا و طبقات ناصری و حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 627 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (مولانا...) (اِخ) حسن از اعیان هرات بزمان شاهرخ تیموری... و شیخ بهاءالدین عمر در زمان خاقان والا گهر میرزا شاهرخ فی سنه ٔ اربع و اربعین و ثمانمائه بعزیمت گذراندن حج اسلام و طواف تربت جنت رتبت حضرت خیرالانام علیه الصلوه و السلام از دارالسلطنه ٔ هرات در حرکت آمده جمعی کثیر از اعیان زمان مانند... مولانا تاج الدین حسن... و غیر هم در ملازمت شیخ بجانب حجاز روان گشتند و بشرف طواف رکن و مقام وزیارت مرقد عطرسای پیغمبر علیه الصلوه و السلام مشرف شده مراجعت نمودند. (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 58)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسن بن شهاب بن حسین تاج الدین یزدی مورخ، مؤلف جامع التواریخ حسنی، مهدی بیانی در مقدمه ٔ تاریخ افضل صفحه ٔ چهار آرد: جامع التواریخ حسن بن شهاب - در ضمن جزوه ٔ نسخه های خطی تاریخی کتابخانه های استانبول بشماره ٔ 42 ذکر نامی از جامع التواریخ حسنی تألیف «حسن بن شهاب بن حسین بن تاج الدین یزدی » و در توصیف نسخه چنین نوشته است: «تاریخ عمومی از خلقت آدم تا تاریخ 855 هَ. ق. که بنام غیاث الدین ابوالمظفر محمدبن بایسنغربن شاهرخ تألیف شده است...» و نیز در مقدمه ٔ صفحه ٔ پنج در معرفی نسخه ٔ خطی جامع التواریخ حسنی کتابخانه ملی تهران آرد: دوصفحه ٔ اول مذهب مرصع و در میان هر صفحه یازده سطر کوتاه... نوشته شده است... انجام: «... امید که اﷲ سبحانه و تعالی او را بر سر کافه ٔ متوطنان کرمان پاینده دارد...» «تم کتاب جامع التواریخ از گفته ٔ افصح المتکلمین و امصح المتأخرین مولانا تاج الدین حسن شهاب منجم الملقب به ابن شهاب شاعر منجم یزدی عطا اﷲ منهما علی ید العبد... عبداﷲ کاتب اصفهانی سنه ٔ ثمانین و ثمانمائه البحریه النبویه »... آغاز تألیف آن (جامع التواریخ حسنی) بنام سلطان غیاث الدین محمد بایسنغربن شاهرخ بن امیر تیمور گورگانی در 25 محرم سال 855 هَ. ق. در کرمان و انجام تألیف آن پس از سال 587 بنام ابوالقاسم بابر برادر سلطان محمد مزبور است. رجوع به مقدمه ٔ تاریخ افضل چ مهدی بیانی صص 4- 7 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سید...) حسن اندخودی. وی در زمان حکومت سلطان حسین بایقرا، امر نقابت مزار شریف به وی برگذار شد: میرزا بایقرا چون حال بر آن منوال دید قاصدی همعنان برق و باد به دارالسلطنه ٔ هرات فرستاد و صورت واقعه را عرضه داشت ایستادگان پایه ٔ سریر اعلی گرد خاقان منصور بعد از اطلاع بر مضمون آن عریضه از ظهور آن صورت غریبه متعجب گشته احرام طواف آن قبله ٔ امانی و آمال بست و بافوجی از امراء خواص بدان جانب نهضت فرموده پس از وصول غایت نیاز و اخلاص بجای آورد و قبه ای در کمال ارتفاع و وسعت بر سر آن مرقد جنت منزلت بنا نهاده در اطراف آن ایوانها و بیوتات طرح انداخت... و امر نقابت آستانه ٔ علیه را بسید تاج الدین حسن اندخودی که از جمله ٔ اقربای سید برکه بود و بعلو همت و سمو رتبت اتصاف داشت تفویض نمود... (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 172)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسن بن شرف الملک ابوبکر الاشعری (از اولاد ابوموسی اشعری معروف، یکی از حکمین صفّین) ملقب به بهاء الملک. این تاج الدین برادر عین الملک فخرالدین حسین وزیر ناصرالدین قباجه بود و خود نیز وزارت ناصرالدین قباجه را عهده دار بود و پس از مرگ ناصرالدین قباجه بالتتمش پیوست و در اواخر سال 633 هَ. ق. بدست غلامان رکن الدین فیروزشاه بن التتمش کشته شد. عوفی در لباب الالباب آرد:...مشیر همایون وزیر ملک الوزرا الغ قتلغ اعظم خواجه ٔ جهان الحسین ابن الصاحب الاجل الکبیر العادل شرف الملک رضی الدوله والدین بکر الاشعری... و ترازوی احسان را بصدر کبیر بهاء الملک تاج الدوله و الدین عمده الوزراء قدوه صدور العالم الحسین ابن الصاحب الکبیر العالم العادل شرف الملک رضی الدوله والدین ابی بکر یدیم اﷲجلاله و رحم اسلافه الکبار تمام گردانید و سرسرّ هر دو برادر خورشید فرّ فلک منصب عرش منقبت را با یکدیگرتساوی ارزانی داشت... (لباب الالباب چ لیدن به هزینه ٔ اوقاف گیب ج 1 صص 3- 6). علامه ٔ قزوینی در تعلیقات همین مجلد آرد:... عین الملک فخرالدین الحسین بن شرف الملک رضی الدین... وی ابتدا وزیر ناصرالدین قباجه (602- 625) بوده و در سنه ٔ 625 هَ. ق. که ناصرالدین قباجه باشمس الدین التتمش (607- 633 هَ. ق.) مصاف دادو مغلوب شد و خود را در آب سند غرق نمود خزاین و بقایای حشم او که از جمله ٔ ایشان عین الملک مذکور و برادرش بهاء الملک حسن و عوفی مصنف این کتاب و منهاج السراج صاحب طب (طبقات ناصری) بود بخدمت شمس الدین التتمش پیوستند... بهاء الملک تاج الدین برادر عین الملک مذکور و او نیز از وزراء ناصرالدین قباجه بوده و چنانکه گفتیم بعد از غرق ناصرالدین قباجه بالتتمش پیوست و تا زمان رکن الدین فیروز شاه بن التتمش در حیات بود و در اواخر سنه ٔ 633 یا اوایل 634 هَ. ق. که امراء فیروز شاه بروی بشوریدند و او را مقید کردند غلامان ترک او جماعتی از کبار امراء تازیک را که از جمله بهاء الملک بود بکشتند (طبقات ناصری 183 و 261 و تاریخ فرشته 1:118). (لباب الالباب ج 1 ص 289، 290). علامه ٔقزوینی در حاشیه ٔ صفحه ٔ 289 لباب الالباب درباره ٔ نام تاج الدین آرد: در اینجا (لباب الالباب) و طب (طبقات ناصری 183) «حسین » دارد و در تاریخ فرشته 1:118 و ترجمه ٔ طبقات ناصری لراورثی 635 و 761 «حسن » و ظاهراًحسین سهو است چه دو برادر بیک اسم غیر معهود است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسن بن محمدنظامی نیشابوری. او راست: کتاب تاج المآثر در تاریخ پادشاهان دهلی: کتاب تاج المآثر تألیف تاج الدین یاصدرالدین حسن بن محمد نظامی نیشابوری در تاریخ پادشاهان دهلی که از کتابهای مغلق زبان فارسی است و بواسطه ٔ وفور کلمات تازی نامانوس مشهور شده است، و این کتاب را که در حوادث 587 تا 614 هَ. ق.) است در 602 آغاز کرده و در 614 بپایان رسانده است و در آن اشعار بسیاری از بزرگان شاعران قرن چهارم و پنجم ایران هست که بدبختانه بنام گوینده ٔ آنها تصریح نکرده است... (احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج 3 ص 963).و رجوع به همان کتاب شود. ولی حاجی خلیفه در کشف الظنون لقب صاحب تاج المآثر را صدرالدین ذکر می کند بدینسان: تاج المآثر فی التاریخ، فارسی لصدرالدین محمدبن الحسن النظامی. (کشف الظنون چ 1استانبول ج 1 ص 211)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسن چلبی از بزرگان هرات. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمه ٔ احوال ابونصر سام میرزا آرد:... در خلال آن احوال مظفر بیک از سفر قندهار باز آمده بوضوح پیوست که ظهیر السلطنه محمد بابرمیرزا بر حسب اشارت خان مظفر لوا از ظاهر آن بلده کوچ فرموده و بصوب کابل توجه نموده و مقرر شد که عالیجناب صدارت مآب مقوی ملت نبی عربی تاج المله والدین حسن چلبی جهت تأکید قواعد محبت و اتحاد و تشیید مبانی مودت و اعتقاد به کابل شتابد و آنجناب روز دوشنبه ٔ دوم جمادی الاولی سنه ٔ ثمان و عشرین و تسعمائه از هرات روی بمقصد آورد... (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 590)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسن شیرازی، وزیر اتابک مظفرالدین سنقربن مودود السلغری. رجوع به تاج الدین بن دارست شیرازی و رجوع به ابن دارست شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) حسن عطار بدخشی از بزرگان بدخشان معاصر شاهرخ خواندمیر در حبیب السیر در ترجمه ٔ احوال شاهرخ آرد:... و در اوائل ربیع اول سنه ٔ احدی و عشرین و ثمانمائه بمسامع علیه رسید که میرزا سعد وقاص که قم را گذاشته پیش امیر قرایوسف رفته بود از عالم رحلت نمود... و متعاقب آن حال خبر متواتر گشت که شاهان بدخشان لواء عصیان و طغیان برافراشته اند و خیال استقلال بر الواح خاطر نگاشته خاقان سعید، امیر شیخ لقمان و امیر ابراهیم و... را فرمود که سپاه قندوز و بقلان و... را جمع آورده در ظل رایت شاهزاده مظفرلوا سیورغتمش میرزا متوجه بدخشان شوند و چون شاهزاده بمنزل کشم فرود آمد و شمامه ٔ این خبر بمشام بدخشانیان رسید پسر شاه بهاءالدین که والی آن سرزمین بوده حضرت ولایت شعار خواجه تاج الدین حسن عطار را بدرگاه شهریار عالی مقدار فرستاد و اظهار اطاعت و انقیاد نموده باج و خراج قبول کرد و آنحضرت شفاعت خواجه حسن را بحسن قبول تلقی فرموده و رقم عفو بر جراید جرایم شاهان کشید و شاهزاده و امرا باز گشته... و در سنه ٔ ثلاث و عشرین ثمانمائه... و امیر شاه ملک اردون و شاهان بدخشان و خواجه تاج الدین را همراه ایلچیان فرستاده بودند که به ختای رفته اداء سفارت نمایند. (حبیب السیر چ خیام ج 3 صص 602- 603) در مطلع سعدین مسطور است که در شهور سنه ٔ اثنین و عشرین و ثمانمائه حضرت خاقان سعیدشاهرخ میرزا جمعی از ملازمان که سردار ایشان شادیخواجه بود به رسالت ختای نامزد فرمود و میرزا با یسنقر سلطان احمد و خواجه غیاث الدین نقاش را که از زیور فضل و هنر بی بهره نبوده مصحوب آن جماعت ارسال نموده وبا خواجه ٔ مشارالیه مقرر کرد که از آن زمان که از دارالسلطنه ٔ هرات سفر کند تا هر روزی که باز آید آنچه مشاهده نماید بی زیاده و نقصان در قلم آرد... بیست و دوم محرم الحرام سنه ٔ ثلث و عشرین و ثمانمائه بسمرقند رسیدند و آنجا توقف کردند که ایلچیان میرزا سیورغتمش و امیر شاه ملک و شاه بدخشان بدیشان پیوستند... بر این موجب شادیخواجه و کوکچه نوکران میرزا شاهرخ و سلطان احمد و غیاث الدین و تاج الدین فرستاده ٔ شاه بدخشان و این جماعت بزانو در آمده دایمنک خان احوال میرزا شاهرخ از ایشان پرسید... و خواجه غیاث الدین و اردون و تاج الدین بدخشی را هر یک را هفت بالش نقره...دادند... رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 634 و 646شود در حبیب السیر (چ 1 تهران در جزء اختتام ص 404) نام صاحب ترجمه تاج الدین بخشی آمده است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (امیر...) حسن ملکی از حکام هرات و معاصر سلطان حسین بایقرا: ... خاقان منصور [سلطان حسین بایقرا] بی دغدغه بابیورد در آمده اشراف و اعیان آن ولایت بلوازم نیازو نثار قیام نمودند و باظهار اخلاص و دولتخواهی خدام و موکب پادشاهی زبان حال و قال گشودند و این خبر به دارالسلطنه ٔ هرات رسید، امیر تاج الدین حسن ملکی و امیر بی نظیر که در شهر بامر حکومت و داروغگی اشتغال داشته بضبط برج و باره پرداختند و صورت واقعه را بسمرقند عرضه داشت کرده... (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 133)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسین. مدرسه ای بنام وی در کاشان بنا شده (رجوع به فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ج 2 ص 408 شود)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) حسین بن شمس الدین صاعدی. یکی از معلمین شیخ بهایی. این شخص از شیخ منصور شیرازی معروف به راستگو روایت کرده است. رجوع به روضات الجنات ج 1 ص 632 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) خرقانی. شهابی غزال خجندی از گویندگان دوره ٔ سلجوقیان قطعه ای در حق وزیر هرات گفته است و در آن ضمن از تاج الدین خرقانی چنین یاد کند: ز تاج خرقان شاید نبیره ای مانده ست که هر کجا برود غم بی کران ببرد (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 2 ص 393)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) خرم. معروف به پهلوان خرم از امراء لشکر شاه شجاع بود و وی در اواخر عمر بحکومت اصفهان رسید و تا هنگام مرگ بهمین شغل باقی بود: ... در ابرقوه خواجه جلال الدین توران شاه با کمال صداقت کمر خدمت شاه شجاع بسته... پهلوان خرم هم که از شجاعان بود در این حدود بخدمت شاه شجاع رسید (تاریخ عصر حافظ غنی ج 1 ص 218). شاه شجاع در شهر بابک تصمیم گرفت محمود را عقب سر گذاشته یکسره بشیراز برود شاه محمود هم در عقب اوروان شد در نزدیکی شیراز یعنی نزدیک بند امیر مدت یکهفته طرفین توقف نموده نگران یکدیگر بودند بالاخره منصور شول با هزار سوار از طرف شاه محمود بمبارزه در آمد پهلوان خرم هم که از مشهد مرغاب آمده می خواست بلشکر شاه شجاع ملحق شود با او مقابل شد و خود شاه شجاع هم با دو هزار نفر داخل معرکه شد... (تاریخ عصر حافظ ج 1 ص 241) ... چون مدت هشت ماه از محاصره ٔ کرمان گذشت شاه شجاع برادر خود را خواسته پهلوان خرم را مامور محاصره ٔکرمان کرد و جماعتی از امرای نامدار از قبیل اویس بهادر... و علیشاه مزینانی... با آذوقه ٔ یکساله و اسباب جنگ همراه او فرستاد پهلوان تاج الدین خرم جداً بمحاصره ٔ شهر پرداخت و بطوری که صاحب مطلع السعدین و حافظ ابرو در جغرافیای تاریخی خود نوشته اند در موقعی که پهلوان خرم کرمان را در محاصره داشت قحط و غلای کرمان بدرجه ای رسید که مردم مغزپنبه دانه و تخم سپستان و سواران اسبانی را که از گرسنگی می مردند میخوردند پهلوان اسد از غایت عجز قاصدنزد پهلوان خرم فرستاده خواهش کرد که پهلوان علیشاه مزینانی برای مذاکره در شروط صلح نزد او برود... (تاریخ عصر حافظ ج 1 صص 282- 283) شاه شجاع بشیراز برگشت و ملاحظه نمود که پسرش سلطان زین العابدین بواسطه ٔ کمی سن و تجربه نمی تواند اصفهان را بخوبی اداره کند لذا او را معزول ساخته چند روزی بحبس انداخت ولی چند روز بعد دوباره او را منظور نظر مرحمت قرار داده از حبس رها ساخت بعد از عزل سلطان زین العابدین حکومت اصفهان را بپهلوان خرم سپرد و چون او در گذشت محمد زین الدین را به ایالت اصفهان منصوب ساخت. (تاریخ عصر حافظ ج 1 ص 305)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) خلج. از امراء لشکر اتابک زنگی است. در تاریخ افضل (بدایع الازمان فی وقایع کرمان) چنین آمده است: گفتار در ذکرآمدن اتابک محمد از فارس با تاج الدین خلج بجیرفت و... چون اتابک محمد با امراء و لشکر فارس بخدمت اتابک زنگی پیوست او را بنظر اکرام مکرم فرمود... اتابک زنگی با اتابک محمد گفت اینک نوبت آن آمد که ما نیز صولتی بنمائیم و... اگر عزیمت کرمان مصمم است موسم حرکت آمد اتابک محمد در حال خیمه به صحرا زد و دامن جددر میان زد و آستین تشمر باز نوردید و اتابک زنگی تاج الدین خلج را با سپاهی گران همراه کرد و در زمستان سنه ٔ سبع و ستین و خمسمائه به جیرفت رسیدند... (تاریخ افضل چ مهدی بیانی صص 82- 83). رجوع به المضافات الی بدایع الازمان فی وقایع کرمان چ اقبال ص 44 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) خیوقی، ابن شهاب الدین ابوسعدبن عمر خیوفی. علامه ٔ قزوینی در تعلیقات لباب الاباب در ترجمه ٔ احوال شهاب الدین خیوقی بنقل از سیره جلال الدین منکبرنی آرد: شهاب الدین ابوسعدبن عمر الخیوقی از اعاظم فقهاء شافعیه و تدریس پنج مدرسه خوارزم بدو مفوض بود و او را در نزد سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه تقربی عظیم بود و در جلایل امور سلطان باوی مشورت نمودی و ملوک اطراف بردر او صف کشیدندی در اوایل خروج مغول وی از خوارزم مهاجرت نمود با اموال و نفایس و کتب خود به نسا از بلاد خراسان آمد ودر سنه ٔ 618 هَ. ق. که عسا کر مغول نسارا فتح نمودند ابتدا از شهاب الدین خیوقی آن مقدار زر گرفتند که چون پشته ای ما بین او و سردار مغول حایل شد بعد از آن او را با پسرش تاج الدین بکشتند. (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 1 ص 350)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) دریهم. رجوع به علی بن محمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) دمشقی. رجوع به تاج الدین بن احمد دمشقی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) دهلوی. رجوع به محمودبن محمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) رازی. رجوع به محمدبن حسین بن علی بن محمدبن احمد نیشابوری... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) زاهد.پدرش امیر یوسف الدین محمود از امیرزاده های هزاره ٔ بلخ بود و در فتنه ٔ مغول بهند رفته در آنجا امارت و ریاست یافت. این تاج الدین برادر امیرخسرو دهلوی (651-725 هَ. ق.) شاعر معروف است:... پس از پدر برادران وی تاج الدین زاهد و علاءالدین علی شاه در تربیت وی (امیرخسرو دهلوی) کوشیده و او را تربیت علمی و عملی کردند... (فهرست کتابخانه ٔ مسجد سپهسالار ج 2 ص 517)... نامه ای است که (امیرخسرو) به برادر خود تاج الدین زاهد نیز به وزن مثنوی انشاد... و آغاز آن این است: این نامه که جان درو سرشتم هر حرف به خون دل نوشتم در خدمت مکرم گرامی زاهد به همه هنر تمامی.. (فهرست کتابخانه ٔ مسجد سپهسالارج 2 ص 594)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) زاهد. رجوع به تاج الدین ابراهیم بن روشن... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) زرنوحی. رجوع به نعمان بن ابراهیم... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) زنگی. والی بلخ و پسر ملک فخرالدین مسعود سرسلسله ٔ ملوک بامیان. عطاملک جوینی در تاریخ جهانگشا درذکر محاربه ٔ سلطان محمد خوارزمشاه با غوریان آرد: ... بر این جملت میان هر دو سلطان و ثایق مبرم گشت تا بعد از دو ماه جمعی از لشکر غور در حدود طالقان جمع آمدند و تاج الدین زنگی والی بلخ که ضرام آن فتنه بود بمروالرود تاخت و بدان سبب سر در آن کار باخت و عامل مروالرود را مغافصهً در دام هلاکت انداخت و خواست که اثارت ضیم و تهییج ظلم کند و استخراج اموال، آن خبر به سلطان رسید بدرالدین جعفر را از مرو و تاج الدین علی را از ابیورد بدفع آن فتانان نامزد فرمود بعد از مصاف زنگی را با ده کس از امرا مقید به خوارزم فرستادند و جزای حرکات سر ایشان حاشی السامعین از تن جدا کردند... (تاریخ جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 2 ص 58). خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک بامیان آرد: اول این طبقه ملک فخرالدین مسعود است که عم سلطان غیاث الدین محمدبن سام بود و او مدتی مدید به امر حکومت بامیان و حدود طخارستان قیام می نمودند و سه پسر شایسته داشت شمس الدین محمد و تاج الدین زنگی و حسام الدین علی... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 609)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (قاضی...) زوزنی. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک بامیان (بهاءالدین سام بن شمس الدین محمد) آرد:... بهاءالدین بعد از شهادت سلطان شهاب الدین به نوزده روز متوجه عالم آخرت گردید مدت حکومتش چهارده سال امتداد داشت از اهل علم و تقوی قاضی تاج الدین زوزنی با بهاءالدین سام معاصر بود و او در بامیان بمواعظ خلایق مشغولی می نمود. بر سر منبر زبان بتوصیف بهاءالدین سام می گشود. (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 609)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سید...) ساوجی از نواب خواجه سعدالدین محمد ساوجی معاصر سلطان محمد خدابنده. خواندمیر در ترجمه ٔ احوال وزراء سلطان محمد خدابنده آرد:... در سنه ٔ احدی عشر و سبعمائه خواجه سعدالدین محمد به واسطه ٔ تسویلات شیطانی و تخیلات نفسانی سید تاج الدین ساوجی و جمعی از نواب خودرا بر آن داشت که نسبت به خواجه رشیدالدین در مقام تقریر آمدند و مبلغ پانصد تومان از توفیر اموال ممالک قبول کردند و امراء عظام به موجب اشاره ٔ پادشاه گردون غلام مقرران را با وزراء کرام در موقف یرغو حاضر ساخته گناه بر خواجه سعدالدین ثابت شد... و سید تاج الدین که قبایح افعالش بر بطلان دعوی سیادت دلالت می کردهم در آن ایام در قید مصادره و مؤاخذه افتاده در حضور قاضی القضاه ممالک و سادات علماء به وضوح پیوست که آن شریر زیاده بر سیصد هزار دینار از اموال نقباءمشاهد ائمه ٔ معصومین و سایر اشراف مسلمین بغصب و شلتاق گرفته بود بنابر آن او را به سادات سپردند تا حقوق خود را از وی ستانده به جزای کردارش رسانند و آن زمره ٔ واجب التعظیم، تاج الدین را به کنار شط برده به ضربات متعاقب به قتل رسانیدند... (حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 193). ظاهراً بین صاحب ترجمه و تاج الدین گورسرخی خلط شده است... رجوع به تاج الدین گورسرخی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سبکی، علی بن عبدالکافی. پدر تاج الدین سبکی آتی الذکر، رجوع به سبکی و رجوع به ریحانه الادب ج 1 ص 198 و ج 2 ص 163 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سبکی ابونصر عبدالوهاب بن علی بن عبدالکافی: قاضی القضاه و مورخ و محقق بوده وی درسال 727 هَ. ق. در قاهره متولد شد و باپدرش بدمشق رفت و تا پایان عمر یعنی سال 771 هَ. ق. در آن شهر سکونت داشت. نسبت وی به «سبک » از اعمال مصر است. مردی خوش سخن و نیکوبیان بود. وی قاضی القضاه شام گشت و سپس معزول شد و شیوخ عصر او را به تهمت کفر و حلال شمردن شرب خمر دربند کردند و از شام به مصر بردند آنگاه وی آزاد گردید و بدمشق باز گشت و به بیماری طاعون در گذشت. ابن کثیر گوید: مصائبی که بر او گذشت بر هیچ قاضئی نگذشته است. او راست: طبقات الشافعیه الکبری در شش جلد، جمع الجوامع فی الاصول، توشیح التصحیح فی الاصول الفقه (خطی)، ترشیح التوشیح و ترجیح التصحیح (فقه - خطی)، الاشباح و النظائر (خطی)، الطبقات الوسطی (خطی)، الطبقات الصغری (خطی). (از الاعلام زرکلی ج 2 ص 610). قاموس الاعلام ترکی آرد: تاج الدین عبدالوهاب سبکی. او راست: «الطبقات الشافعیه » در شرح احوال مشاهیر فقهای شافعی. و نیز مؤلف کشف الظنون در ج 1 چ 1 استانبول ص 557 و ج 2 ص 127 کتاب «السیف المشهورفی عقیدهمنصور»، و «رساله فی الطاعون و جواز الفرارعنه » را به تاج الدین عبدالوهاب سبکی نسبت میدهد. مؤلف ریحانه الادب آرد: تاج الدین عبدالوهاب بن علی بن عبدالکافی سبکی شافعی از مشاهیر ارباب سیر و کنیه اش ابونصر و از شاگردان مزنی و ذهبی و در فقه و حدیث و اصول و علوم عربیه وحید عصر خود بوده و بویژه در حدیث که بسیار امعان نظر کرده و در اغلب مدارس دمشق تدریس می نموده و در حکم و قضاوت جانشین پدر (تاج الدین علی ابن عبدالکافی) گردیده و قاضی القضاه بوده و عاقبت در نتیجه ٔ حسد دوچار شداید و محن بسیار بلکه مورد تکفیر اکثر اهل فضل بوده و مغلول و مقیدش از شام بمصر آورده و گروهی نیز بجهت گواهی بر کفر او همراه بوده اند و عاقبت مورد الطاف شیخ جمال الدین استوی بوده و رفع غائله گردید. و تالیفات او: 1- جمع الجوامع در اصول فقه 2- رفعالحاجب عن مختصر ابن الحاجب 3- شرح منهاج بیضاوی. 4- طبقات الشافعیه الکبری که دارای شرح حال مشاهیر فقهای شافعیه از قرن سوم تا قرن هشتم هجرت در شش مجلد... 5- معیدالنعم و مبیدالنقم. و عبدالوهاب در سال 771 هَ. ق. در چهل سالگی به مرض طاعون درگذشت. (ریحانه الادب ج 1 ص 198). رجوع به غزالی نامه ٔ جلال همایی ص 144 و احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج 3 ص 1310 و از سعدی تا جامی ترجمه علی اصغر حکمت ص 381 و رجوع به تاج الدین ابونصر عبدالوهاب شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سرخسی. هدایت در مجمع الفصحا آرد: از فضلا و حکما و شعرا و وزراء بوده رئیس سرخس و عمید خراسان و روزگاری به عزت زیسته همتی عالی داشته گاهی شعری می گفته از اشعار او نوشته شد: بخدایی که ذوق توحیدش در جهان خوشتر از شکر باشد که چو من دور باشم از در تو عیشم از زهر تلخ تر باشد این تفاخر مرا نه بس که مرا هر کجا پای تست سر باشد بندگی می کنم بطاقت خویش نه همانا که بی اثر باشد # زآنکه گر التجا کند به لئیم نگشاید ز سعی او بندش گه برحمت همی کند یادش گه بحکمت همی دهد پندش آخر الامر چون فرو نگری زهر باشد نهفته در قندش این مثل سایر است ونیست شگفت گر نویسد بزر خردمندش فیل چون در وحل فرو ماند جز به پیلان برون نیارندش # گر زمانه وفا کند با من عذر تقصیر خویش می خواهم ورنه مجرم مرا مدان زیراک من ز تقصیر خویش آگاهم مهر و مه را کسوف و نقصان است خود گرفتم که مهر یا ماهم ازغم و رنج این زمانه ٔ دون از فلک بگذرد همی آهم با ملک شه جهان نکرد وفا تو چنان دان که خود ملکشاهم در وفات یکی از عمال، این رباعی را به مطایبه گفته: در ماتمت آن قوم که خون می بارند مرگ تو حیات خویش می پندارند غمناک از آنند که تا دوزخیان جاوید چگونه با تو صحبت دارند (مجمع الفصحا ج 1 ص 176)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) سلمان. در حبیب السیر (چ 1 تهران ج 3 ص 98) قصیده ای از «خواجه تاج الدین » سلمان در تهنیت ازدواج شاه محمود به مطلع: آسمان ساخت در آفاق یکی سور، چه سور؟ که از آن سور شد اطراف ممالک مسرور نقل کرده است، ولی در چ خیام ج 3 ص 304 فقط «خواجه سلمان » یاد شده و بدون هیچگونه شکی این قصیده ازسلمان ساوجی است و در دیوان خطی نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف تماماً نقل شده است و بنابراین در چاپ قدیم تهران بجای جمال الدین که لقب سلمان ساوجی است به خطا تاج الدین یاد شده است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) سلمانی. رجوع به تاج الدین سلیمانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) سلیمانی، از بزرگان در گاه سلطان بایزید برادر شاه شجاع و برادر سلطان احمد خواندمیر در حبیب السیر در ترجمه ٔ احوال سلطان احمد آرد: ... و در سنه ٔ 788 هَ. ق. ابویزید در لرستان مفلوکی چند در هم کشید و بحدود کرمان درآمد و خواجه تاج الدین سلیمانی را پیش سلطان احمد فرستاده از مقدم خویش اعلام داد.. (حبیب السیر چ 1 تهران ج 3 ص 100) رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 738 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سمرقندی. هدایت در مجمع الفصحا در ترجمه ٔ احوال وی آرد: تاج الدین سمرقندی از اکابر فضلا و کتاب بوده و بارضی الدین نیشابوری مصاحبتها نموده از قطعه ای که در مدح رضی الدین گفته چند بیتی قلمی می شود زیاده از حالش اطلاعی نیست: آسمان اختر دانش رضی الدین تو را هست کمتر ذرّه ٔ خورپیش خورشید ضمیر براثیر افتاد شعر آبدارت را گذار زآن اثر دیریی است تا باران فرو بارد اثیر وقت مولود تو آمد این ندا از جبرئیل ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر تیر را برج کمان پر تاب کردی از سپهر گر ز طبعت همچو شاگردان نبردی تیر تیر (مجمع الفصحا ج 1 ص 176)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سنجاری. وی متن فرایض السراجیه را نظم کرده است. رجوع به عبداﷲبن علی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سنجر حاکم خطه ٔ بداون هند در اوان سلطنت علاءالدین مسعود. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر احوال سلطان علاءالدین مسعود آرد:... و در هشتم ذیقعده ٔ سنه ٔ تسع و ثلثین و ستمائه سلطان مسعود شاه که بغایت کریم طبع و نیکوسیرت بود سریر سلطنت دهلی را بوجود خود مشرف گردانیده امر وزارت را من حیث الاستقلال به خواجه مهذب الدین تفویض نمود و حکومت بهرایج را به عم خود ناصرالدین محمود رجوع فرمود و عم دیگر ملک جلال الدین را به ایالت قنوج فرستاد... و خطه ٔ بداون به تاج الدین سنجر سمت اختصاص پذیرفت... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 623)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سندبیسی واسطی. محمدبن محمدبن یحیی بن بحرمکنی به ابوالعلاء. رجوع به محمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) سنگریزه. یکی از شعرای ایران است و به غیاث الدین از سلاطین دهلی انتساب داشته در حدود 670 هَ. ق. در گذشته. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) شاه بن حسام الدین خلیل از امرای لرستان. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمه ٔ احوال بدرالدین مسعود آرد:... در سنه ٔ ثمان وخمسین و ستمائه درگذشت (بدرالدین)... بعد از او در ملکی پسرانش جلال الدین بدر و ناصرالدین عمر با تاج الدین شاه پسر حسام الدین خلیل تنازع و باردوی ابقاخان رفتند به حکم یرلیغ پسران او به یاسا رسانیدند ملکی بر تاج الدین شاه قرار گرفت مدت هفده سال حکم کرد ملکی بزرگ نیکو خط بوده در سنه ٔ سبع و سبعین بفرمان ابقاخان به یاسارسید... (تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 554).رجوع به تاریخ مغول تألیف عباس اقبال ص 451 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) شرف الملک محمداسعد صدر جهان. جمال الدین الازهری المروزی نام او را در قصیده ای که مطلعش این است: ای در غم تو گشته مرا چشمه سارچشم نا خورده می چراست ترا پر خمار چشم بدینسان یاد می کند: خورشید مکرمت شرف الملک تاج دین کز دیدنش سزد که کند افتخار چشم صدر جهان محمد اسعد که سوی او اقبال راشده ست ز جودش چهار چشم رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 2 ص 216 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) شهرستانی رجوع به شهرستانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) شیرازی. رجوع به تاج الدین ابن دارست شیرازی و ابن دارست شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) صاعدی. رجوع به تاج الدین حسین بن شمس الدین صاعدی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) صدرالشریعه. رجوع به تاج الدین عمربن مسعود... شود, تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) صلایه. حاکم اربل:... هلاکوخان هنگام لشکرکشی به بغداد از راه کرمانشاه رفت و نقاط عرض راه را بباد غارت داد مخصوصاً شهر کرمانشاه آسیب فراوان دید هلاکو قبل از تصرف بغداد به جانب اربل رفت حاکم آنجا تاج الدین صلایه سراطاعت فرود آورد اما سپاهیان کرد از تسلیم شدن خودداری کردند... (تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی ص 196)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ضیاءالملک. از وزرای سلطان ناصرالدین بن محمودبن سلطان شمس الدین التتمش... در همان اوقات صدرالملک از وزارت معزول شده تاج الدین ضیاء الملک بر مسند صاحبدیوانی نشست و در آخر سنه ٔ مذکوره خبر بدهلی رسید که طایفه ای از سپاه مغول از جانب خراسان به اوچهه و ملتان آمده اند و کشلوخان بدیشان پیوسته بنابر آن در روز یکشنبه ششم محرم سنه ٔ ست و خمسین و ستمائه رایت ظفرنشان بعزم حرب مخالفان از دهلی نهضت فرمود... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 626)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) طغان. جوینی از تاریخ جهانگشا در ترجمه ٔ احوال سلطان محمد خوارزمشاه آرد:... چون بری رسید ناگاه از دیگر جانب یزک خراسان که به حقیقت رنج دل بودند در رسید و خبرداد که لشکر بیگانه نزدیک آمد... و از آنجا متوجه قلعه ٔ فرزین شدو بر او سلطان رکن الدین، باسی هزار حشم عراق در پای آن نشسته بود... و همان روز سلطان غیاث الدین و مادرش را با حرمهای دیگر بقلعه ٔ قارون نزدیک تاج الدین طغان روان کرد... (تاریخ جهانگشای ج 2 صص 112- 113)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالباقی بن عبدالمجید مخزومی مکی. رجوع به عبدالباقی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالخالق بن اسدالجوال. رجوع به عبدالخالق... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالرحمن ابن ابراهیم ابن سباع بدری فزاری. رجوع به عبدالرحمن... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالرحمن بن ابراهیم بن الفرکاح. رجوع بعبد الرحمن... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالرحیم بن محمد موصلی. رجوع به عبدالرحیم... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالغفاربن لقمان کردری. رجوع به عبدالغفار... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالوهاب بن محمد حسینی، قاضی القضاه حلب. متوفی بسال 875 هَ. ق. او راست: ارشاد الماهر لنفائس الجواهر. رجوع به عبدالوهاب... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبدالوهاب السبکی. رجوع به تاج الدین ابونصر عبدالوهاب بن تقی الدین سبکی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عبداﷲبن علی بخاری متوفی بسال 799 هَ. ق. وی مسائل مذاهب چهارگانه را جمع آوری کرد. او راست: «بحرالبحور فی تفسیر المسطور» و «بحرالجاری فی الفتاوی ». (کشف الظنون چ 1 استانبول ج 1 ص 185). رجوع به عبداﷲ... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عثمان مرغنی جد اعلای کرتها:... جد اعلای کرتها شخصی بوده است موسوم به تاج الدین عثمان مرغنی که برادرش عزالدین عمر مرغنی در نزد سلطان غیاث الدین محمد غوری (متوفی بسال 599 هَ. ق. 1202/ م) وزیری مقتدر بوده است و این تاج الدین عثمان کوتوال قلعه ٔ خیسار بوده و بعد از فوت او پسرش رکن الدین ابوبکر دختر سلطان غوری فوق را بازدواج خود در آورد پسر آنها شمس الدین بعد از آن بجای پدر نشست... (از سعدی تا جامی ترجمه ٔ علی اصغر حکمت ص 194). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 368 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) عراقی. رجوع به تاج الدین احمدبن محمد بن علی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عقیلی. رجوع به تاج الدین علی کومیار عقیلی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی. از سرداران سلطان محمد خوارزمشاه بود. عطا ملک جوینی در تاریخ جهانگشا در ذکر محاربه ٔ سلطان محمد خوارزمشاه باسلطان شهاب الدین غوری آرد:... آن خبر بسلطان رسید بدرالدین جعفر را از مرو و تاج الدین علی را از ابیوردبدفع آن فتانان نامزد فرمود، بعد از مصاف زنگی را [تاج الدین زنگی را] باده کس از امرا مقید بخوارزم فرستادند و جزای حرکات، سرایشان، حاشی السامعین از تن جدا کردند... (تاریخ جهانگشای چ قزوینی ج 2 ص 58)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی یکی از مورخان است و در بغداد میزیسته و به سال 674 هَ. ق. درگذشته. او راست: کتابی مرکب از 5 جلد و مشتمل بر تراجم احوال و تاریخ قاهره. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن احمد. رجوع به علی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن احمدبن عبدالمحسن الحسینی العراقی الشریف محدث اسکندریه. ابوالحسن قطیفی و گروهی روایت کرده اند که وی در علم حدیث متفرد بود و از عراق به اسکندریه رفت و در ذی الحجه ٔ سال 704 هَ. ق. بدانجا درگذشت و 76 سال عمر کرد (از حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص 177)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن انجب خازن بغدادی. رجوع به علی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن حسین سنی بغدادی. رجوع به علی بن... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن سنجربن سباک. رجوع به علی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن عبدالکافی سبکی پدر تاج الدین سبکی. رجوع به سبکی و تاج الدین سبکی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن عبداﷲ تبریزی. رجوع به تاج الدین ابومحمدعلی بن عبداﷲ... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن کمال الدین ابوالعباس احمدبن علی القسطلانی. پدرش فقیه مالکی و از زهاد بود. در «عبر» آمده است که تاج الدین مفتی و مدرس بود و از زاهربن رسم و یونس الهاشمی سماع حدیث کرده و ولایت مشایخ کاملیه را عهده دار بوده است و در سال 665 هَ. ق. وفات یافت و 77 سال عمر کرد. (از حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص 209)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی بن محمد بن دریهم موصلی. رجوع به علی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (پهلوان...) علی شاه، از بزرگان لشکر امیر مبارزالدین پدر شاه شجاع:... در یکی از جنگها با این قبایل (هزاره و اوغانی) نزدیک بود که امیر مبارزالدین محمد بهلاکت برسد باین معنی که اسبش بواسطه ٔ زخم های پیاپی از کار ماند و خودش هم زخمی شده و بجویی رسید که عبور ازآن برایش ممکن نبود در آن حال سر گردانی، پهلوان تاج الدین علیشاه باو رسیده اسب خود را باو داد و امیر مبارزالدین محمد که بقول خود عزت شهادت می طلبید جان خود را از مهلکه بدر برد... (تاریخ عصر حافظ ص 91)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علیشاه بن تکش خوارزمشاه. عطاملک جوینی آرد:... فی الجمله سلطان بعد از استخلاص آن قلعه [الموت] و تسکین نایره ٔ فتنه در عراق پسر خود تاج الدین علیشاه را ممکن کرد و اقامت او در اصفهان تعیین و خود بر عزیمت انصراف عنان بر صوب خوارزم تافت و در دهم جمادی الاخره سنه ٔ ست و تسعین و خمسمائه در خوارزم رفت و چون ملاحده مناقشت و مخاصمت سلطان از سعی نظام الملک که وزیر مملکت بود می دیدند هم در هفته... ملاعین یکی بر پشت وزیر زخمی زد و... (تاریخ جهانگشای جوینی ج 2 ص 45). خواندمیر در حبیب السیر آرد:... و چون تکش خان از دغدغه ٔ میاجق فراغت یافت قلاع ملاحده را پیش نهاد. و تکش خان ولایت عراق را به پسر خود تاج الدین علیشاه تفویض فرموده... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 640)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) علیشاه تبریزی. رجوع به تاج الدین علیشاه جیلانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علیشاه جیلان تبریزی. رجوع به تاج الدین علیشاه جیلانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) علیشاه جیلانی وزیر سلطان محمد خدا بنده که در سال 711 هَ. ق. پس از قتل خواجه سعدالدین وزیر وزارت اولجایتو را یافت. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده نام اورا گاهی خواجه تاج الدین جیلان تبریزی و گاهی خواجه تاج الدین علیشاه آورده. رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 598 و 599 و 602 و 605 و 606 شود. و در نزهه القلوب نام او گاهی خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی و گاهی هم خواجه تاج الدین علیشاه تبریزی و خواجه تاج الدین علیشاه وزیر تبریزی آمده است. رجوع به نزهه القلوب چ گای لیسترانج ج 2 ص 76 و 85 و 182 شود. و خواندمیر دردستور الوزراء نام او را خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی ضبط کرده است. رجوع به دستور الوزرا ص 317 و 321 و322 شود عباس اقبال در تاریخ مغول نام او را تاج الدین علیشاه جیلان تبریزی آورده: قتل سعدالدین ساوجی در711- خواجه سعدالدین محمد ساوجی... بتدریج مقبولیت خود را در خدمت اولجایتو از دست داد... و امری که روز بروز باعث افول ستاره ٔ اقبال او می شد طلوع کوکب سعادت مرد زیرک جاه طلبی بوده که در دستگاه ایلخانی راه یافته و آن به آن خاطر اولجایتو را بیشتر بسمت خودجلب می کرد و او که تاج الدین علیشاه تبریزی نام داشت، در اصل دلال جواهر و احجار کریمه بود و فضل و سوادی نداشت ولی مردی قابل و زرنگ و کار آمد بوده و در ضمن معاملات تجارتی خود با غالب اعیان و امرا رفت و آمدو آشنایی پیدا کرد و بهمین وسیله در پیشگاه سلطان نیز خود را شناساند و مورد توجه خدابنده قرار گرفت نفوذ یافتن تاج الدین علیشاه در دربار اولیجایتو باعث وحشت خواجه سعدالدین شد و او بهمین نظر در صدد برآمد که به هر وسیله باشد علیشاه را از خدمت اولجایتو دور کند و باین قصد روانه ٔ بغدادش کرد تا کارخانه های مخصوص نساجی آن شهر را اداره نماید. علیشاه ببغداد رفت و بزودی امور کارخانجات آنجا را بخوبی مرتب نمود و پارچه های نفیس گرانبهایی ساخت که پیش از او هیچکس مانند آنها را درست نکرده بود و چون سلطان باین شهر آمد مقداری هدایا و تحفی که خود در این کارخانه ها فراهم ساخته بود باو تقدیم داشت که اسباب حیرت سلطان شد و از این تاریخ توجه خدابنده به علیشاه زیادتر از سابق شد و دولت او رو بترقی گذاشت چنانکه مصاحب اردو گردید و موقعی که اردو بسلطانیه رسیدعلیشاه در آن شهر بخرج خود ابنیه ای زیبا ساخت و بازاری درست کرد که تا آنوقت نظیر آن در سلطانیه دیده نشده بود و اولجایتو که بعمارت و آبادی این شهر علاقه ٔمخصوص داشت از این عمل علیشاه بیشتر خرسند گردید و او را زیادتر از پیش مورد نوازش و توجه قرار داد. خواجه سعدالدین از این پیش آمدها سخت دلتنگ بود و نمی توانست ترقی علیشاه را ببیند بهمین جهت به تحقیر او می پرداخت و از برخاستن جلوی او امتناع می کرد، برخلاف او خواجه رشیدالدین، علیشاه را احترام می نمود و در تعظیم او می کوشید و همین قضیه روز بروز کدورت بین دو وزیر را شدت میداد تا آنجا که خواجه سعدالدین در صدد آزار خواجه رشید الدین بر آمد و جمعی از کسان خود رابر آن داشت که بر روی خواجه رشیدالدین بایستند و درمجلس ضیافتی که علیشاه از سلطان و وزراء کرده بود سعدالدین در حال مستی بارشیدالدین بدرشتی و زشتی معامله کرد و خواجه رشید در جواب سکوت کرد و سلطان از این معنی بیشتر بر سعدالدین آشفته شد و رشیدالدین اندکی بعد در صدد کشیدن انتقام بر آمد و زمینه نیز برای این کار حاضر بود چه علاوه بربرگشتن نظر سلطان از خواجه سعدالدین و نفوذ علیشاه، سعدالدین و عمال متعدد او، سالیانه قریب 30000000 درهم از عایدات خزانه را بمصرف شخصی می رساندند و خواجه رشیدالدین از این موضوع اطلاع داشت زیرا که اندکی قبل از آن دو نفر از عمال خواجه سعدالدین در سلطانیه با یکدیگر به نزاع برخاسته و همدیگر را ببرداشت اموال دیوانی متهم کرده بودند. با این که خواجه سعدالدین ایشان را با یکدیگر آشتی داده و از آن دو قول گرفته بود که دیگر از این بابت کلامی بر زبان نیاورند ایشان بخدمت خواجه رشیدالدین رفتند و او را از ما وقع آگاهی دادند و خواجه، خدابنده را موقعی که در بغداد بود برقضیه مطلع ساخت. او لجایتو امر داد که بر محاکمه ٔ دو وزیر بپردازند و حساب ایشان را بکشند. گناه بر خواجه سعدالدین ثابت شد واو را با جماعتی از همدستان و عمال او در دهم شوال 711 هَ. ق. در قریه محول یک فرسخی بغداد بقتل رساندند. بعد از قتل خواجه سعدالدین اولجایتو باشاره ٔ خواجه رشیدالدین، تاج الدین علیشاه را بمقام وزیر مقتول برگزید... (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال ص 318 و 320) ... دوستان خواجه رشیدالدین در حضرت سلطان تفبیح احوال خواجه سعدالدین می کردند... سلطان را با او متغیر کردند... در عاشر شوال سنه ٔ احدی عشر و سبعمائه در محول بغداد بانوابش... شهید کردند اما نور باطل نشد و وزارت بصاحب سعید خواجه تاج الدین جیلان تبریزی دادند بشرط آنکه از تدبیر و رای مخدوم خواجه رشید الحق والدین تجاوز نکند و زمام امور کلی و جزوی در کف کفایت او باشد... در سنه ٔ خمس وعشر و سبعمائه میان وزیران مخدوم سعید خواجه رشید الحق والدین و خواجه تاج الدین علیشاه نزاع افتاد و اولجایتو سلطان هر دو را در کار وزارت شرکت داد... (تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 597، 598، 599). خواندمیر در دستور الوزراء آرد:... چون دست قضا روزنامه ٔ حیات خواجه سعدالدین را نوشت بحکم اولجایتو سلطان، خواجه علیشاه جیلانی در وزارت باخواجه رشید شریک گشت و در اواخر دولت اولجایتو سلطان، خواجه علیشاه بغایت مقرب شده بعضی مهمات را بی وقوف خواجه رشید فیصل می داد... (دستور الوزراء ص 317)... در سال 715 هَ. ق. یعنی یکسال قبل از فوت اولجایتو، ابوسعید برای مخارج لشکریان خود بپول احتیاج پیدا کرد و برای تحصیل آن مکرر در مکرر بخزانه یعنی بخواجه تاج الدین علیشاه و خواجه رشیدالدین مراجعه نمود و این دو وزیر هر یک نسبت بمقام دیگری حسد می بردند و میخواستند مستقل باشند پرداخت پول را بعهده ٔ دیگری محول می کردند... اولجایتو بالاخره برای ختم نزاع بین دو وزیر ممالک خود را بدو قسمت تقسیم کرد، عراق عجم و خوزستان و ولایات لر نشین و فارس و کرمان را بعهده ٔ رشیدالدین و عراق عرب و دیار بکر و اران و بلاد روم را تحت اداره ٔ علیشاه گذاشت ولی علیشاه از سلطان تقاضا کرد که ایشان را در اداره ٔ کل ممالک شریک گرداند و امضای هر دوی ایشان در پای احکام و فرمانها باشد. اولجایتو در سال 715 هَ. ق. علیشاه و رشیدالدین را در کار وزارت شرکت داد تا باتفاق در تصرف اموال و نشان وزارت دخالت کنند... بعد از رسمیت یافتن این ترتیب رشیدالدین بعلت مرض نقرس تمام زمستان را خانه نشین شد و چهار ماه تمام بدیوان نیامد و در این مدت ابوسعید پی در پی قاصد و پیغام می فرستاد و مطالبه ٔ پول می کرد و علیشاه در جواب میگفت که خزانه از وجه تهی و اموال دیوانی همه نزد خواجه رشیدالدین است. اولجایتو امیر چوپان را مامور تحقیق حال کرد... معلوم شد که ایشان (مأمورین وصول) اموال دیوانی را حیف و میل کرده و بپرداخت 300 تومان (3000000 دینار طلا) محکومند حکم محکومیت مأمورین موجب وحشت عمال گردید و ایشان به علیشاه ملتجی شدند... علیشاه شبانه بسرای اولجایتو رفت... و بقدری الحاح کرد که اولجایتو حکم داد از تعقیب قضیه صرفنظر کنند... اندکی بعد علیشاه باولجایتو گفت که رشیدالدین تمارض کرده و در خانه نشسته... و از بذل هیچگونه سعی در برانداختن من کوتاهی ندارد... ایلخان اجازه می فرماید من او و فرزندانش را در مقام تقریر و بازپرس حساب بیاورم... اولجایتو رضا داد... چون نتوانست تقصیری برایشان ثابت کند خواجه را متهم کرد که ربع عواید اوقاف و اموال خزانه... را بتصرف شخصی می گیرد و با این نسبتهانظر اولجایتو را از خواجه برگرداند و خود در پیش ایلخان معزز و محترم شد... (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال آشتیانی صص 322- 323)...تاج الدین علیشاه که از واقعه ٔ قتل حریف پرزوری مثل خواجه رشیدالدین از شادی درپوست نمی گنجید بشکرانه ٔ این موفقیت هدیه ها بخشید... مدت شش سال براحتی در وزارت ابوسعید باقی ماند و روز بروز احترامش در چشم ایلخان رو بافزایش بود تا آنجا که در موقع ناخوشی او ابوسعید شخصاً بخبر گیری ازحال او می آمد... بالاخره در جمادی الاخر 724 هَ. ق. جان سپرد. (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال آشتیانی ص 329). و نیز خواندمیر در ترجمه ٔ احوال تاج الدین علیشاه جیلانی آرد: خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی - وزیر صائب تدبیر هنرور و مشیر عدالت شعار شرم پرور بوده چنانکه سابقاً مسطور شد سلطان محمد خدا بنده بعد از قتل خواجه سعدالدین محمد آوجی منصب وزارت را بشرکت خواجه رشید بوی تفویض فرمود. در جامع التواریخ مسطور است که... خواجه علیشاه در اوایل ایام وزارت از غایت علو همت پادشاه و امرای مملکت پناه را در خطه ٔ بغداد طوی داد و در آن جشن دکله ٔ مرصع بلئالی آبدار و جواهر زواهر بوزن چهارده رطل و افسر مکلل که قطعه ای لعل بوزن بیست و چهار مثقال در آن تعبیه بود و نه غلام سیم اندام با کمرهای زرنگار و نه اسب عربی نژاد که زین و سرافسار همه زرین بود برسم پیشکش بر طبق عرض نهاد و چون در جمادی الاولی سنه ٔ ثمان عشر و سبعمائه صاحب سعید خواجه رشید بشرف شهادت رسید خواجه علیشاه از روی استقلال بسر انجام مهام ملک و مال پرداخت و طریق عدل و انصاف مسلوک داشته ابنیه ٔ رفیعه از مدارس و خوانق و رباطات و مساجد بنا نهاده مستغلات مرغوب بر آنها وقف ساخت و در سنه ٔ 723 هَ. ق. خواجه تاج الدین علیشاه را مرضی صعب بر مزاج طاری گشت، چنانکه اطبای حاذق از معالجه عاجز آمده، کار از مداوا و تدبیر در گذشت، مصرع: چو آمد اجل از مداوا چه سود؟ سلطان ابوسعید بهادرخان از غایت عنایت به عیادت وزیر قدم رنجه فرمود و این صورت نیز مانع نیفتاده آن وزیر صائب تدبیر در اوجان از عالم فانی بجهان جاودانی انتقال نمود نعش او را به آیین شرع سیدالمرسلین صلوات اﷲ علیه و علیهم اجمعین برداشته بخطه ٔ تبریز بردند و در جوار مسجدی که بنا کرده ٔ معمار همتش بود دفن کردند. (دستور الوزرا صص 321- 322)... و وزیر خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی در تبریز در خارج محله ٔ نارمیان مسجد جامع بزرگ ساخته که صحنش دویست و پنجاه گز در دویست گز... (نزهه القلوب ج 2 ص 76...) سلماس از اقلیم چهارم است طولش از جزایر خالدات... شهر بزرگ است و باروش خرابی یافته وزیر خواجه تاج الدین علیشاه تبریزی آنرا عمارت کرد... (نزهه القلوب ج 2 ص 85)... ابتوت قصبه ای است مختصر... خواجه تاج الدین علیشاه وزیر تبریزی آنرا حصاری کشید... (نزهه القلوب ج 2 ص 101)... از کنارارس که حد قراباغ است تا جروان که یاد کرده شد پانزده فرسنگ ازو تا برزند که اکنون دیهی است چهار فرسنگ ازو تا رباط الوان که وزیر خواجه تاج الدین علیشاه تبریزی ساخته است... (نزهه القلوب ج 2 ص 182)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) علی کومیار عقیلی، از بزرگان دربار اتابک افراسیاب امیر لرستان بود وبدست وی کشته شد. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمه ٔ احوال اتابک افراسیاب آرد:... افراسیاب از گریز پشیمان شد و به مطاوعت در آمد امیر طولدای او را با خود به بندگی کیخاتون خان برد و به شفاعت اروک خان... از جرم او در گذشت و کار ملک لرستان برقرار بر او مقرر داشت و او برادر خود احمد را ملازم حضرت گردانید... و بیشتر اقربای خود و ارکان دولت خود چون... و تاج الدین علی کومیار عقیلی... را هر چندخواجگان بارای و تدبیر و صاحب تمول بودند جهت آنکه در ملک صاحب قدرت و شوکت شده بودند بکشت و در ملک لرستان مطلق العنان شد... (تاریخ گزیده ج 1 ص 545)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عمربن علی فاکهی (فاکهانی). رجوع به تاج الدین فاکهانی و رجوع به عمر... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عمربن علی فقهی. یکی از مؤلفان است وی بسال 751 هَ. ق. درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عمربن مسعودبن احمد، صدرالشریعه برهان الاسلام از معاصران عوفی بود و عوفی در خدمت تاج الدین تعلم می کرد، و در لباب الالباب در ترجمه ٔاحوال وی آرد: الصدر الکبیر برهان الاسلام تاج المله والدین عمربن مسعود احمد رحمه اﷲ آسمان مجد و آفتاب احسان واسطه ٔ عقد آل برهان صدری که شرف مکتسب او بعزّمنتسب موصول بود و شجره ٔ پدر و جد بثمره ٔ جهد و جد او مثمر، دلش آسمان همت، دستش دریا صفت، علمش کامل کرمش شامل، در جسم ماده ٔ فساد برهانش ظاهر در قلع قلعه ٔ عناد حجتش باهر در اوائل ایام جوانی که موسم بهارکامرانی بود گاه گاه از برای تفرج و تنزّه رباعیات گفتی و شیوه ٔ ایهام و ذوالوجهین ازو منتشر گشت چون آن ابیات عذب و دل آویز بود در اطراف جهان شایع شد و نام او برباعیات مشهور شد و آن چندان علم و بزرگی مغمور گشت و چون ما بصدد آنیم که ابیات و اشعار صدور درین مجموع ایراد کنیم از بیان آن فضایل که ذات او بدان محیط بود عنان باز کشیدن اولی باشد، در آن وقت که این داعی بخدمت او تعلم می کرد پیش او فایق زمخشری می خواند به هر وقت از لفظ او اقتباس کردی وقتی نامه ای نوشته بود بحضرت سلطان طمغاج خان و یادگار فرستاده دسته ای دندان ماهی و عذری نبشته به نثر بدین لفظ موجز که اگر عاقل در نگرد صد [نامه] درین یک لفظ مندرج است، نبشته بود که عذر دسته ای ناتمام فرستادن آن است که بندگان را دسته ای بدست می آید اما تیغ و بند کارپادشاهان است، و این قطعه در مدح سلطان ابراهیم می گوید اگر چه بحر عربست اما سخت استادانه آورده است قطعه غم نیارد بیش بر دلهای ما بیداد کردن شادباش ای پیشه ٔ عدل تو دلهاشاد کردن تا سخاء تو در ایوان جهان بنهادآشی گشت عادت آزرا از امتلا فریاد کردن خرمن عمر حسودت چرخ اگر بر باد داده ست چرخ را معتاد باشد شغل خرمن باد کردن دشمنت را خدمتی تعلیم می کردم ولیکن سخت کودن بود نتوانستمش استاد کردن بنده ٔ شاهم ز آزادی و حال خویش لیکن سخت ترسانم نشسته از چه از آزاد کردن وشنیدم که دیه ملوک ملک او را از دیوان مفروز فرموده بودند و از خراج و پیکار و شکار مصون و مسلم داشته وزیر سمرقند در آن معنی قصدی می کرد. قطعه ای گفت. بنده را این سه بیت از آن قطعه بیش بر خاطر نیست و آن این است، بیت: خسرو عالم و سلطان سلاطین جهان ای شده بنده ٔ درگاه رفیعت که و مه گشت فرمان ترا چشم گشاده بنفاذ تا که در ابروی طغرای تو افتاد گره و در آخر می گوید: بنده را جود توصد شهر بخواهد بخشید خلق در غصه که آزاد چرا شد یک ده اضداد را رعایت کرده است بنده و آزاد و شهر و ده. و اکنون طرفی از رباعیات او بیان کرده آید در مدح سلطان ابراهیم بن الحسین رحمه اﷲ گوید: از رای تو روی ملک پیرایه کند کان از کف باذل تو سرمایه کند آن چتر تو کافتاب درسایه ٔ اوست جائیست که آفتاب را سایه کند # ای حضرت توپناه عالم گشته بیشی کردن ز عدل تو کم گشته در عمر تو صد محرّم افزوده و باز بر دشمن تو عمر محرّم گشته # صد عمر شها در طرب و ناز گذار تیر از جگر دشمن بدساز گذار نی نی تو کمان مکش بروی دشمن این سخت کشی بدشمنان باز گذار # از بخت بگوش بنده آواز آمد برخیز که وقت نعمت و ناز آمد امروز چو باز یافت خاک در شاه پیشانی من به آب خود باز آمد و در آن وقت که [سلطان ابراهیم] قرهعین پادشاهی قلج ارسلان خان را ولیعهد خود کرد و بر تخت ملک سمرقند نشاند بدین رباعی او را تهنیت فرمود: خاقان چو بفال دولت و بخت نشست غم بر دل دشمنان دین سخت نشست خاک قدمش دیو و پری سرمه کند چون مردم چشم ملک بر تخت نشست و چون سلطان ابراهیم بجوار رحمت آفریدگار رحیم انتقال فرمود این رباعیات در مرثیه ٔ او بفرمود: تا مردم دیده صفه و ایوان دید از دست بشد چو تخت بی سلطان دید خورشید ملوک و سایه ٔ یزدان دید بی سایه و خورشید جهان نتوان دید # بی دربان شد در حصارت ای شاه بی تیغ رود سلاحدارت ای شاه شادی ندهد بار دلی را بدرت زان روز که بر شکست بارت ای شاه # بر منظراعلات شهامجلس باد بی تو دل من ز خوشدلی مفلس باد ای مونس چشم بنده خاک در تو در خاک ترا رحمت حق مونس باد در مدح قلج ارسلان خان میگوید: ای ملک تو شرع را کمان سختی مر تیر ترا نشانه هربدبختی پیش از تو که دید تاج بر خورشیدی یا جمع شده همه جهان بر تختی # ترکی که بکشتن من آورد برات درچشمه ٔ نوش دارد او آب حیات باران سرشک من چو بسیار آمد بر لعل لب چون شکرش رست نبات # با دل گفتم عتیب او کی برسد در بردن دل فریب او کی برسد دل گفت هر آنچه از تو خواهی تو بده تا خط نارد حسیب او کی برسد # جوری که برین دلشده پیوست رود زآن طره ٔ جعدو نرگس مست رود از پای رود آدمی و بنده ٔ تو روزی که ترا نبیند از دست رود # هرگز باشد ز روی باز آمدنت رنگی بینم ز بوی باز آمدنت سر در خس غم همچوتذروم لیکن پیوسته در آرزوی باز آمدنت # از مشک بگلبرگ تو بر زنجیره ست پیش رخ تو چراغ گردون خیره ست تو چون قلمی و من چو کاغذ که چنین از رفتن تو جهان بمن بر تیره ست # ای باد سحرگه شده ای عنبربار دانم که همی روی بکوی دلدار در طره ٔ او دلیست ما را زنهار کان سوخته را ز ما بپرسی بسیار # آخر صنما صبح درین کار چه دید کو جامه ٔ خویش و پرده ٔ ما بدرید چون گوش فلک شکر وصال تو شنید از چشمه ٔ خورشید مرا چشم رسید # زلف تو به جور همچو ایام چراست چون سیم سخن ز وصل توخام چراست گر نرگس تو می نکند صیادی ای پسته دهان چشم تو بادام چراست # چشم خوش تو خصم من خسته چراست با من لب تو چو زلف تو بسته چراست ابروی کمان مثالت اندر حق من گر نیست جفاء چرخ پیوسته چراست # گفتم به کمان ابروی ای سرو سهی با من چو دو زلف خود سراسر گرهی تیر مژه بر کرد و بزد برمن و گفت بار دگر ابروی مرا قوس نهی # گفتم که سپیده کرده ای بهر کسی رنجید نگار از این و بگریست بسی گفتا که ز شام زلف خود بیزارم گر بر رخ من سپیده دم زد نفسی # با ما چو سر زلف تو رائی بنهاد جزعت بکرشمه جان بهائی بنهاد گفتم چو دعا بدستم آئی در حال بشکست نگار و دست و پائی بنهاد # شادی ز تو هر چند بسی نیست مرا الا غم تو همنفسی نیست مرا سبحان اﷲ هزار دل بردی بیش وانگه گویی دل کسی نیست مرا حکیم شمسی اعرج روزی بخدمت او آمد بار نیافت این قطعه بگفت و بفرستاد: صدرالشریعه بار ندادم به نزد خویش زیرا که هست جان و بودجان زباردور رویم چو چشم بد شدوزین روی به بود چشم بد از چنان سر و صدر کبار دور صدرالشریعه برهان الاسلام جواب نبشت: شمسی تراست شعر و بغل آنچنان که من باشم ازو بفصل خزان و بهار دور من خود عزیز بار نیم خوار بارگیر آخر نه گاو به بود از خوار بار دور و این مصراع آخرین مثلی است متداول در آن بلاد که گویند گاو از کفه دور، در او ایهام لطیف و تضمین خوب کرده است، و کمال فضل او از این آرایش مستغنی است فاما برای زینت کتاب درّی چند از سفته ها و بیتی چند از گفته های او تحریر افتاد (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 1 صص 169- 174). و نیز عوفی در ترجمه ٔ احوال سعد الدین مسعود دولتیار آرد:... وقتی در خدمت تاج الدین صدرالشریعت بودم خربزه آوردند چون به تناول آن شغل افتاد ناگاه کارد خطا شد و انگشت تاج الشریعت را ببرید و در حال او بربدیهه این دو بیت گفت: ای با قدرت بلندی کیوان پست شد آز تهی دو ز می جود تو مست گردون به هزار حیله تا کم بخشی یک شاخ ز بحر پنج شاخت بربست (لباب الالباب چ لیدن به هزینه ٔ اوقاف گیب ج 2 ص 388). و هدایت در مجمع الفصحا در ترجمه ٔ احوال او آرد: تاج الدین بن مسعود بن احمد. عالمی فاضل و فاضلی کامل بوده صدرالشریعه اش میخواندند و بدر سپهر دانشش میدانستند محمد عوفی گفته بملازمت وی رسیدم و استفادات از فضایل وی کردم در نظم و نثر نهایت قدرت داشته سلطان ابراهیم بن طمغاج را معاصر و مداح بوده درتذکره ٔ تقی اوحدی چند رباعی از وی دیده شده... (مجمع الفصحا ج 1 صص 176- 177)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) عم زاده ٔ بلخی. در فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ سپهسالار بنقل از یک دیوان کهنسال انوری چنین آمده است: ... انوری دست بدان مال دراز کرد و پای در خرابات نهاد و بمدت اندک آن میراث بشراب و شاهد آخر رسانید چون مفلس شد هیچ نماند شعر و شیوه ٔ مدح بگزید و بوقت حاجت قصیده می گفت و بدان روزگار نامرادی بر می برد ناگاه تاج الدین (در نسخه ٔ دیگر- تاج الدین عم زاده ٔ بلخی) او را تشنیع کرد و بی رمیئنت (کذا) معایب او را گفتن گرفت انوری را این نوع دشوار نمود... (فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ج 2 ص 565)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) فارسی. هدایت در مجمع الفصحا در ترجمه ٔ احوال او آرد:تاج الدین فارسی از مردم زیر است و از افاضل حکما است ساکن دهلی بوده و دبیری سلطان شمس الدین دهلوی را می فرموده از متقدمین است. از اشعار او منتخب می شود: چه زلف است آن ببین بر روی جانان کزو گردد پریشانی پریشان بمهر و ماه می خواهد همی جنگ رخش پوشیده زآن از زلف خفتان چو شمشیرش بخندد خصم گرید بلی ازخنده ٔ برق است باران کند مهرش بنات النعش را جمع چنان قهرش ثریا را پریشان هر آنکو بر خلافش دم بر آرد نفس گردد بمغز اندرش پیکان # افزود باز رونق هر مرغزار گل چون زیر یافت ناله ٔ هر مرغ زار گل شد موسمی که مست طرب شد جهان چنانک جز بخت شه ندید دگر هوشیار گل نوباوه ٔ حیات شمر باده ٔ کهن کافشاند بر جهان کهن نو بهار گل پژمرده چون بنفشه چه باشی بنوش می کامسال تازه کرد جهان را چوپار گل زان لاله گون مئی که دماغش چو بشکفد نشکفت اگر بجان طلبد زینهار گل باغیست رزمگه که ز خار سنان شاه در یک نفس شکفته ز نصرت هزار گل دشمن ز حمله ٔ تو شود بیقرار از آنک با صرصر خزان نپذیرد قرار گل در تهنیت جلوس رکن الدین فیروزبن شمس الدین دهلوی قصیده ای گفته که این دو بیت از آن است: مبارکباد ملک جاودانی ملک را خاصه در عهد جوانی یمین الدوله رکن الدین که آمد درش از یمن چون رکن یمانی (مجمع الفصحا ج 1 ص 176)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) فاکهانی عمربن علی بن سالم اللخمی الاسکندری، فقیه بوده و در علوم تفنن می کرد. مردی صالح بود و با بسیاری از اولیاء همنشینی داشت و به آداب آنان متخلق گردید. او راست: شرح عمده و شرح الاربعین النوویه و غیره. وی بسال 654 هَ. ق. متولد گشت و در734 هَ. ق. وفات یافت. (حسن المحاضره فی اخبار مصرو القاهره ج 1 ص 211). رجوع به عمربن علی... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) فرکاح عبدالرحمن بن ابراهیم. رجوع به عبدالرحمن...شود., تاج الدین.[جُدْ دی] (اِخ) فریزنه. جوینی در تاریخ جهانگشای در «ذکر جنتمور و تولیت او در خراسان و مازندران » آرد:... پدرم با جمعی از معارف و اکابر از نشابور آیت فرار بر خواند و بر راه طوس بیرون آمد و در آن وقت از شارستان طوس یکی بود که او را تاج الدین فریزنه می گفتند بقتل و فتک از تمامت بی دینان گذشته و در طوس قلعه ای بدست فرو گرفته بود چون پدرم با بزرگان بدان حدود رسیدند... (تاریخ جهانگشای جوینی ج 2 ص 220)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) فقهی. رجوع به تاج الدین عمربن علی فقهی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) فیروزشاه. هشتمین از سلاطین گلبرگه از 800 تا 825 حکومت داشت (ترجمه ٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص 288)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) قبائی. در «فیه ما فیه » آمده است:... می فرمود که تاج الدین قبائی (اصل: قبانی) را گفتند که این دانشمندان در میان ما می آیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می کنند گفت نی، ایشان می آیند میان ما و ما را بی اعتقاد می کنند و الا ایشان حاشا که از ما باشند مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند... (فیه مافیه چ بدیع الزمان فروزانفر ص 85). مصحح در حواشی و تعلیقات آرد: تاج الدین قبایی: شرح حالش معلوم نیست قبایی بضم اول نسبت است بقبا که دهی است در دو میلی مدینه ٔ طیبه و نیز شهری از بلاد فرغانه نزدیک بچاچ که مشهور در نسبت بدان قباوی است (باواو قبل از یاء) چنانکه در انساب سمعانی می بینیم و قبانی (مطابق نسخه ٔ اصل) منسوب است به قبان (معرب قپان کپان) چیزی که بدان بارهای سنگین را وزن می کنند... (فیه ما فیه چ بدیع الزمان فروزانفر ص 299)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) قرمانی. رجوع به تاج الدین ابراهیم قرمانی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) کاتب. رجوع به یحیی بن ابوعلی منصوربن الجراح المصری شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) کازرونی رجوع به تاج الدین محمدبن محمدبن ابراهیم... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (امیر...) کرمانی. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمه ٔ احوال سادات و علماو اشرافی که بعض ایشان با سلاطین آق قوینلو و زمره ای در ایام دولت ابد پیوندشاهی اکتساب فضل و کمال نموده اند آرد:... امیر تاج الدین کرمانی سیدی عظیم الشأن و بزرگی متعالی مکان است همواره خوان کرم و احسان گسترده آینده و رونده را از مواید لطف و مکرمت خویش محظوظ و بهره ور کرد. (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 606)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) کره بند یکی از مشاهیر خوشنویسان است و در عهد سلطان سلیم خان اول در حلب میزیست. (قاموس الاعلام ترکی)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) کریم شرق وزیر سلطان غیاث الدین بن محمد خوارزمشاه. رجوع به تاریخ جهانگشای جوینی ج 2 ص 202 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) کندی زیدبن حسن بن سعید بغدادی مقری نحوی. نامه ٔ دانشوران در ترجمه ٔ احوال او آرد: کنیتش ابوالیمن و از بزرگان علمای ادب و نحو است در علم قرائت و نحو و فنون ادبیه مهارت داشته ولادتش صباح روز چهار شنبه ٔ بیست و پنجم شهر شعبان از سال پانصد و بیست در بغداد روی داد و هم در آنجا نشو و نما نمود بتحصیل علوم و اکتساب آداب اشتغال جست پس از چندی از بغداد بدمشق مسافرت کرد. در آنجا توطن اختیار نمود و هم در آنجا وفات یافت احمدبن خلکان گوید تاج الدین کندی در فنون آداب وحید عصر خود بود شهرتش ما را از اطناب در وصف وی بی نیاز دارد گروهی بسیار از مشایخ را دیدار کرد از ایشان علوم فرا گرفت که از آنجمله است شریف ابوالسعادت سنجری و ابومحمدبن خشاب و ابومنصوربن جوالیقی آخرزمان اقامتش در بغداد سال پانصد و شصت و سه بود در این تاریخ بعهد جوانی از بغداد مسافرت کرد روزگاری در شهر حلب توطن نمود و امر معاش خویش بدین وسیله میگذرانید گوشت مطبوخ و خشک را ابتباع می کرد به بلاد روم میبرد از آنجا بحلب معاودت کرد پس از چندی بدمشق انتقال جست امیر عزالدین فروخشاه ابن شاهنشاه را که پسر برادر سلطان صلاح الدین بن یوسف بن ایوب است مصاحب گردید در نزد وی اختصاص و مکانتی تمام یافت و در صحبت وی بدیار مصریه مسافرت کرد از خزائن کتب آنجا کتب نفیسه ٔ بسیاری تحصیل نمود آنگاه بدمشق مراجعت کرد و در آنجا متوطن گردید طالبان علوم گردش فراهم شده از او استفادت مینمودند و او را کتاب مشیخه است بزرگ بر ترتیب حروف معجم آن را مرتب ساخته. هم ابن خلکان گوید:یکی از اصحاب تاج الدین مرا خبر داد گفت بر در سرای محمد ابن خشاب نحوی در بغداد نشسته بودم ابوالقاسم زمخشری را دیدم از نزد ابن خشاب بیرون آمد بر حالی که با چوب مشی مینمود زیرا که یکپای او از صدمت برف مقطوع گردیده و مردمان به وی اشارت کرده میگفتند این زمخشری است و من خود به خط تاج الدین دیدم در توصیف و تمجید زمخشری این عبارات نوشته بود کان الزمخشری اعلم فضلاء العجم بالعربیه فی زمانه و اکثرهم اکتساباً واطلاعا علی کتبها و به ختم فضلاهم و کان متحققاً بالاعتزال قدم علینا بغداد سنه ثلاث وثلاثین و خمس مائه و رأیت عند شیخنا ابی منصور ابن الجوالیقی رحمه اﷲ تعالی مرتین قاریاً علیه بعض کتب اللغه فواتحها و مستجیزاً لها لانه لم یکن علی ماعنده من العلم لقاء و لاروایه عفی اﷲ عنه و عنا. یعنی زمخشری در زبان خود در فن عربیت اعلم فضلای عجم و تحصیل و اطلاعش بکتب عربیت از همگان بیشتر بود و به وی فضلاء عجم ختم گردید و از روی تحقیق بر طریقه ٔ اعتزال مشی می نمود در سال پانصد وسی و سه در بغداد بر ما وارد شد و من خود او را دو مرتبه در مجلس استادم ابومنصوربن جوالیقی دیدار کردم که بعضی از کتب لغت را از اولش بر جوالیقی قرائت میکرد و از او اجازت طلب مینمود زیرا زمخشری علمی را که نزد جوالیقی بود استفادت نکرد و آنرا روایت نمینمود خداوند از او و از ما عفو و اغماض نماید هم احمدبن خلکان گوید: شیخ مهذب الدین ابوطالب محمد که بابن خیمی معروف است این ابیات از تاج الدین برای من انشاد نمود: دع المنجم یکبو فی ضلالته ان ادعی علم مایجری علی الفلک تفرد اﷲ بالعلم القدیم فلا الانسان یشرکه فیه و لا الملک اعد للرزق من اشراکه شرکا و بئست العدتان الشرک و الشرک یعنی واگذار منجم را در گمراهی خود بر روی افتد اگر دانستن آنچه را که در فلک جاری است دعوی کند خداوند خود بعلم ازلی متفرد و مخصوص است نه انسان را در آن علم با خدای تعالی شرکت است و نه فرشته را منجم از روی شرک با خدای دام برای روزی خود مهیا نموده و این دو بد تهیه اسبابی است یکی برای خدای شریک قرار دادن و دیگر دام نهادن هم ابن خلکان گوید وقتی ابوشجاع بن دهان فرضی این ابیات برای تاج الدین مکتوب کرد: یازید زادک ربی من مواهبه نعماء یقصر عن ادراکها الامل لا غیر اﷲ حالاً قد حباک بها ما دار بین النحاه الحال و البدل النحو انت احق العالمین به الیس باسمک فیه یضرب المثل یعنی ای زید زیاد کندخداوند من ترا از مواهب خودنعمتهائی که آرزوی انسان از ادراک آنها قاصر باشد خداوند آنحال را که بتو موهبت کرده است تغییر ندهد مادام که در میان نحات، لفظحال و بدل دور میزند تو بعلم نحو سزاوارترین مردمانی آیا نه آن است مردمان در نحو بنام تو مثل زنند. و من جمله اشعار تاج الدین است این ابیات که در زمان شیخوخیت و کبرسن انشاد نمود: اری المرء یهوی ان تطول حیاته و فی طولها ارهاق ذل و ازهاق تمنیت فی عصر الشبیبه اننی اعمر و الاعمار لاشک ارزاق فلما اتانی ما تمنیت سائنی من العمر ما قد کنت اهوی و اشتاق یخیل لی عمری اذا کنت خالیا رکوبی علی الاعناق والسیر اعناق و یذکرنی مر النسیم و روحه حفائر یعلوها من الترب اطباق وها انا فی احدی و تسعین حجه لها فی ارعادمخوف و ابراق یقولون تریاق لمثلک نافع و مالی الا رحمه اﷲ تریاق حاصل معنی ابیات گویدمرد را می بینم مایل آن است زندگانیش بطول انجامد و حال آنکه در طول فرورفتن در مذلت و تباهی است در عهدجوانی تمنا نمودم که زمان زندگانی من طول کشد و عمرها بدون شک روزیهائی است خداوند برای هر کس مقداری تقدیر نمود پس چون بمأمول خود رسیدم از زندگانی آنچه را که بدان مشتاق بودم مکروه خاطر من گردید مرا از حرکت سر که لازمه ٔ طول عمر و علوتن است به هنگام خلوت مرا چنین بخیال می آید که همانا بسان کودک بگردن سوار شده ام و مرکوب من بطور اعناق همی میشتابد و مرا میجنباند و چون نسیم خوش میوزد و از فرط ناتوانی مرا متحرک میسازد گور را بخاطر من می اندازد اینک سنین عمرم به نود و یک رسیده و این سن را در من رعد و برقی خوفناک است مرا گویند تریاق مانند تو را سود بخشد و برای من جز رحمت خدای تعالی تریاقی نیست مع الجمله تاج الدین روز دوشنبه ششم شوال سال ششصد و سیزده در دمشق وفات یافت و در همان روز او را در کوه قاسیون بخاک سپردند قاسیون بفتح قاف و بعد از الف سین مکسوره ٔ مهمله وضم یاء و بعد از واو ساکنه نون، کوهی است مشرف بر دمشق، مردم دمشق مردگان خود را در آنجا دفن کنندو در آن کوه جامع و مدرسه ها و رباطهای چندی است. (نامه ٔ دانشوران ج 5 ص 12) رجوع به معجم الادبا چ مارگلیوث ج 4 ص 222 و فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالارج 2 ص 382 و 383 و زیدبن حسن بن سعید کندی شود. مؤلف عیون الانباء فی طبقات الاطباء آرد که: وی معلم علم نحو و لغت و ادب موفق الدین بن مطرن و فخرالدین بن ساعاتی و کمال الدین حمصی و مهذب الدین یوسف بن ابی سعید بوده است. رجوع بعیون الانباء ج 2 ص 175 و 184 و 201 و 233 و تاج الدین کندی وزیدبن حسن... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (شیخ...) کوکریدی. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمه ٔ احوال اکابر مشایخ نام وی را چنین آرد: شیخ تاج الدین کوکریدی من ولایات همدان بتبریز در خانقاه صاجی ساکن است در طاعت درجه ٔ عالی یافت. (تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 794)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) کومیار. رجوع به تاج الدین علی کومیار عقیلی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سید...) گور سرخی. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمه ٔ احوال الجایتو سلطان محمد خدابنده آرد:... در سنه ٔ خمس و سبعمائه سیدتاج الدین گورسرخی که نایب امیر هورقوداق بود و به نیابت امیر سونج اتابک الجایتو سلطان رسید او را مخالفت کرد در عشرین شوال او را بکشتند... (تاریخ گزیده ج 1 ص 596). اقبال در تاریخ مغول در ترجمه ٔ احوال سلطان محمد خدابنده الجایتو آرد... در سال 705 هَ. ق. یعنی سال دوم سلطنت الجایتو تاج الدین گورسرخی نائب امیر هرقداق و بعضی دیگر از ساعیان خواجه رشیدالدین وخواجه سعدالدین را به اختلاس و برداشت مال دیوانی متهم کردند. اولجایتو قتلغ نویان را مامور تحقیق این قضیه نمود و چون بدخواهی و سعایت تاج الدین و دیگران باثبات رسید الجایتو امر داد که ایشان را سیاست کنند و در نتیجه تاج الدین گور سرخی بقتل رسید. (تاریخ مغول تألیف اقبال ص 309) رجوع به تاج الدین ساوجی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) گنجه ای. رجوع به تاج الدین احمدبن خطیب گنجه ای شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمد الارموی. رساله «الکمالیه فی الحقایق الالهیه » رازی را که بفارسی تألیف شده بود درسال 625 هَ. ق. بعربی نقل کرد. (عیون الانباء فی طبقات الاطباء ج 2 ص 30). رجوع به تاج الدین ارموی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمدبن احمد بن سیف رجوع به محمدبن... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمدبن عبدالکریم شهرستانی. رجوع به شهرستانی و کنزالحکمه ج 2 ص 81-84 و تتمه ٔ صوان الحکمه ص 137-143شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمدبن علی البار نباری الشافعی ملقب به طویر اللیل. وی در فقه و اصول و عربی و منطق فاضل بود. در سال 654 هَ. ق. متولد شد و در نزد اصفهانی شارح محصول اشتغال بتحصیل جست و در قاهره بسال 717 هَ. ق. وفات یافت. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج 1 ص 251)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمدبن محمد، ممدوح شمس الدین محمدبن عبدالکریم الطبسی است طبسی در قصیده ای که مطلعش این است: خیز ای گرفته روی مه از طلعت تو خوی تا چهره ٔ حیات بشوئیم زآب می نام تاج الدین را بدینسان یاد می کند: صاحب قران مسند اقبال تاج دین کابی دگر گرفت ازو گوهر قصی والا محمدبن محمد که پیش او بر چهره ٔ قباد نهد روزگار کی رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 2 ص 308 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمدبن محمدبن ابراهیم کازرونی ملقب به حاج هراس. او راست: «بحر السعاده» فارسی مشتمل بر دوازده باب در عبادات واخلاق تألیف این کتاب در شعبان سال 901 هَ. ق. پایان یافت. (کشف الظنون چ 1 استانبول ج 1 ص 185). صاحب قاموس الاعلام ترکی وی را یکی از صوفیان دانسته است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمدبن محمدبن احمد السیف معروف به فاضل اسفراینی متوفی بسال 684هَ. ق. او راست: لب الالباب یا لباب در علم نحو و شرح مصباح. رجوع به فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ج 2 ص 369 و 372 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمودبن علاءالدین محمد برادر صدرالدین مسعود از اولادان جمال الملک از احفاد خواجه نظام الملک. رجوع به تاریخ بیهق ص 77 و 78 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سلطان...) محمود، پادشاه کرمان که سیف اسفرنگ او را مدح کرده است. از آن جمله گوید: تاج دین محمود شاه سند و کرمان آنکه هست ملک و ملت را معین و دین و دولت را نصیر رجوع به فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار ج 2 ص 613 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) محمودبن الحواری لغوی، وی تا سال 580 هَ. ق. حیات داشت. او راست: «ضاله الادیب فی جمع بین الصحاح و التهذیب » که در آن بر جوهری انتقادهایی دارد. (کشف الظنون چ 1 استانبول ج 2 ص 83)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) مروان شاه کوتوال گرد کوه در اوان استیلای هلاکوخان بر مملکت ایران: ... چون هلاکوخان بدماوند رسید شمس الدین گیلکی را به گرد کوه روانه کرد تا کوتوال قلعه را همراه باردو آورد... شمس الدین وزیر کوتوال گرد کوه تاج الدین مروان شاهرا به اردورسایند... (حبیب السیر چ خیام ج 2 صص 477- 478)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) مروزی. رجوع به طاهربن محمد حدادی مروزی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) مشیری از وزراء شاه محمودبن امیرمحمدبن امیر مظفر از امراء آل مظفر است: مشیری صاحب تدبیر و وزیری پر تزویر بود مدتی مدید در غایت اعتبار و اختیار بوزارت و نیابت شاه محمود قیام و اقدام می نمود بصحت پیوسته که در سنه 770 هَ. ق. شاه شجاع را داعیه وصلت با سلطان اویس که فرمانفرمای آذربایجان و بغداد بود در خاطر گذشت... چون این خبر بسمع شاه محمود رسید او را نیز خیال دامادی سلطان اویس در ضمیر گردید و خواجه تاج الدین را جهت رسالت مقرر گردانید... خواجه تاج الدین بحسن تدبیر دختر سلطان اویس را بعقد شاه محمود در آورد و مقضی المرام بجانب اصفهان مراجعت کرد... القصه بواسطه این نیکو خدمتی شاه محمود خواجه تاج الدین رابیشتر از پیشتر منظور نظر عنایت گردانید و مرتبه اورا بفرق فرقدین رسانید در سنه ٔ 776 هَ. ق. شاه محمود وفات یافت و زمان وزارت خواجه تاج الدین بنهایت انجامید. (دستور الوزراء چ سعید نفیسی صص 252- 256)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) مکی. رجوع به تاج الدین بن احمدبن ابراهیم... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ملک خلج. از سرداران سلطان جلال الدین:... و از جوانب گریختگان لشکرها بر او جمع می آمدند و فوج فوج از زیر شمشیرها جسته بدو متصل می گشتندتا جمعیت او بحد ده هزار رسید، تاج الدین، ملک خلج را با لشکری بکوه جود فرستاد تا آنرا غارت کردند و بسیار غنیمت یافتند... (تاریخ جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 2 ص 145). در تاریخ جهانگشای جوینی در ذکر احوال سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه از شخصی بنام تاج الدین خلج یاد شده است:... چون بمرو رسید محمد خرنک را که از سرور امراو پهلوانان غور بود... در مرو بگذاشت بابیورد تاختن آورد... و از آنجا برقصد تاج الدین خلج بطرق رفت پسر خود را بنوا بنزدیک او فرستاد... رجوع به تاریخ جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 2 ص 52 شود. علامه ٔ قزوینی در ذیل فهرست اسماء الرجال این کتاب ص 300 آرد: تاج الدین خلج، 52، گویا همان تاج الدین ملک خلج است. خواندمیر در ترجمه ٔ احوال سلطان جلال الدین آرد: ... در آن اثنا شش هزار سوار کوه بلاله و بنگاله بعزم مقابله ومقاتله ٔ سلطان جلال الدین توجه کردند و سلطان آن جماعت را نیز مغلوب گردانیده صیت شجاعتش در دیار هند اشتهار یافت... بنابر آن سلطان از آنجا مراجعت کرده بکوه لاله و بنگاله رفت و تاج الدین خلج را بجبل جود ارسال فرمود تا آن حدود را غارتیده غنیمت بی نهایت آورد... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 659)., تاج الدین. [جُدْدی] (اِخ) ملکی. رجوع به تاج الدین حسن ملکی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سید...) موسی از رجال دوران سلطان معزالدین بهرامشاه بن اقتمش. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمه ٔ احوال بهرامشاه آرد:... بدرالدین سنقر بجهتی بدهلی باز آمد و سلطان از وی خایف شده بحبس آن کامل عقل و سید تاج الدین موسی که از موافقانش بود فرمان فرمود و هر دو در مجلس کشته گشتند و بواسطه ٔ این سیاست سایر امراء و اعیان را بر سلطان اعتماد نماند... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 622)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) موصلی. رجوع به عبدالرحیم بن محمد... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (خواجه...) مؤمنی. حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمه ٔ احوال قبائل قزوین آرد:... مؤمنان، مردمی صاحب مال و جاه بودند از ایشان صاحب مرحوم خواجه تاج الدین مؤمنی در دیوان وزارت صاحب سعید خواجه شمس الدین صاحب دیوان بود نائبی مطلق العنان و در آخر عمر توبه کرد و در تبریز ساکن شد. روزگار خود بطاعت موّزع گردانید. (تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 848)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) نسوی. او راست: تصانیف معتبری در فقه و غیره. رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج 1 ص 805 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) نصرت بن بهرامشاه امیرسیستان... و نشستن خداوندزاده تاج الدین نصر [ت] بن بهرامشاه به امارت سیستان روز یکشنبه هفتم ماه ربیع الاخر هم در این سال، (618 هَ. ق.) خلاف کردن شاه شمس الدین زنگی و شجاع الدین... برونجی و بیرون آوردن خداوندزاده رکن الدین بومنصور بهرامشاه از ارگ حبس، و طبل بنام وی زدن و عزیمت کردن خداوند زاده نصرت بجانب بست در روز چهارشنبه ٔ بیست و چهارم جمادی الاولی هم درین سال و نشاندن امیر شهاب الدین محمود ابن حرب را و در حبس کردن خداوندزاده رکن الدین هم درین روز و باز آمدن خداوندزاده نصرت از جانب بست و مصاف کردن شهاب الدین محمود با وی و بیرون آمدن رکن الدین از قلعه ٔ ارگ و بر ملک نشستن وی در اول رجب هم درین سال و مدد طلبیدن خداوندزاده رکن الدین از لشکر مغول که از جانب بست می آمدند و رفتن خداوند زاده نصرت از پیش ایشان بجانب خراسان در ماه صفر بسال ششصد و نوزده و کشته شدن رکن الدین بومنصور بهرامشاه بر دست غلام ترک خود پانزدهم ربیع الاول هم درین سال و نشستن خداوند زاده امیر بوالمظفر حرب هم درین روز و باز آمدن خداوند زاده نصرت از جانب خراسان و بر ملک نشستن پانزدهم جمادی الاولی هم درین سال آمدن لشکر کافر بار اول به سیستان در عهد دولت خداوندزاده نصرت غره ٔ ذی القعده هم درین سال و گرفتن شهر سیستان و خراب کردن [وکشتن خداوند زاده نصرت] روز آدینه بود، دهم ذی الحجه بسال ششصد و نوزده. (تاریخ سیستان چ بهار ص 394), تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) نقشبندی. رجوع به تاج الدین ابن زکریابن سلطان عثمانی نقشبندی شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (سید...) واعظ رجوع به تاج الدین (رئیس...) شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) وحید قاقمی معاصر عوفی:... و از تاج الدین وحید قاقمی شنیدم در نیشابور می گفت... (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج 1 ص 143)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) (شیخ...) هندی. شیخ طریقت ابراهیم احسائی از فقهای قرن یازدهم بوده است., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) یحیی بن محمدبن علی بن الحسینک. علی بن زید بیهقی در تاریخ بیهق آرد: و رهط دیگر رهط حسن محترق باشند و سید علی بن الحسین بن الحسین بن علی بن احمدبن الحسن المحترق بن ابی عبداﷲ محمدبن الحسن بن ابراهیم بن علی بن عبیداﷲبن الحسین الاصغربن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام از ناحیت جوزجانان با نیشابور آمد ودر نیشابور سید سراهنگ الحسن بن مهدی که نسب او یاد کرده آمد دختری به وی داد او را از وی سید حسینک آمدو سید حسینک باقصبه آمد و او را اینجا فرزندان و عقب پیدا آمدند و من اعقابه تاج الدین یحیی بن محمدبن علی بن الحسینک و تاج الدین پسر عمه ٔ من باشد و پدر او پسر عمه ٔ پدرم... (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص 63 و 64)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) یحیی بن منصوربن جراح کاتب و منشی مکنی به ابوالحسن از فضلای قرن هفتم. رجوع به کاتب تاج الدین... شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) یزدی، نیای بزرگ ابن شهاب مورخ جامع التواریخ حسنی. (رجوع به تاج الدین حسن بن شهاب شود)., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) یلدوز، یکی از غلامان معزالدین محمد سام غوری است که بعد از کشته شدن معزالدین محمد پادشاهی غزنین بوی رسید و مدت نه سال پادشاهی کرد: آمدن تاج الدین ایلدوز (صحیح یلدوز است) به سیستان و نصیرالدین حسن و خراب کردن و خلاف کردن با یکدیگر و بازگشتن بسوی خراسان بسال ششصد ودو... (تاریخ سیستان چ بهار ص 392). در قاموس الاعلام ترکی نام وی چنین آمده است: تاج الدین یلدز یکی از سلاطین غزنه است. وی از غلامان شهاب الدین غوری بوده و به سال 602 هَ. ق. پس از وفات مولای خود تخت و تاج کشور غور را تصاحب کرد و مدت مدیدی با قطب الدین آی بک پادشاه دهلی زد و خورد داشت و بعد از وفات وی بهندوستان لشکر کشید، در نتیجه شمس الدین التمش (التتمش) ویرا مغلوب و اسیر ساخت. او در این اسارت فوت کرد و احتمال میدهند که مرگ تاج الدین بر اثر مسمومیت بوده است. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمه ٔ احوال وی آرد: ارباب اخبار آورده اند که سلطان شهاب الدین محمدبن سام بخریدن غلامان ترک و تربیت کردن ایشان شعفی تمام داشت و بنابر آنکه او را بغیر از یک دختر فرزندی نبوده روزی یکی از مقربان جرأت نموده معروض گردانید که چه بودی سلطان را بخشنده بی منت پسران عنایت فرمودی تا بعد از حلول واقعه ٔ ناگزیر، صاحب افسر و سریر گشتند. سلطان جواب داد که اگر چه پادشاهان را چند فرزند معدود می باشد مرا چندین هزار فرزند است که بعد از فوت من ممالک را بنام من نگاه خواهند داشت و عاقبت چنان شد که بر لفظ مبارک آن پادشاه عالی جاه گذشته بود و یکی از جمله غلامان سلطان شهاب الدین که مالک تاج و نگین گشت تاج الدین یلدز است و سلطان شهاب الدین او را در صغر سن خرید و چون آثار اقبال از ناصیه ٔ احوال او لایح گردید حکومت بلاد کرمان و شیروان که در حدود آب سند است باو ارزانی داشت و پس از شهادت سلطان شهاب الدین و رسیدن نعش او بغزنین علاءالدین محمد و جلال الدین علی ابناء سلطان بهاءالدین سام بنابر استدعای امرا و اعیان از بامیان بدان بلده خرامیدند و خزاین سلطان معزالدین را متصرف شده علاءالدین محمد که برادر بزرگتر بود بر تخت سلطنت سلطان محمد صعود نمود و متروکات سلطان شهاب الدین میان برادران تقسیم یافت... چون روزی چند از حکومت ملک علاءالدین محمد در گذشت مؤید الملک وزیر باتفاق طایفه ای از امراء ترک بمتابعت ملک علاءالدین داده عریضه ای نزد تاج الدین یلدز فرستادند و اظهار اطاعت و انقیاد کرده استدعای حضور نمودند و یلدز با سپاه موفور متوجه تختگاه سلطان مغفور گشته ملک علاءالدین محمد او را استقبال فرمود و بعد از وقوع قتال با طایفه ای از امرا و اقربا گرفتار شد و تاج الدین طریق مروت مسلوک داشته تمامی آن جماعت را اجازه داده تا ببامیان رفتند و بغزنین در آمده مالک تاج و نگین گشت و چون علاءالدین محمد دربامیان به برادر پیوست، ملک جلال الدین علی با جمعی کثیر از شیران بیشه ٔ یکدلی عزم رزم یلدز جزم کرده روی بغزنین آورد و... تاب مقاومت آن سپاه نیاورده بکرمان رفت و جلال الدین علی کرت دیگرسلطنت دارالملک محمود سبکتکین را بعلاءالدین محمد گذاشته رایت مراجعت بصوب بامیان برافراشت و علاءالدین طایفه ای از امراء غور را باستیصال تاج الدین مامور گردانیده، یلدز یکی از ارکان دولت خود را باستیصال فرستاد و ایلغار کرده بیک ناگاه بسروقت غوریان رسید و جمعی کثیر از ایشان را بتیغ کین بگذرانید و چون تاج الدین بشارت فتح استماع نمود با بقیه ٔ لشکر ظفر قرین بظاهر غزنین شتافت و علاءالدین متحصن شده مدت محاصره چهار ماه امتداد یافت. بعد از آن کرت دیگر جلال الدین علی بمدد برادر متوجه گشت و تاج الدین یلدز سر راه بروی گرفت و جلال الدین علی مغلوب شده بدست یکی از لشکریان یلدز افتاد و یلدز او را بپای حصار غزنین برده علأالدین چون حال بر آن منوال دید امان طلبیده بیرون آمدو تاج الدین یلدز روزی چند برادران را محبوس داشته آخر الامررخصت داد تا ببامیان رفتند. آنگاه تاج الدین باستقلال متصدی سرانجام مهام ملک و مال شده طریقه ٔ عدل و انصاف پیش گرفت و پس از چند گاه میان او و حاکم دهلی قطب الدین ایبک در حدود پنجاب آتش محاربه التهاب یافت و نسیم ظفر بر پرچم علم قطب الدین وزید. تاج الدین بجانب کرمان گریخت و ایبک مدت چهل روز در غزنین بعیش و طرب گذرانیده از راه سنگ سوراخ به هندوستان بازگشت و ماهچه ٔ رایت یلدز بار دیگر از افق دارالملک غزنین طالع شده بتدارک اختلال احوال ملک و مال اشتغال نمود، آنگاه لشکر به سیستان کشید و میان او و ملک سیستان تاج الدین حرب صلح به وقوع انجامید و یلدز به جانب غزنین مراجعت کرده در اثناء راه ملک نصیرالدین حسین میرشکار، سلوک طریق خلاف آشکار ساخت و بین الجانبین غبار پیکار ارتفاع یافته ملک نصیرالدین بطرف خوارزم گریخت و بعد از مدتی بغزنین باز آمده دست نیاز در دامن لطف و مرحمت یلدز آویخت و تاج الدین رقم عفو بر جریده ٔ جریمه ٔ او کشید و مقارن آن حال سلطان محمد خوارزمشاه از طرف طخارستان به جانب غزنین ایلغار کرده مغاقصه بحدود آن مملکت در آمد و تاج الدین از مقاومت عاجز گشته از راه سنگ سوراخ متوجه هندوستان شد و در آن سفر امراء ترک متفق شده نصیرالدین حسین را با مؤید الملک وزیر بقتل رسانیدند و تاج الدین یلدز در سنه ٔاثناعشر و ستمائه در نواحی بهار با سلطان شمس الدین التمش (التتمش) که در آن وقت فرمانفرمای دهلی بود جنگ صعب روی نمود و کوکب دولت یلدز بمغرب فنا غروب کرده گرفتار گشت و سلطان شمس الدین او را بخطه ٔ بداون ارسال داشت و آن جا روز حیاتش بشام ممات تبدیل یافت. مدت سلطنت ملک یلدز نه سال بود... (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 609 و 611) و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 3 صص 150- 374- 376- 378 و طبقات ناصری و حاشیه ٔ 3 تاریخ سیستان چ بهار ص 392 و لباب الالباب عوفی چ برون ج 1 صص 114- 136- 252 و تاریخ جهانگشای ج 2 ص 62 و 85و تاریخ غازان ص 56 و ذیل جامع التواریخ رشیدی چ بیانی ص 25 و 30 و 31 و 34 شود., تاج الدین. [جُدْ دی] (اِخ) ینالتکین از امراء سیستان:... این شخص بقول خواندمیر بنقل از طبقات ناصری از ابناء عم محمد خوارزمشاه است که بهندوستان افتاده از آن جا در رکاب جلال الدین خوارزمشاه به کرمان آمده و سپس شاه عثمان از براق حاجب استمداد نمود و براق حاجب تاج الدین ینالتکین را بمدد وی فرستاد و شاه محمود که حاکم سیستان بود با ایشان جنگ کرد و کشته شد وینالتکین سیستان را متصرف شد... (تاریخ سیستان ج 4 ص 394 از روضه الصفا ج 4 ص 415)... و رفتن با دار طاهر مأمون درقی بنیه و آوردن ملک تاج الدین ینالتکین شاه محمود را، و نشستن وی در ملک سیستان و کشتن امیر علی را در جمادی الاخر بسال ششصد و بیست ودو. (تاریخ سیستان ص 394 و 395). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 628 «ینالتکین » شود.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    سعید تا ج الدین 18 روز قبل
    0

    دو مورد در مورد نام تاج الدین :اول .امیراحمدبن تاج الدین خطیب گنجه و دوم نام مردمی در روستای درده از توابع فیروزکوه

    برای پاسخ کلیک کنید